افق روشن
www.ofros.com

کودتای نفرت بار ٢٨ مرداد، زمینه ساز عروج بورژوازی درنده دینی


ناصر پایدار                                                                                                                                   سه شنبه ۲٧ مرداد ١۴٠۵ - ١٨ آگوست ۲۰۲٦


کودتای نفرت بار ٢٨ مرداد، زمینه ساز عروج بورژوازی درنده دینی

٧۳ سال بعد از وقوع این فاجعه سیاه
مورخان راست و چپ بورژوازی در گزاره های خود پیرامون رویداد نفرت انگیز ٢٨ مراد، سراغ نارضائی دولتهای انگلیس، امریکا از مصدق می روند. ماجرای «ملی شدن نفت» را پیش می کشند، بر رویکرد «مستقل و ملی» مصدق، احزاب متشکله «جبهه ملی» تأکید می کنند!، تصادم میان دولت روز و سرسپردگی تمام عیار شاه را برجسته می نمایند، این مؤلفه ها را برای تدارک کودتا از سوی دولت های بالا کافی می بینند. نکاتی که بعضا واقعیت دارند. اما نه فقط کل ماجرا نیستند که تصویر درستی از ریشه رویداد نیز به دست نمی دهند.

مجادلات درون طبقه سرمایه دار در هر کشور در سطح جهانی جزء سرشتی سرمایه داری است. در این تردیدی نیست. مافیاهای مختلف کارخانه دار، تاجر، بانکدار، مالکان معدنها، کشت و صنعت ها، سیستم های حمل و نقل، تراستهای غول پیکر مالی، صنعتی، تجاری، برای ربودن هر مقدار سهم بیشتر اضافه ارزش ها، مالکیت وسیع تر سرمایه ها، موقعیت نافذتر، نقش قاهرتر در ساختار حاکمیت سرمایه به هر نوع کودتاگری، جنگ افروزی، رقابت سبعانه و بربریت بشریت سوزانه علیه همدیگر دست می یازند. همه این ها بدیهیات هستند. تا جائی که به کودتای ٢٨ مرداد مربوط است سخن نه بر سر انکار مخالفت امپریالیستهای انگلیسی، امریکائی با مصدق، که حول تعمق شرائط تاریخی، زمینه های مادی بروز رویداد است. کودتای ٢٨ مرداد، در دوره جنگ سرد رخ داد. زمانی که بورژوازی جهانی در دو قطب متمایز زیر دو بیرق ظاهرا متضاد! با دو نسخه پیچی متفاوت بر سر چگونگی استیلا، بقا، تحمیل نظام بردگی مزدی بر میلیاردها کارگر دنیا، علیه هم غوغا می کردند.

یکی از این دو قطب در پاره ای زمینه ها و عرصه ها دست بالا داشت. متشکل از پیشرفته ترین کشورهای صنعتی جهان بود. ممالکی که آخرین دستاوردهای فن آوری، تکنیک، دانش های مختلف بشری، بالاترین درجه بارآوری کار، تراست های غول پیکر مالی، صنعتی، بانکی، اطلاعاتی، انرژی، حمل و نقل، پرآوازه ترین مراکز دانشگاهی، پژوهشی، مجهزترین و مسلح ترین ارتش ها، مخوف ترین، رعب انگیزترین شبکه های جاسوسی، اختاپوسی ترین زرادخانه های تسلیحاتی را در اختیار داشتند. همزمان هر چه زیر نام سازمان ملل با نهادهائی مانند شورای امنیت، مجمع عمومی، سازمان جهانی کار، کنفدراسیون اتحادیه های آزاد کارگری، طرح توسعه، کمیته صلح، نیروهای نظارت حافظ صلح!!، سازمان غذا و کشاورزی، مرکز خواربار بین المللی، کمیته خلع سلاح، بانک جهانی، سازمان تجارت جهانی، صندوق بین المللی پول یا صدها پروتکل و پروژه دیگر وجود داشت نیز نقش اهرم ها و ابزار اعمال قدرت جهانی آنها را بازی می کردند.

قطب دوم نیروی فاتح مصادره گر یک انقلاب بزرگ کارگری، مولود نامشروع تجاوز بورژوازی به پرشکوه ترین رستاخیز رهائی بشر بود. امامزاده ای با تذکره ماهیتا مجعول که شفا هیچ!، «فقط کور می کرد» تولید فریب می نمود. کمونیسم، کارگر و جنبش کارگری، مبارزه طبقاتی، راهبرد رهائی، همه چیز را وارونه القاء و خورند شعور انسان ها می ساخت. با همه اینها و به رغم ایفای نقش وسیعش، در ماندگارسازی اختاپوس سرمایه داری، باز هم از شش جهت زیر فشار قهر، تجاوز، لشکرکشی نظامی، اطلاعاتی، تبلیغاتی، ایدئولوژیک قطب رقیب قرار داشت. جرمش در دیوان قضای رقبا آن بود که مالکیت مشاع طبقه سرمایه دار بر کل سرمایه اجتماعی کشورها، دنیا را «سوسیالیسم»!!، «کمونیسم» می خواند!! دیکتاتوری متمرکز دولتی سرمایه یا طبقه بورژوازی را «حاکمیت پرولتاریا» می نامید، اجماع این دولت ها را «اردوگاه سوسیالیسم»!!، قلمداد می نمود. تا این جای کار به نفع کل نظام بردگی مزدی و بیشتر از همه به سود رقیبان هار و درنده اش بود. اما به این حد اکتفا نمی نمود، کل جعلیاتش را وثیقه جلب حمایت جنبشهای کارگری روز دنیا از خود، ساز و برگ تقویت اردوگاهش در مقابل قطب رقیب می کرد. خود را پاسدار پرولتاریا، سنگردار رهائی فرودستان، منجی استثمارشوندگان می خواند، رقبا را به حق و کاملا درست اما از منظر خاص خواستهای خود، مقتضای نیازهای سوداگرانه و رقابت آمیز خویش، امپریالیست، استثمارگر، دشمنان بشریت معرفی می نمود.

هر دو قطب بسان هم و با درندگی و سبعیت مشابه سایه هر جنب و جوش واقعی ضد سرمایه داری طبقه کارگر را به تیر می زدند، امپریالیست های هار، جنگ افروز و حمام خون سالار امریکائی، اروپائی و اقمار آنها این کار را صریح، زیر پرچم کمونیسم ستیزی و خصومت بنیادی با هر رویکرد کمونیستی توده کارگر انجام می دادند. امپریالیسم شوروی و بورژوازی متحدش همین کار را با افراشتن درفش دروغین « کمونیسم»!!، دفاع از « منافع پرولتاریا»!! و مانند اینها پیش می بردند. هر قطب الگوی خود برای برنامه ریزی نظم اقتصادی، سیاسی و اجتماعی سرمایه جهانی را با نام های متفاوت، کلید سعادت و رمز رهائی بشر می نامید!! هر کدام نسخه دیگری را بانی و باعث سیه روزی انسان می خواند. قطب غربی با هدف بمباران اعتبار حریف، زشت ترین، باژگونه ترین و غیرواقعی ترین تصویر را از کمونیسم پمپاژ می کرد و جدال با رقیب را ساز و کار بمباران جنبش کارگری و کمونیسم لغو کار مزدی طبقه کارگر می ساخت. قطب شرقی، الگوی نظم سرمایه داری حریفان را نه با رجوع به بنمایه بشرستیز آنها بلکه از زیج مناقشات فیمابین آماج هجوم می گرفت، از این طریق برای خود حیثیت «سرمایه ستیزی» جعل، موحش ترین گمراهه های کاپیتالیستی را لباس کمونیسم می پوشاند، جنگ با رقیبان را جنگ علیه سرمایه داری جار می زد و توده کارگر کشورها را پیاده نظام کارزار رقابت و تسویه حساب های خود می ساخت. آنچه در این میان از همه لحاظ، همه جا و به تمامی اشکال، مورد وحشیانه ترین تهاجمات هر دو قطب قرار می گرفت. کمونیسم پرولتاریا و جنبش واقعی ضد سرمایه داری اش بود. کودتای سیاه بیست و هشتم مرداد در بطن این شرائط برنامه ریزی شد و لباس اجرا پوشید.

سالهای ۱۳٢٠ تا ۱۳۳٢ دوره ای با ویژگیهای مهم در تاریخ ایران است. عروج سراسری جنبش کارگری از مهمترین این ویژگیها بود. کارگران نقش چشمگیری در سیر رویدادها بازی کردند، ولو که صف طبقاتی ضد سرمایه داری خود را نداشتند. اعتصاب پرشکوه نفت در ۱۳٢۵ نمونه بارز این میدانداری بود. اعتصاب را کارگران آغاجاری کلید زدند، بسیار سریع حمایت دهها هزار کارگر را دنبال آورد. توده کارگر در غالب استانها با تعطیل مراکز کار، راهپیمائیها، تظاهرات خیابانی به حمایت همزنجیران نفتگر آمدند. کمی این سوتر آتش اعتصاب زبانه کشید سراسر خوزستان تعطیل، صد هزار کارگر نفت قدرت متحد خود را مقابل شرکت نفت ایران، انگلیس و رژیم شاه، رویاروی بزرگترین ناوگان نظامی روز بریتانیا صف کردند. دولت « قوام» وارد میدان شد، مفلوک و مستأصل از شریک اردوگاهی خود، حزب توده کمک خواست، سران حزب برای متقاعد کردن کارگران به ختم اعتصاب همه برگهای ترفند را بازی کردند، توده کارگر بر سینه سکانداران حزب دست رد کوبید و به مبارزه ادامه داد. اعتصاب به خون کشیده شد، بیش از ٧٠ کارگر به ضرب گلوله مزدوران بورژوازی از پای درآمدند، شمار زخمیان از ۱٠٠ افزون، موج قهر توده های کارگر، علیه حاکمان روز سرمایه پرخروش تر شد.

نمونه این خیزش ها درآن سالها فراوان، هر چه زمان جلو شتافت دامنه وقوع آنها گسترده تر، شمارشان افزونتر گردید. کارگران در بسیاری جاها چرخ کار و تولید را از کار انداختند، مطالبات معیشتی خود را طرح نمودند، به شدت استثمار و بی حقوقی اعتراض کردند، همزمان علیه رژیم سیاسی حاکم و شرکای بین المللی اش دست به مبارزه زدند، خواستار حصول خواستهای بزرگتر گردیدند. از جنبش کارگری که بگذریم دهقانان نیز در سراسر جامعه وارد کارزار شدند، علیه استثمار مرگبار فئودالی، درندگیها و جنایات فئودالها شوریدند و در مقابل ارتش و پلیس و ژاندارم حامی مالکان فئودال مقاومت کردند. حزب توده و بورژوازی اردوگاهی به صورت گسترده برای سوار شدن بر موج این مبارزات تقلا کرد و توفیق یافت. حزب برگهای زیادی برای جلب توهم توده کارگر، نفود میان کارگران، دهقانان در جیب داشت. بخش قابل توجهی از طبقه کارگر، دهقانان شناخت درستی از این امامزاده مجعول نداشتند، کمونیسم برای آنان به درستی، نماد ستیز با استثمار طبقاتی، وجود طبقات، پرچم رهائی بشر از نابرابریها، محرومیتها بود. در همان حال زیر فشار نآآگاهی، اردوگاه را الگوی کمونیسم!!، حزب بورژوااردوگاهی توده را ظرف تشکل کمونیستی می پنداشتند!! این امر طالع اقبال حزب برای جلب کارگران را تابان می کرد اما این تنها برگ برنده اش نبود. جنبش ضد سرمایه داری، ضد بردگی مزدی طبقه کارگر در سطح جهانی، در زمینگیری کامل به سر می برد، هیچ چالشی از سوی این جنبش خاطر آرام سرمایه داری را مکدر نمی نمود.

دولت مصدق و احزاب لیبرال ناسیونالیست بورژوازی در بهار ۱۳۳٠ سوار موج نارضائی بدون افق توده عاصی کارگر، دهقان زمام امور را به دست گرفتند. کشمکش آنها با طیف امپریالیستهای انگلیسی، امریکائی، شرکای داخلیشان بر سر چگونگی توزیع اضافه ارزش های نفتی رو به شدت رفت. سناریوئی که «نهضت ملی شدن صنعت نفت» نام گرفت!!. از یک سو در دل اقشار متوسط و پائین بورژوازی قند آب کرد، از سوی دیگر بازار توهم کارگران، زحمتکشان را رونق بخشید. توده کارگر فرصت یافت دامنه مبارزاتش را بسط دهد. موج اعتصاب از شهری به شهر دیگر تاخت. دولت مصدق خروش کارگران را با وعده پاسخ داد. کارگران منتظر ماندند اما انتظارشان بی حاصل شد، مجدداً به خیابان ریختند. پاسخ این بار، نه خرید وقت که گلوله های داغ شد. در سمنان بیش از 5 کارگر کشته شدند، عده زیادی مجروح گردیدند. خبر کشتار کارگران، در تهران پیچید، نمایندگانی از ۴۳ کارخانه بزرگ کمیته ای پدید آوردند و ضمن اعلام انزجار از کشتار، به حمایت همزنجیران اعتصابی خود برخاستند. موج پشتیبانی کارگران از مبارزات همدیگر اوج گرفت. در دیماه همین سال یک کارگر کفاش تهرانی با ضرب گلوله فردی از جوخه های ترور مافیای مظفر بقائی، روحانیت تحت زعامت کاشانی به قتل رسید. انتشار خبر حادثه، طوفان اعتراض کارگران را پی آورد. بالای سه هزار کارگر کفاش دست از کار کشیدند، دستجات عظیم کارگری از همه مراکز کار و تولید شهر با حلقه های گل راه افتادند و در گورستان محل خاکسپاری همرزم، دست به برگزاری تظاهرات زدند. یک ماه بعد آتش پیکار کارگران در آذربایجان شعله ور گردید. سرمایه داران صاحب کارخانه ممتاز شهر تبریز چند کارگر را اخراج نمودند. در یک چشم به هم زدن کل کارگران کارخانه در اعتراض به جنایت کارفرمایان دست از کار کشیدند، روز بعد کارگران نساجی ها به یاری همرزمان کبریت ساز شتافتند. اینان نیز به اعتصاب پیوستند. موج همبستگی و مبارزه متحد توده های کارگر کارفرمایان را دچار وحشت کرد. کارگران در طرح مطالبات خود به خواست بازگشت رفیقان اخراجی اکتفاء ننمودند. خروج سرمایه داران و مستشاران نظامی انگلیس و امریکا از کشور را به لیست خواسته ها افزودند.

یک ماه بعد کارگران مراکز نساجی اصفهان اعلام اعتصاب کردند. چرخ تولید همه جا خوابید. سرپیچی کارفرمایان از قبول مطالبات با پاسخ دندان شکن کارگران مواجه شد. آنها به خواست های معیشتی اکتفا ننمودند. در یک خیزش بسیار پرشکوه و حماسی، وسائل کار خود را به دست گرفتند، از زاینده رود گذشتند، در میدان موسوم به مجسمه با همان ابزار تندیس کریه و شوم برنزی شاه را به زیر کشیدند و با خشم فراوان قطعه قطعه ساختند. فروردین سال ۳۱ با اعتصاب کارگران کارخانه کنسروسازی شاهی آغاز شد، چند روز این سوتر قریب ۳ هزار کارگر دخانیات دست از کار کشیدند و با سربازان رژیم شاه به نبرد برخاستند. ماه خرداد سال ۱۳۳۱ شاهد اعتصاب کارگران کارخانه های شهر یزد و تعطیلی غالب مراکز کار و تولید این شهر شد. در مرداد همین سال کارگران نفت جنوب در منطقه مسجد سلیمان اعتصاب چند باره خود را آغاز کردند. اعتصاب وسیع و وسیع تر شد و سرانجام به خون کشیده شد، ١٠ کارگر با گلوله نیروهای مسلح رژیم شاه و دولت مصدق کشته شدند، شمار زخمیان از ۵٠ بالاتر رفت. عروج شکوهمند جنبش کارگری تأثیر بسیار تعیین کننده ای بر گسترش مبارزات دهقانان نهاد. استثمارشوندگان دهقان در بسیاری از مناطق کشور علیه فئودال ها و بقایای سخت جان مناسبات ارباب و رعیتی شروع به شورش کردند. در جریان این خیزش ها با تهاجم وحشیانه ژاندارمری، ارتش شاه و نیروهای انتظامی دولت مصدق رو به رو گردیدند. بیش از شصت هزار دهقان آذربایجانی در یک شورش همزمان و سراسری فئودال ها را بیرون راندند و از پرداختن هر نوع بهره مالکانه یا سیورسات فئودالی سر باز زدند. دهقانان جنوب نیز در برخی از نواحی همین کار را انجام دادند و عجالتاً شر اربابان فئودال را از سر خود کوتاه ساختند. شورش دهقانان در خراسان، کرمان، فارس، بلوچستان و پاره ای مناطق دیگر بیش از پیش شعله کشید. رژیم شاه و دولت مصدق در کلیه این موارد با ساز و برگ لازم به حمایت از فئودال ها وارد کارزار شدند. دهقانان نیز همه جا جنگ علیه فئودالیسم را با مقاومت های خونین در مقابل چکمه پوشان مسلح رژیم به هم آمیختند.

نطفه های کودتای نفرت بار ٢٨ مرداد در زهدان این وضعیت بالید. همه چیز بانگ می زد که امپریالیست های غربی این وضع را تحمل نمی کنند، مشکل آنها اساسا نه کمپین مصدق و «احزاب لیبرال ناسیونالیست» حول « ملی شدن نفت»!! - که صد البته برایشان ناخوشایند و غیرقابل قبول بود - بلکه فراتر و بسیار مهم تر از آن، خطر جنبش کارگری ایران و چشم انداز بهره گیری حزب توده، اردوگاه شوروی از موج اقتدار این جنبش در حال بالیدن بود. کودتا اساسا علیه کمونیسم رخ داد، در همان حال که این «کمونیسم»، قطعا نه کمونیسم لغو کار مزدی جنبش کارگری، کمونیسم باژگونه بورژوائی اردوگاه بود. آنچه دولتهای امریکا، انگلیس، رژیم شاه، تراست های مالی و صنعتی متحد داخلی آنها بر نمی تابیدند سرکشی روزافزون موج مبارزات کارگران، میدانداری «چپ»، ولو ارتجاع چپ نمای «حزب توده» و اردوگاه بود. مصدق و احزاب ناسیونال لیبرال پشتیبانش، نه فقط برای امپریالیست های غربی، نیروی مخالف یا حتی نامطلوبی به حساب نمی آمدند، که می توانستند شرکای مناسب باشند. این کار اما یک شرط اساسی داشت. این که با همه توان و تدبیر، جنبش کارگری را سلاخی کنند، هر چه نشان از کمونیسم داشت را قلع و قمع نمایند، هر رویکرد چپ، از جمله بورژوازی چپ نمای اردوگاهی را از سر راه بردارند. مصدق و احزاب جبهه ملی برای کمونیسم ستیزی، سرکوب جنبش کارگری و چپ به اندازه کافی شائق بودند، اما اولاً توانائی این کار را نداشتند، ثانیا انجامش را مقتضای حال روز خود نمی دیدند. مصدق اگر چنین می کرد، آخرین بارقه توهم توده کارگر و سایر استثمارشوندگان را از دست می داد. در حالی که آلترناتیو مطلوب منحل در همه شروط امپریالیستهای امریکائی، انگلیسی هم نبود. در زیج رصد و انتظار قطب غربی سرمایه داری او باید جایش را به دولتی می داد که از تمامی ساز و برگ های لازم برای حمام خون جنبش کارگری، کمونیست ها و بالاخره حزب توده و محافل اردوگاهی برخوردار باشد. کل ملاک های انحلال در الگوی نظم نسخه پیچی امریکا برای سرمایه جهانی را قبول نماید، به موازین تقسیم سهام سود، مالکیت، قدرت، حاکمیت این نظم پای بند ماند، معیارها، مبانی مطلوب امپریالیست ها برای پویه تعیین سرنوشت بقایای فئودالیسم و استیلای کامل سرمایه داری را گردن نهد. در همه این موارد و مسائل دیگر همپیوند سر به راه باشد. مصدق و دولتش در محاسبات روز حاکمان امریکا، انگلیس، واجد همه این شرائط ، تسلیم بدون هیچ قید و شرط امریکا و انگلیس نبودند، به ویژه و از همه مهم تر، قدرت قاهر مورد اطمینان برای رفع کامل خطر کمونیسم به حساب نمی آمدند. بر همین اساس باید ساقط می گردیدند. فراموش نکنیم، کودتا در شرائطی رخ داد که امپریالیستهای غربی، کشتار کمونیستها، قتل عام هر جنب و جوش «چپ» در هر کشور حوزه تسلط یا متحد خود را در صدر اولویتها می دیدند، «مک کارتی» ها زمین و زمان را قلمرو اجرای پروژه کمونیست کشی و کمونیسم ستیزی خود ساخته بودند. کودتای نفرت بار ٢٨ مرداد بیش از هر چیز علیه جنبش کارگری، کمونیسم و حزب بورژوا اردوگاهی «توده» روی داد. به همین دلیل از بیشترین حمایت روحانیت، همکاری مستقیم و شرم آور مراجع دینی نوع کاشانی، رضایت کامل بروجردی و زعمای دیگر قم برخوردار بود. امپریالیستهای غربی، شرکای داخلی آنها، دربار پهلوی، عناصر بالای ارتش، تیم کاشانی طراحان این فاجعه شوم ضد انسانی بودند، کودتا دروازه میدانداری ها را روی بورژوازی ماوراء ارتجاعی دینی باز کرد. یک درس مهم رژیم شاه و شرکای خارجی از حوادث سال های ۱۳٢٠ تا ۱۳۳٢ به ویژه فاصله ۱۳٢٧ تا روز وقوع کودتا آن بود که روی ارتجاع هار دینی به عنوان یک سلاح مؤثر و کارساز در هم کوبیدن موج مبارزات ضد سرمایه داری طبقه کارگر، کمونیسم، هر تندنس رفرمیستی میلیتانت یا حتی مسالمت جوی چپ حساب باز کنند. آنها با دیدگان باز می دیدند که توده کارگر و مبارزه طبقاتی اش زمین رویش، بالیدن، شکوفائی کمونیسم به مثابه جنبش رهائی انسان است. زلال و عریان شاهد بودند که کارگران ولو زیر فشار مه آلودگی های مسموم سرمایه داری زهدان مهیای باروری کارزار ضد بردگی مزدی هستند. در آن سالها کل بورژوازی این را با گوشت و پوست خود درک کرد. این حرف که کودتا علیه دولت مصدق طراحی شد تا آنجا درست است که امپریالیست های درنده غربی و شرکای داخلی آنها، دولت وی را قادر به حمام خون اختاپوسی و سرنوشت ساز جنبش کارگری، تسویه حساب قاطع با رقبای اردوگاهی نمی دیدند.

رژیم شاه و شرکای غربی با درک واقعیت های بالا، اهمیت نقش بازی ارتجاع هار دینی برای رفع خطر کمونیسم و جنبش ضد سرمایه داری طبقه کارگر را درک کردند. استفاده از اسلام را به عنوان سلاح سمی قتل عام آگاهی، شعور، شناخت توده های کارگر دستور کار ساختند. شاه پس از کودتا تمامی تلاش لازم برای تاخت و تاز سازمانیافته ارتجاع اسلامی را رونق بخشید. از حریم قدرت، مالکیت و دستیابی مراکز مذهبی به اضافه ارزش های انبوه ناشی از استثمار وحشیانه توده کارگر پاسداری کرد. حق استثمار ددمنشانه کارگران زراعی و دهقانان ۴٠٠ روستای بزرگ و متوسط خراسان را به آستان قدس رضوی داد. متعاقب اجرای رفرم ارضی، مالکیت این تراست مالی، صنعتی بر صدها مرکز کار و تولید و استثمار توده کارگر ایران را مشروعیت بخشید. روابط تنگاتنگ خود با ذینفوذترین مراجع شیعه را محکم تر از پیش ساخت. مشوق و محرک توسعه مدارس اسلامی شد، هزینه های تأسیس این مؤسسات، این ماشینهای شستشوی مغزی انسانها را بر گرده طبقه کارگر ایران بار کرد، راه مشارکت مستقیم روحانیت در استثمار بربرمنشانه میلیونها کارگر را در شکل پرداخت وجوه شرعی، هموارتر از دوره های قبل نمود. تدریس متون مذهبی، آموزش های اسلامی و اجرای مراسم دینی در مدارس دولتی و غیردولتی را وسعت داد، زمینه های لازم برای تأسیس انجمن های اسلامی، شبکه های مخوف دینی از نوع انجمن حجتیه، جمعیت های تبلیغات اسلامی، ساختن میلیونها مسجد، حسینیه، کانون معارف دینی را فراهم کرد. در جهنمی که «نسیم را بی پرس و جو اجازه رفتن نبود»، لفظ سیاست تابو، نام مارکس و کمونیسم بدترین مجازات ها را داشت، تمامی کتابهای نویسندگان به ظاهر اپوزیسون مذهبی از بازرگان، گرفته تا شریعتی و دیگران در بیشترین تیراژ اجازه انتشار می یافت. حسینیه ارشاد تریبون تطهیر اسلام از کیفرخواست برنده تاریخ علیه ماهیت ماوراء ارتجاعی اسلام بورژوازی شد. با این تریبون به شریعت امکان داد تا بیرق جنگ با کمونیسم افرازد. تلویزیون شاهنشاهی عهده دار تبلیغ آثار مروجان مذهب شد. پاسداران و مبلغان ارتجاع دینی شریک تهیه و تنظیم متون درسی گردیدند. ساواک کلاس های درس مدارس حتی دبستانها، دبیرستانها را کنترل می کرد اما روحانیون، نواندیشان دینی!! را مجال و امکان کافی می داد تا هر کجا می خواهند علیه رژیم حرف بزنند، اپوزیسون نمائی کنند. حتماً گفته خواهد شد که عده ای از آخوندها در آن سالها زندانی بودند، یا خمینی جلاد و هوادارانش در تبعید به سر می بردند. رژیم شاه با دستگیری و حبس و تبعید عناصری از بورژوازی دینمدار، دو هدف را دنبال می کرد. اول: مرزها و خط قرمزهای تاخت و تاز این افراد را به آنها یادآوری می نمود، دوم: برای این جماعت اعتبار اپوزیسون بودن جعل می کرد، توهم وسیع توده های عاصی و ناراضی را بدرقه راه کاسبکاری ها، فریبکاری های آنها می ساخت. این قسمت از کارکرد رژیم درنده شاه، حلقه ای از استراتژی کمونیسم ستیزی، شرط لازم موفقیت راهبردهای وی در این زمینه بود. فراموش نکنیم که بازداشت و زندانی کردن این دار و دسته، با آنچه رژیم بر سر کمونیست ها، اعضای سازمانهای مبارز، چپ یا فعالان کارگری می آورد، هیچ تشابهی نداشت. اینان قرار نبود آسیبی بینند، دوره کسب اعتبار برای فریبکاری مورد نیاز سرمایه و رواج خرافه های شوم ضد کمونیستی را سپری می کردند.

ارتجاع دینی بورژوازی در ترکیب وسیع طبقاتی و مفصلبندی همگون یا حتی کاملا ناهمگون اجتماعی خود به یمن تمامی «مواهب ملوکانه» بالا، فرصتی تاریخی یافت تا دامنه نفوذ خود را میان توده ها بسط دهد، قشر وسیعی از درس خوانده های دانشگاهی را همراه سازد، جمعیت کثیری از جوانان را زیر بیرق خود آرد و در این گذر تا آنجا پیش تازد که کل جنبش سال های ۵٦ و ۵٧ توده های عاصی کارگر را ببلعد، از این طریق به قدرت رسد، بر اریکه حاکمیت بنشیند و یکی از درنده ترین، بشرستیزترین و حمام خون سالارترین رژیم های تاریخ سرمایه داری را مستقر سازد. در پی این توضیحات چند جمله ای با نسل جوان عاصی امروز در میان گذاریم. نسلی که جماعت کثیری از آن به گونه ای فاجعه بار از تاریخ گسسته، خود را در وارونه پردازیها، فریبکاریهای رسانه ای بخش های مختلف بورژوازی، در ساخته و پرداخته های فکری تلویزیونهای پوشالی و رسوای «من و تو»، «صدای امریکا»، خرافه های تبلیغاتی مافیاهای سلطنت طلب مدفون کرده است. اینان بدون آنکه واقعیت ها را دانند یا در جستجوی دانستن آنها باشند دعوی دانای کل عالم دارند. از بام این دعوی بی پایه فریاد می کشند که گذشتگانشان ارتش بمباران خوبی ها، سیل فنای آزادی ها، باروت انفجار کل رفاه، حق، آرامش، پیشرفت، تمدن، انسانیت بوده و باعث بدبختی آنها شده اند!!! چرا؟ به چه دلیل، با کدام مدرک و مستندات؟!! پاسخشان برنده و دندان شکن است!!. اینها، این گدشتگان، مخالف رژیم شاهنشاهی سرمایه بوده اند – چه جنایت کبیره ای؟؟!! - این کمونیست های مجاهد، فدائی، انقلابی، این انسانهای آرمانخواه شیفته رهائی انسان با مبارزات خود راه سقوط رژیم شاه و عروج جمهوری اسلامی را هموار کرده اند!! و فراوان از این حرف ها --- کاش این جماعت مدفون در آوار کهکشانی مهندسی افکار سرمایه داری و بمباران شده توسط «من و تو» ها به خود مجال می داد کورسوئی از حقیقت را دریابد، اگر چنین می کرد آنگاه متوجه می شد که جمهوری اسلامی را نه کمونیست های مجاهد و فدائی، نه خیل کثیر انسانهای آزاده دلباخته رهائی انسان بلکه رژیم ددمنش، نسل کش، ضد بشر شاهنشاهی در زهدان سیاه خود پرورد، رشد داد، توان بخشید. این گونه و در این گذر بود که بورژوازی ماوراء ارتجاعی دینمدار در حساس ترین شرائط، بر سر یکی از سرنوشت سازترین تندپیچ های تاریخ، سوار موج قهر توده عاصی و فرودست شد، رقیب را ساقط و زمین و زمان را بر سر دهها میلیون کارگر خراب ساخت. کاش این خیل پرشمار جوان می توانستند دریابند که حتی جواز عروج رژیم اسلامی به عرش حاکمیت را هم همان دولتها، همان قدرت های اختاپوسی، همان طراحان، بانیان، فرماندهان کودتای نفرت انگیز ٢٨ مرداد، این بار در «گوادولوپ» صادر کردند.

ناصر پایدار - اوت ۲۰۲٦