میرزاده عشقی شاعری که برای مردم و به زبان آنان شعر می سرود
به مناسبت سالگرد کشته شدن او در ١٢ تیرماه ١٣٠٣
نام اصلی او سید محمدرضا کردستانی است و در ۲۰ آذرماه ۱۲۷۳ خورشیدی در همدان زاده شد تا ۱۷ سالگی تحصیل کرد و بعد از آن به تهران آمد. نویسندگی و شاعری را از همان نوجوانی شروع کرد. و مسیر پیشرفت را به سرعت طی کرد. عشقی خود را این گونه معرفی می کند:
در هفت آسمانم الا یک ستاره نیست / نامی زمن به پرسنل این اداره نیست
بی اعتنا به هیات کابینه فلک / گردیدهام که پارتیم یک ستاره نیست
عار آیدم من ار به فلک اعتنا کنم / از من به چرخ جز به حقارت نظاره نیست
کشتی ما فتاده به گرداب ای فلک / یک ناخدا که تا بردش برکناره نیست
بیچاره نیستم من و در فکر چاره ام / بیچاره آن کسی است که در فکر چاره نیست
من طفل انقلابم و جز در دهان من / پستان خون ز دایه این گاهواره نیست.
من عاشقم، گواه من این قلب چاک چاک / در دست من جز این سند پاره پاره نیست.
این معرفینامه به خوبی نشان می دهد که چرا او در ٣١ سالگی به قتل رسید.
در اوایل جنگ جهانی اول وقتی که حدود بیست سال داشت، به همراه مهاجران ایرانی از غرب ایران به سمت استانبول رفت. عشقی در محافل ادبی و روشنفکری آن دوران با عارف، سعید نفیسی و ملک الشعرا بهار نشست و برخاست داشت با سیاست و ادبیات سیاسی آشنا شد و دولتمردان سیاستمداران فاسد آن روزگار را با تیغ تیز شعرهایش مورد حمله قرار میداد.
این چه بساطی است، چه گشته مگر؟ / مملکت از چیست؟ شده محتضر! موقع خدمت همه مانند خر / جمله اطباش، به گل مانده در به به
از این مملکت خرتوخر / بشنو و باور مکن جان پسر، گوش به هر خر مکن / بشنو و باور مکن تجربه را باز مکرر مکن / بشنو و باور
مکن مملکت ما شده امن و امان / از همدان تا طبس و سیستان مشهد و تبریز و ری و اصفهان / ششتر و کرمانشه و مازندران امن بود،
شکوه دگر، سرمکن / بشنو و باور مکن
او شعرهایش را به زبانی می سرود که برای همه ی مردم قابل فهم بود. ازکلمات ساده و عامیانه استفاده می کرد. این بود که به راحتی در ذهن می ماند و از گرانی و فقر و جهل و نادانی مردم می نوشت و شرایط دشوار زندگی شان و دلایل این مصائب را به زبانی ساده بیان می کرد به گونه ای که بر دل می نشست.
هر گناهی، کآدمی عمدا به عالم می کند / احتیاج است: آن که اسبابش فراهم می کند احتیاج است: آن که زو طبع بشر، رم می کند / شادی
یکساله را، یکروزه ماتم می کند! ای که شیران را کنی رو به مزاج / احتیاج، ای احتیاج
او از زبان کارگران مینویسد:
من که یکی فعله ام ای کردگار / صحبت جمهوری مرا کرده خوار
شد شب عید وجگرم داغدار / طفلک من مانده به زیر آورا
در جله حمله قزاق ها / شکر که جمهوری تان شد فنا
او یکی از اولین شاعرانی است که به مسایل زنان و کودکان توجه داشت و در آثار خود به شرایط دشوار زندگی آنان می پرداخت. از جمله میتوان به منظومه “کفن سیاه” اشاره کرد:
مرا هیچ گنه نیست به جر آنکه زنم / ز این گناه است که تا زنده ام اندر کفن
من کفنپوشم و تا این سیه از تن نکنم / تو کفنبختی و بدبخت چو بخت تو، منم
من اگر گریم ، گریانی تو / من اگر خندم ، خندانی تو
بِکَنم گر زتن این نامه گناهست مرا / نَکَنَم، عمر در این جامعه تباهست مرا
چه کنم بخت از این رخت سیاهست مرا / حاصل عمر از این زندگی آه است مرا
در سال ١٣٠۲ اپرای«بچه گدا و دكتر نیكوكار» را منتشر كرد كه با نام «نمایش نیمه آهنگی اپرت خندهآور، سرنوشت بچه گدا و عاشق اشتباهی» بر روی صحنه رفت. او در باره ی این نمایش چنین نوشته است: “غرض از این نمایش مجسم كردن استعدادهای خوب ایرانی است كه در نتیجه نبودن تعلیم اجباری به دزدی و حقهبازی و رذالت صرف میشود و در پرده دوم نشان داده میشود كه ممكن است استعدادهایی كه در كارهای زشت ترقی میكنند، آنها را از این كارها باز گردانده و در كارهای زیبا به آنها ترقی داد.” عشقی در انتقاد و مبارزه با فساد دولتیان تا آنجا پیش رفت که از قرارداد وثوق الدوله به عنوان سند فروش ایران به انگلستان نام می برد و به این خاطر به زندان افتاد.
ترقی اندراین کشور محال است / که در این مملکت قحط الرجال است خرابی از جنوب واز شمال است / براین مخلوق آزادی وبال است
او از خوانندگان روزنامه، می خواست که شعرهای او را در کوچه و برزن و در قهوه خانه ها با صدای بلند بخوانند تا مردم این اشعار را بشنوند. در شماره سوم دوره قرن بیستم، منظومه اعتراضآمیزی علیه قوام السلطنه را با نام «ای کلاه نمدی ها» منتشر کرد. در ابتدای آن چنین نوشت: «از اشخاصی که فرصت دارند استدعا می شود این ابیات را در قهوه خانه ها و گذرگاه های عمومی بخوانند تا مخاطبین ابیات مستحضر شوند.(كلاه نمدی ها اشاره به كارگران و زحمتكشان است)
شهر فرنگ است ای کلاه نمدی ها / موقع جنگ است ای کلاه نمدی ها … بنده قلم دستم است و دست شماها / بیل و کلنگ است ای کلاه
نمدی ها فکر چه کارید ای کلاه نمدی ها دست در آرید ای کلاه نمدی ها ما دگر این مرد را قبول نداریم / رای بر این خائن عجول نداریم
گر نرسیده بگوششان سخن ما / هست از این ره که ما فضول نداریم حرف من و دوستان من همه حق است / این گنه ما بود که پول
نداریم گوش بدارید ای کلاه نمدی ها دست درآرید ای کلاه نمدی ها
او تنها شعر نمی سرود . مقالات تندی نیز به نگارش در می آورد. یکی ازتندترین مقالات وی “عید خون” است. عشقی برای از میان بردن رجال فاسد، سیاسی پیشنهاد میکرد ،که سالی یک بارعید خون بگیرند و پنج روز آن صرف ریختن خون خائنان به کشور شود، در صورتیکه این کار اجرا شود، سال دیگر امثال وثوقالدوله و قوامالسلطنه به جان و مال ملت تجاوز نمیکنند.
میرزاده عشقی، همراه رضاخان با عدهای دیگر جهت کمک به عثمانیان در جنگ جهانی اول به آنجا سفر کرده بود .در این سفر اپرای رستاخیز شهریاران ایران» نوشت. اما پس از بازگشت از عثمانی، در صف مخالفان جدی سردار سپه، درآمد و در روزنامه قرن بیستم مقالات و كاریكاتورهای تندی علیه او به چاپ می رسانید. آخرین شماره این روزنامه اشعار و كاریكاتورهای تندی علیه رضاخان به چاپ رسیده بود و به همین دلیل، روزنامه توقیف و خود او نیز به قتل رسید. در شعر جمهوری نامه که در این شماره قرن بیستم منتشر شد، چنین نوشته است:
خلق جمهوریطلب را خر کنم
زانچه کردم بعد از این بدتر کنم
پای جمهوری چو آمد در میان
خر شوند از رویتش ایرانیان
در ماه های اخر عمر وی مشخص بود که دولتمردان دیگرتحمل این تندروی ها را نخواهند کرد. به گونهای که یکی از دوستان اسلحهای برای دفاع به او داده بود. روزی میر حسین خان، یكی از دوستانش به طور اتفاقی، در اتاق محرمانه تامینات خبر «عشقی، محرمانه كشته شود» را شنیده بود.
در یکی از این روزها به دوستی گفته بود که دلم می خواهد زنده بمانم و برای آزادی ایران هر قدر می توانم بکوشم… من که از این زندگی سیر شده ام ، اگر خوشحالم که زنده ام ، برای این است که برای وطنم ، فرزندی لایق و فداکار باشم وتا آنجا که میسر است برای نجات کشورم کار کنم. درکتاب تاریخ بیست ساله ایران ( ج٣ ، ص ۷٠ ) از قول رحیمزاده صفوی و ملک الشعراء بهار از خوابی صحبت شده که عشقی دیده بود:
“یک روز شنبه از هفته ای که روز سه شنبه ی آن روز می بایست میرزاده عشقی به قتل رسد ، خطاب به رحیم زاده صفوی نموده گفت : خواب دیدم که در قلمستان زرگنده مشغول گردش هستم(در آن زمان قلمستان زرگنده گردشگاه اهل تفریح وتفرج خارج شهر بود) ، در حین گردش دختری فرنگی مثل آن که با من سابقه آشنایی داشت، نزدیک آمده، بنای گله گزاری و بالاخره تشدد و تغیر را گذاشت، و تپانچه ای که در دست داشت، شش گلوله به طرف من خالی نمود. بر اثر صدای تیرها افراد پلیس ریختند و مرا دستگیر کرده، در درشکه نشاندند که به نظمیه ببرند، در بین راه من هر چه فریاد می کردم، که آخر مرا کجا می برید، شما باید ضارب را دستگیر کنید، نه مرا ، به حرفم گوش نمیدادند. تا مرا به نظمیه بردند، و در آنجا مرا به اتاقی شبیه زیر زمین کشانیده، حبس کردند. آن اتاق فقط یک روزنه داشت،که از آن روشنایی به درون میتابید. من با حال وحشتی که داشتم چشم را به آن روزنه دوخته بودم ،ناگهان دیدم شروع به خاکریزی شد و تدریجا آن روزنه گرفته شد ومن احساس کردم ،که آنجا قیر من است…”
ماجرای قتل او را چنین روایت کردهاند:
“دو سه شب بود، که دو نفر ناشناس پیرامون خانه عشقی کشیک می کشیدند. عشقی به نصیحت دوستانش از خانه بیرون نمی رفت، کسی را هم نزد خود نمی پذیرفت . ولی آن دو نفر ناشناس، پیوسته مراقب بودند، که عشقی تنها بشود و به سراغش بروند. تمام شب دوازدهم تیر ماه ١٣٠٣ را عشقی ناراحت به سر برده بود. صبح آن شب عشقی ، خسته ، لب حوض دستهایش را می شست . پسر عموی او که از چندی پیش مراقب او بود، بیرون رفته بود.کلفت خانه هم برای خرید رفته بود، و در خانه را باز گذاشته بود. در حیاط باز شد، و سه نفر بدون اجازه وارد خانه عشقی شدند، عشقی از آنها پرسید،که چه کار دارند؟ آنها جواب دادند که شب گذشته ، شکایتی از سردار اکرم همدانی به منزل او دادهاند، که عشقی آن را به چاپ برساند، و اکنون برای گرفتن جواب عریضه آمدهاند. عشقی خندان تعارف کرده ومی خواست برای پذیرایی آنها را به اتاق ببرد، و در حالی که با یکی از آنان صحبتکنان جلو بود ، یکی از دو نفر ، از عقب تیری به سوی او خالی کرد. و بی درنگ هر سه نفر فرار کردند. عشقی فریاد کشید، و خود را به کوچه رسانید. در آنجا از شدت درد به جوی آب افتاد. همسایه ها به صدای تیر و فریاد عشقی جوان ، سراسیمه از خانه بیرون ریختند و قاتل را دستگیر نمودند …
… چند نفر پلیس و مامور تامینات دوان دوان می آیند ومانند اشخاصی که از انجام قضیه مطلع باشند به خانه عشقی ریخته شاعر مجروح را بیرون کشیده در یک درشکه که سر کوچه آماده بود می نشانند، عشقی که چشمش به محمد خان می افتد فریاد می کند « محمد خان به رفقا بگو به داد من برسند… » محمد خان از این پاسبانها بپرس مرا کجا می برند… بابا من نمی خواهم به مریضخانه نظمیه بروم ، مرا به مریضخانه امریکا ببرید…
حدود دو ساعت قبل از ظهر به ملک الشعرای در مجلس خبر می دهند که عشقی اورا در مریضخانه شهربانی خواسته است … ملك الشعرای بهار و سید حسن خان زعیم و رحیمزاده صفوی به اتفاق چند نفر دیگر به شهربانی می روند. به آنها گفته می شود که باید از خیابان جلیل آباد از در طویله سوار بروید که مریضخانه آنجاست، طویله سوار حیاط بزرگی داشت و در سمت دست چپ چهار اتاق کوخمانند که سقف آنها گنبدی بود مریضخانه نظمیه را تشکیل می داد و پیدا بود که آن کوخها سابقا جزء طویله بوده و بعد آن را از اصطبل جدا ساخته، سفید کاری کرده تحویل مریضخانه داده بودند . اتاق اولی یک در به حیاط طویله داشت و یکی دو پنجره آن به خیابان جلیلآباد باز می شد. سه اتاق دیگر که تو در تو و … هیچ گونه در و پنجره به خارج نداشت و روشنایی هر یک از آنها از یک روزنه می رسید که در وسط گنبدی سقف قرار داده بودند و البته این ترتیب برای آن بود که مبادا مریض حبسی فرار نماید. همین که رفقای عشقی وارد اتاق اول شدند و … آن ساختمان ها و هر سه اتاق را مشاهده کردند ملک الشعراء به رحیمزاده صفوی که در حال گریه وزاری بود می گوید: صفوی ، خواب عشقی ، و زیر زمین و روزنه را تماشا کن … وقتی نگاه می کند در اتاق چهارمی یک تختخواب میبیندکه میرزاده عشقی روی آن به خواب ابدی رفته و نور آفتاب از روزنه سقف به سینه او افتاده …”
مردم جسد او را از خیابان شاه آباد تا ابن بابویه روی دست بردند و این شعر او را با صدای بلند و پرشور خواندند:
خاكم به سر، ز غصه به سر، خاك اگر كنم / خاك وطن كه رفت، چه خاكی به سر كنم؟ / من آن نیم كه یكسره تدبیر مملكت / تسلیم هرزه
گرد قضا و قدر كنم من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاك / وین كاسه خون به بستر راحت هدر کنم
امید به پیروزی و بهروزی مردم همراه با سر پرشور و عشق به مردم و ایران از او شاعری مردمی و متعهد ساخت که جایگاه ویژهای در ادبیات انقلابی ایران دارد.
جهان را دائما این رسم و این آیین نمیماند / اگر چندی چنین ماندست، بیش از این نمیماند
به چندین سال عمر، این نکته را هر سال سنجیدی / که آن اوضاع دی، در فصل فروردین نمیماند
همان گونه که آن اوضاع دیروزی نماند امروز / به فردا نیز این اوضاع امروزین نمیماند
بياید روزگار صافی و صلح و صفا روزی / به جان دوستان آن روز ، دیگر کین نمیماند
هاله صفرزاده
کانون مدافعان حقوق کارگر