کارگران همه جای جهان مجبور به جدال با سرمایه داری هستند. جدالی که در شکلهای مختلف اعتصاب، کمپین های مدنی، تظاهرات خیابانی، شورشهای سراسری، حول مطالبات مختلف از افزایش مزد، بهبود معاش، رفاه، کاهش زمان کار گرفته تا آزادیهای سیاسی، حقوق مدنی، تغییر الگوی حکومتی، سرنگونی رژیم سیاسی حاکم به نمایش در می آید. کل این مبارزات مستقل از تنوع شکلی، محتوای اجتماعی، حوزه های وقوع، دامنه یا سطوح شدت، نهایتا به دو دسته قابل تقسیم هستند. در مدار آرایش، پیرایش سرمایه داری می چرخند یا جهتگیری نابودی نظام، برپائی یک جامعه آزاد انسانی، فارغ از بردگی مزدی، طبقات، دولت، هر قدرت بالای سر دارند. تکلیف مبارزات دسته اول روشن است، آخر و عاقبتش سقوط به وضعی است که شاهدش می باشیم. بحث بر سر خروج از چنبره فرساینده بدفرجام این دسته کارزارها، اعم از آرام یا میلیتانت، جایگزینی آنها با یک جنبش ضد کار مزدی است. اولین نکته در اینجا، در این جهتگیری آنست که نیروی رویکرد جدید یا جنبشی که بناست بروید، شاخ و برگ، کشد همان کارگران غرق باورهای اصلاح نظام سرمایه داری به شیوه های مصلحانه یا سرنگونی طلبانه می باشند. موجودات نوظهور نیستند. جائی که می خواهند جنبش نوین، با راهبرد، راهکارها، مطالبات، چشم انداز تازه را بر پا دارند، به پیروزی رسانند هم همان عرصه ها و آوردگاههای پیشین است. آنچه تغییر یافته است نه اینها که گسست انتقادی رادیکال عده ای کارگر از باورها، رویکرد و پراکسیس گذشته است. افرادی که انگشت شمار، شاید هم فراتر از معدودند. نقد آنها بر سنن، تحلیلها، استراتژی، تاکتیکهای سابق نیز از آسمان نباریده، از زمین زندگی، فرایند کارزارهای قبل، از لای گسل های شکسته و فروریخته جنبش جاری سالیان متمادی جوشیده است. فرق آنها با توده وسیع همدوش همزنجیر فقط آن است که سنگوارگی ایدئولوژیک ماهیتا سرمایه آویز، اسارت زای قرن بیستمی و مسلط بر جنبش کارگری، موجد شکست های فاجعه بار تاریخی را نقد کرده اند. دستاوردهای نقد را به راهبردها، راهکارها، راه حلهای جدید پیکار طبقاتی ارتقاء داده اند، این کار را در عرصه های مختلف زندگی اجتماعی توده کارگر دنبال نموده اند، در همین راستا تلاش دارند تا مبارزه طبقاتی رهائی آفرین ضد بردگی مزدی را جایگزین رفرم طلبی منحط حاکم بر جنبش جاری طبقه کارگر سازند. کارشان دشوارترین حلقه کارزار طبقاتی در سراسر تاریخ زندگی انسان است. این نه اغراق که واقع بینی مبتنی بر شناخت مادی ریشه بین تاریخ است. فهم زلال و دقیقش در توان آنانی است که سرمایه داری را با چراغ مارکسی نقد اقتصاد سیاسی کاویده و می شناسند. تسلط دیرپای سرطانی، متراکم و همه جاگیر رفرمیسم در شکلهای مختلف مماشات جو یا قهرآمیز بر جنبش کارگری جهانی به هیچ وجه محصول مجرد سرکوب فیزیکی این جنبش توسط طبقه سرمایه دار و دولتهایش نمی باشد. هیچ ربطی به «طبیعت تردیونیونیستی»!! جنبش کارگری هم ندارد. این استیلای مخوف فتیشیستی مهلک در وجه غالب خود مولود قدرت قاهره وارونه گردانی و مهندسی افکار نهفته در سرشت سرمایه داری است. نیروئی که با کالا شدن حاصل کار و بالیدن تولید کالائی در شکل «شیئی شدن انسان، شخصیت یافتن کالا» روند زندگی بشر را زیر مهمیز خود گرفت اما دامنه، فشار، ابعاد تأثیر، ویرانگری اش تا پیش از شروع توسعه سرمایه داری، به هیج وجه قابل قیاس با عصر استیلای این نظام نبود و نمی توانست باشد.
برده داری هم بر ریل رشد و گسترش تولید کالائی می چرخید. ولی برده موجودی فسیل شده، مسخ و انحلال یافته در مراودات کالائی روز خویش نبود. تمکین، انقیاد و اطاعت پذیری وی از ارباب، نشانی از احترام به اصول، قوانین، قراردادهای نوشته یا نانوشته دورانش بر جبین نداشت. کل وجودش در تملک برده دار بود. با همه موجودیتش به مثابه یک کالا خرید و فروش می شد، اما اطاعت وی از ارباب را اندیشه، باور، فرهنگ، اخلاق مولود اقتصاد کالائی تقریر نمی نمود. ضربه های مخوف شلاق، هراس از درد غیرقابل تحمل تازیانه، نیاز مبرم قهری به قوت لایموت بود که او را مجبور به تسلیم در مقابل برده دار می کرد، حواس، اندیشه، شخصیت، وجود فکری، فیزیکی، فردی، اجتماعی اش را نه ایدئولوژی تولید شده توسط کالا که فضای مالامال از وحشت و احتیاج رقم می زد. در غیاب این دو عنصر مادی زمخت مستولی، دلیل مهم دیگری برای قبول اوامر ارباب برده دار نمی دید.
برده، عروسک کوکی فسیل در مقدرات مین گذاری شده کالا نبود، مناسبات کالائی نقش خدای قاهر حاکم بر سرنوشتش را بازی نمی نمود. آنچه او را مطیع محض می کرد نه قدرت بتواره کالا که رعد خشم ارباب، نیاز غیرقابل فرار به لقمه ای خوراک بود. برده آگاهی داشت که برده است، مملوک است، قهرا به بردگی گرفته شده است. هر چه می کند برای ارباب و در خدمت عیش و عشرت و رفاه و نخوت و جبروت نفرت انگیز مالک خویش است. به گفته مارکس او حتی بخشی از کارش که صرف معاش وی می شد را هم کار بدون هیچ اجرت برای برده دار می دید. به بیان دیگر حتی این جزء کارش را نیز کار کاملا زوری، زورمدارانه به حساب می آورد.
نکات بالا کم یا بیش در مورد سروها، رعایا، دهقانان شروع قرون وسطی به بعد، در شکلهای مختلف فئودالیسم، در مناطق مختلف دنیا هم صدق می نمود. توده های کثیر دهقان، رعیت در غرب، شرق، هر بخش دیگر کره خاکی به لحاظ انحلال در چرخه کار یا نظم جاری و مستولی اجتماعی، با آنچه در عصر سرمایه داری و در مورد طبقه کارگر شاهدش هستیم تفاوتهای تعیین کننده کاملا اثرگذار داشتند. سرو در نظام سرواژ همراه زمین خرید و فروش می شد، زمین و او یک جا در قالب کالا میان فروشنده و خریدار داد و ستد می گردیدند، اما این مبادلهِ ارزش های برابر، شعور او را از تشخیص موقعیت خویش به مثابه موجود آماج استثمار و فاقد حق دخالت در سرنوشت کار خود، باز نمی داشت. تا آنجا مسحور و افسونش نمی ساخت که گویا خودش فعال مختار، مصمم و دلباخته این معامله بوده است!!. بالعکس مالکیت، حاکمیت، زور در یک سو، گرسنگی، فلاکت و ناچاری در سوی دیگر را بانی همه کاره این مبادله پلید ناحق می دید. دهقان حتی به دقایق تقسیم فراورده های کارش، اینکه چه میزانش به خودش تعلق می یابد، چه اندازه اش سهم فئودال، اشرافیت مالی، رباخوار، اربابان کلیسا یا هر اشرافیت دینی دیگر می گردد، آگاهی داشت. می دانست که کدام روزها برای خودش کار می کند و کدامین روزهای هفته برای زالوصفتان فئودال عرق می ریزد و جان می فرساید. محل استثمارش را نیز از جائی که کارش در خدمت ارتزاق خانواده اش بود جدا می دید و بر این جدائی آگاهی داشت. تحت تأثیر بارز همین زمینه های مادی زمخت بود که جنبش های دهقانی سده های میانی به طور مثال در جامعه ایران، در بسیاری جاها، با شعار کوبنده «زمین متعلق به کسی است که در آن کشت می کند» وارد میدان می شدند. فریاد رسا و پرخروش دهقانان آن بود که زمین و آب و آبشار و همه داده های طبیعی ملک خصوصی هیچ کس نیستند، به همگان تعلق دارند. آنانند که با داس، چکش، بیل، دیلم و کارافزارهای ساخت خود، قنات حفر می کنند، بر رودهای بزرگ و کوچک سد می بندند، آب ها را به کشتزارها هدایت می کنند، زمین را باغستان، محل کشت و زرع می نمایند. محصول نیز باید متعلق به آنها باشد. دهقانان علی العموم، فئودال ها را غاصب، زورگو، خونخوار می خواندند، برای رهائی از شر آنها و امتناع از پرداخت بهره مالکانه می جنگیدند، دست به طغیان های عظیم می زدند.
تولید کالائی فقط در فاز گسترش سرمایه داری و ادامه آن است که می تواند شیوه تولید مسلط کشورها و دنیا گردد. بر همین پایه مناسبات کالائی عصر برده داری یا شکلهای مختلف فئودالیسم، فاقد توان لازم برای هر میزان استیلای ارگانیک بر فرایند کار، اندیشه، فرهنگ، باور، اخلاق، سنن، رفتار، ارزش های اجتماعی، زندگی مدنی و سیاسی انسانها بود. حتی با پیدایش سرمایه داری، تا زمانی که اضافه ارزش مطلق یگانه شکل تولید ارزش اضافی را تعیین می نمود، تا وقتی که «تبعیت کار از سرمایه» حالت کاملا «صوری» داشت، به رغم تفاوت های بارزش با عصر تولید کالائی پیشین، باز هم ابعاد تسلط سرمایه، بر فرایند کار و لاجرم حدود استیلایش بر وجوه مختلف زندگی اجتماعی کارگر محدود بود. اما از همین زمان، در طول دوره «انباشت بدوی» است که هم «انقیاد صوری» کار از سرمایه، باردار «انقیاد واقعی» می شود، هم پویه تسلط سرمایه بر وجوه مختلف زندگی اجتماعی کارگر و انحلال مزدبگیران در چرخه کار و ارزش افزائی سرمایه شروع به گسترش و تعمیق می کند. کارگر در حالی که برای زنده ماندن خود و عائله اش مجبور به فروش نیروی کار بود، غرق توهم، احساس آزادی و مختاریت کرد!! دچار این باژگونه بینی شد که کارش داوطلبانه است!! و اوست که انتخاب می کند!!. اجازه فروش نیروی کارش به یک سرمایه دار و فرار از فروش به سرمایه دار دیگر را «انتخاب آزاد» پنداشت!! با مزد محقری که گرفت خانواده گرسنه اش را از مرگ ناشی از گرسنگی نجات داد و همین حد نان آوری را صعود به عرش عزت دید!!. آنچه در قبال کار شاق خویش دریافت نمود برای خرید حیاتی ترین مایحتاج روزش کفاف نمی داد اما از اینکه می توانست تصمیم بگیرد کدامیک از اقلام قوت لایموتش را بخرد کدام را نخرد، به ورطه احساس ازادی، داشتن قدرت، اختیار اعمال اراده مستقل و قاهر افتاد!! با فروش نیروی کارش به مثابه یک کالا و دریافت پول از مالک سرمایه، خود را در جایگاهی برابر و متساوی الحقوق با سرمایه دار انگاشت!! حود را ارباب خود و مسلط بر سرنوشت کار، زندگی خویش دید!!
این پندارها، محاسبات، القائات، بدون استثناء واهی، باژگونه، غیرواقعی بودند، خودفریبی، افسون شدگی کارگر را به نمایش می گذاشتند، خودفریبی بدفرجامی که سرمایه، نه با قهر پلیسی، نظامی، نه از طریق قوای کشتار و سرکوب فیزیکی، بلکه با قهر اقتصادی، از درون رابطه خرید و فروش نیروی کار، به شریان شعور و شناخت کارگر تزریق می کرد. مغز، حواس، اندیشه، اعتقاد، همه چیزش را می آلود و مسموم می ساخت. کل اینها زمانی رخ می داد که هنوز انقیاد کار از سرمایه حالت صوری داشت. اضافه ارزش مطلق شکل غالب تولید ارزش اضافی را تعیین می کرد. به محض آنکه سرمایه راه افتاد تا سرمایه داری گردد، وقتی تونل تولید اضافه ارزش را در شکل ارزش اضافی نسبی حفاری کرد، وقتی تبعیت صوری کار از سرمایه، جایش را به انقیاد واقعی داد، پویه انحلال، «فنای فی سرمایه شدن» کارگر نیز سرعت سیر نور پیدا کرد. با گسترش تقسیم کار طراز سرمایه داری و شروع دوره ای که مارکس آن را «همکاری» می نامد، توسعه همکاری به تولید مانوفاکتوری (کارگاهی) تمامی قدرت جمعی تولید کارگران، قدرت تولید سرمایه القاء شد. صدها یا هزاران کارگر زیر یک سقف جمع شدند، اما معنای مادی اجتماع آنها زیر سقف واحد، انفجار هر میزان همبستگی و یکپارچگی آزاد انسانی شد. کار جمعی، صرفه جوئی هر چه بیشتر سرمایه دار در ابزار را به دنبال آورد، فرایندی که هزینه تشکیل سرمایه در هر دو جزء ثابت و متغیرش را کاهش داد و لاجرم حجم اضافه ارزش مالک سرمایه را بالا برد، همه ارزش ها را کارگر می آفرید اما هر چه افزون تر تولید می کرد. سهم خودش حقیرتر، نقش و حضورش در آفرینش ارزش ها، سرمایه ها گم تر، ناپیداتر شد و عظیم ترمورد انکار قرار گرفت. تولید کارگاهی، فرایند کار را زیر تسلط اختاپوسی سرمایه در آورد، کارگر پیچ و مهره مدفون درون چرخه ارزش آفرینی سرمایه شد. در همین راستا وجودش مدفون تر، محقرتر، اماج انکار سهمگین تر گردید. سرمایه، توده کارگر را به رقابت واداشت و به جان همدیگر انداخت. رقابت و همزدائی دردناکی که فقط سرمایه را نیرومندتر، اضافه ارزشهایش را انبوه تر، کارگر را زبونتر، مفلوک تر کرد. با پیداش و بسط صنعت ماشینی کل این روند به نفع سرمایه، به زیان کارگر دستخوش انقلابات زنجیروار بی پایان شد. تسلط سرمایه بر فرایند کار به اوج رفت، کارگر صدها برابر سابق ارزش تولید نمود اما نقشش در تعیین سرنوشت کارش به هیچ رسید و سهمش از ارزش های آفریده هزاران بار تنزل کرد. سهمناک تر از پیش به ورطه تباهی غلطید، شیرازه موجودیتش در وجود سرمایه ذوب، فاقد هر مقدار اراده، عزم، هستی آزاد انسانی شد. در تمامی آنات این روند، فقط آنجا و به میزانی از این مهلکه می جّست که با سر بیدار طبقاتی علیه هستی سرمایه می جنگید. این ناموس و سرشت لایتغیر سرمایه است که اگر کارگر، فرودست، علیه اساس هستی آن نجنگد، او کارگر را، انسان را به تمام و کمال می بلعد و از هضم رابع خود عبور می دهد. هر چه سرمایه هیولائی تر، اختاپوسی تر، بر فرایند کار استیلا می یافت کارگر ژرف تر، کوبنده تر، عمیق تر، از کار خویش جدا، از دخالت در سرنوشت زندگی خود ساقط می گردید. هر چه اولی فربه تر، قاهرتر، مختارتر، جهان مطاع تر می شد، دومی لاغرتر، بی اختیارتر، ضعیف تر، منقادتر می گشت، هر چه سرمایه بر هشیاری، آگاهی، خلاقیت، چاره گری، مشکل گشائی، دانش، توان خود می افزاید، کارگر طوق خرفتی، سفاهت، کودنی، شعورباختگی را محکم تر، آهنین تر بر وجود خود قفل می زند. هر چه سرمایه فرمانرواتر، مطلق العنان تر، جبارتر، کارگر، حقیرتر، مفلوک تر مدفون تر می گردد. انقیاد واقعی کار از سرمایه همزمان با تدفین ژرف تر کارگر در زنجیره تولید جمعی سرمایه داری، فرایند انجماد، انحلال، اضمحلال او در نظم سیاسی، مدنی، حقوقی، فرهنگی، ایدئولوژیک، اجتماعی سرمایه را هم صدها بار دردناک تر و فاجعه آمیزتر لباس واقعیت پوشاند. رشد کهکشانی صنعت بزرگ، نقش بازی سرمایه مالی، موقعیت بازار بورس، معجزه گری حوزه دیجیتال، عروج بی مهار بارآوری کار، میدانداری حیرت زای هوش مصنوعی همه با هم، قدرت ساحره سرمایه در باژگونه کردن واقعیت ها، جعل حقایق، انکار بشرستیزانه وجود کارگر به مثابه یگانه آفریدگار کل شکلهای تولیدی، صنعتی، تکنیکی، مالی، تجاری، بهره آورسرمایه را تا مرزهای نامتناهی افزایش داد. در هیأت سرمایه بهره آور، اوراق سهام، بازار بورس اساس موجودیت کارگر به عنوان خالق ارزش ها را منکر شد و القاء کرد که «پول، پول می زاید»!! در نقش هوش مصنوعی و ربات حتی «چپ ها» را افسون کرد که «سرمایه ثابت تولید کننده ارزش است»!! انگاره پوشالی پرفریبی که سرمایه از زمان ظهورش القاء کرده بود و اینک وقیح تر از همیشه، مغرورتر از همه وقت در کرنا می کرد. سرمایه با هر نفس کشیدنش، هر لحظه بازتولیدش، کارگر را، آفریدگاری او را، سرمایه آفرینی وی را انکار، توان کارزار، ظرفیت رهائی آفرینی و تاریخ سازی طبقه اش را از ذهنش زدود، از تیررس چشم شعورش بیرون راند.
سرمایه مشتی شیئی نیست. با همجوشی وسائل کار، مواد خام و کمکی در یک سو، نیروی کار فروش رفته در سوی دیگر، توسط دومی و فقط دومی زاده می شود. در اینجا جان می گیرد، کالا - سرمایه و پول - سرمایه می شود، راه دورپیمائی تام پیش می گیرد، در این حد، ظاهری اقتصادی دارد اما یک رابطه تمام عیار اجتماعی است. رابطه ای که «بیگ بنگ» هستی یا نقطه پمپاژ کل ساختار اقتصادی، طبقاتی، اجتماعی سرمایه داری است. کارگر را تشخص کار مزدی، سرمایه دار را سرمایه شخصیت یافته، جامعه را ساختار اقتصاد، سیاست، حقوق، فرهنگ، اخلاق، ارزشهای اجتماعی، ادبیات، هنر، فلسفه، آموزش، دستگاه مهندسی افکار و شستشوی مغزی سرمایه می سازد. کل اینها را سلاح تأمین نیازهای چرخه تولید اضافه ارزش، تولید افراطی سرمایه، پاسدار بقای بردگی مزدی، ابزار تشدید استثمار طبقه کارگر، ساز و کار تحمیل محرومیت ها، بی حقوقی ها، تبعیضات فاجعه بار، آلودگیهای زیست محیطی، مولود سرمایه بر توده های کارگر می نماید، همه اینها را ابزار قهر فیزیکی و سرکوب فکری کارگران، حربه قتل عام هر نفس کشیدن آزاد، هر اعتراض، مبارزه، عصیان آنها می گرداند. همزمان در سلول، سلول شعور انسانها آژیر می کشد که کل اینها کل جامعه مدنی با نهادها، ارگانهایش، در خدمت معاش، رفاه، حقوق، امنیت، آسایش، آزادی، برابری، تعالی فکری، سلامت جسمی، بی نیازی زلال، عروج بدون مهار انسانی کل «شهروندان» است!!. بر روی وجود طبقات خط حاشا می کشد!!، اساس استثمار کارگر را شلاق موحش انکار می زند!!، جهنم وحشت و دهشت سرمایه داری را بهشت مدنیت، حقوق، رفاه، آزادی، برابری، انتخاب آزاد، دولتش را نهاد قدرت همگان، پارلمانش را مقر اعمال اراده آزاد کل اهالی، قانونش را «حصن حصین» امنیت و آسایش بشر، خرید و فروش نیروی کار را نمایشگاه برابری اعجازآمیز تاریخی توصیف می نماید و این توصیف را به کل مجاری حیات، شریان های شناخت، اندیشه، احساس، ادراک، تعقل توده های کارگر تزریق می کند.
رفرمیسم، سرمایه آویزی، قانون پرستی، مدنیت سالاری، دموکراسی خواهی،عشق به اصلاح و پیرایش وضع موجود، تلاش برای انسانی کردن بردگی مزدی!! انقلاب دموکراتیک، دلباختگی به تغییر الگوی حکومتی سرمایه و رژیم ستیزی پوشالی فراطبقاتی، دنیای نسخه پیچی های سرمایه سرشت، همه و همه از این جا، از ژرفنای وجود سرمایه، از عمق رابطه خرید و فروش نیروی کار می جوشد، می خروشد، شاخ و برگ می کشد، طغیان می کند، زمین و زمان زندگی توده های کارگر، فضای فکر، آموزش، شناخت سیاسی، راهبرد، راهکار، چاره گری، راه حل جوئی، نگرش، بینش، نقد، انتظار، آرمان، مبارزه، اعتراض، مطالبات، همه چیزش را در خود منحل می نماید. در همین راستا سهمگین ترین، مخوف ترین ضربه ای که بر طبقه کارگر دنیا وارد می کند، خارج سازی کارزار جاری و مبارزه طبقاتی او از ریل ضد کار مزدی، ریل ضدیت ریشه ای با سرمایه داری است. رخداد کاملا سیاهی که مصداق بارز ضرب المثل معروف «هر چه بگندد نمکش می زنند – وای به روزی که بگندد نمک» است. رفرمیسم در شکلهای متنوعی که بالاتر اشاره شد، آژیر وقوع این اتفاق در تاریخ، آژیر«گندیده شدن نمک» از دهه های پایانی قرن نوزدهم ، به ویژه شروع قرن بیستم تا امروز است. این رویداد رخ داده است و طبقه کارگر بین المللی تا لحظه حاضر هزینه اش را به هولناک ترین شکل پرداخت کرده است. تا کی پرداخت خواهد کرد؟، پاسخش پیش کارگران دنیا است. توضیح چند نکته در اینجا ضروری است واهمیت بنیادی دارد.
۱ - همه تأکید ما در گذشته آن بوده و اکنون نیز آنست که رفرمیسم در کلیه اشکالش راه حل، راهبرد، نسخه پیچی، تاکتیک اپوزیسیونهای بورژوازی برای قابل تحمل نمودن سرمایه داری از طریق تعدیل فریب آمیز نارضائی کارگران، تعویض پارادیم های حکومتی یا تغییر شکل مالکیت سرمایه است. این اپوزیسیون ها، راست یا چپ از رفرمیسم برای تسویه حساب با بخشهای حاکم بورژوازی، تبدیل توده کارگر به عمله این تسویه حساب عظیم ترین سودها را می جویند. در همین راستا خطر جنبش ضد سرمایه داری طبقه کارگر را از سر این نظام دور می سازند. ما همه جا، از جمله همین جا تلاش داشته ایم تا تا نشان دهیم که سرمایه از زمین و آسمان فرایند کار و بازتولیدش، با ساختار سیاسی، فرهنگی، ایدئولوژیک، اجتماعی اش، همه ملاط و مصالح لازم برای انجماد، سنگوارگی، مسخ طبقه کارگر در رفرمیسم را تولید، پمپاژ و بر سر توده های این طبقه آوار می کند. اپوزیسیونهای درون طبقه سرمایه دار برای تبدیل جنبش کارگری به سیاهی لشکر تسویه حسابهای درون طبقاتی خویش و ماندگارسازی سرمایه داری، از باژگونه پردازی لایزال، افسونکاری سیل آسای سرشتی سرمایه بیشترین بهره ها را بر می گیرند.
٢ - این واکاوی انتقادی مارکسی در همان حال، خاطر نشان می سازد که توده کارگر، در هستی اجتماعی، طبقاتی اش با سرمایه، با شیوه تولید سرمایه داری سر ضدیت دارد، در تعارض ماهوی غیرقابل آشتی است. مجبور است با سرمایه و کل آلام، سیه روزی های سرشتی، قهری رابطه تولید ارزش اضافی مبارزه کند، این سرمایه است که او را نه فقط فیزیکی، بلکه بسیار رعب انگیزتر، هزاران بار فاجعه آمیزتر، دردناک تر مورد سرکوب فکری قرار می دهد، فراگیر، بدون انقطاع و سیستماتیک او را بمباران ایدئولوژیک، مهندسی شعور، معماری نگرش می نماید، همه راههای کارزار ضد کار مزدی را بر رویش می بندد، اندیشه اش را مسموم، شناختش را افسون، مشاعر و توان تشخیص او را معلول می نماید، با همه اینها به هیچ وجه، برای هیچ دوره قادر به تعطیل مبارزه وی نمی گردد، یگانه کاری که از دستش ساخته است و پیروزمند انجام می دهد تغییر ریل مبارزه، به گمراه بردن آن است.
۳ - یک نتیجه قابل تعمق حرفهای این رویکرد آنست که نه فقط هر رفرمیست، بلکه برخی پرچمداران سلسله جنبان رفرمیسم هم لزوما نمایندگان طبقاتی بورژوازی نبوده و نیستند. چه بسا بمب های منفجر نفرت علیه وجود سرمایه داری باشند. لنین بدون شک چنین بود، «غیوروف» ها، شمار کثیر کارگران بلشویک که دو انقلاب فوریه و اکتبر ۱۹١٧ روسیه را به «پیروزی» رساندند، کارگرانی مانند «پروانه»، «تنها»، «حجازی»، حسین شرقی در عین حال که جنبش کارگری سالهای سیاه زمامداری رضاخان را به دامن رفرمیسم چپ نمای میلیتانت انداختند، همگی وجودی آکنده از تنفر ضد سرمایه داری داشتند، آیا نفرت آنها از سرمایه، جائی برای چشم پوشی از ضرباتی که بر مبارزه طبقاتی توده های کارگر دنیا یا ایران وارد ساختند، باز می گذارد!!، مسلما نمی گذارد. سخن از کوبیدن مهر خیر و شر بر افکار، باورها، رویکردهای ایدئولوژیک افراد نیست. مهم آنست که اولا - فشار قدرت ساحره فتیشیستی سرمایه روی روند کارزار و جهتگیری توده کارگر، از جمله جلوداران آنها را شناخت. ثانیا – پیش تاریخ و زمینه های مادی سقوط جنبش کارگری جهانی به ورطه دردناک حاضر و انفصال فاجعه بارش از ریل مبارزه طبقاتی ضد سرمایه داری را ژرف تعمق کرد.
۴ - کل تاریخ سرمایه داری، بند بند جدال اجتناب ناپذیر طبقه کارگر بین المللی با نظام بردگی مزدی، با رساترین صدا فریاد می زند که هر مبارزه این طبقه برای تحقق هر مطالبه نازل معیشتی، رفاهی، سیاسی، حقوقی، اجتماعی، بهداشتی، دارو، درمان، کاهش زمان کار یا علیه هر نوع آپارتاید، ستمکشی، تخریب طبیعت، آلودگیهای زیست محیطی می تواند و حتما باید ماهیت، سمت و سوی سرشتی ضد کار مزدی احراز کند، باید لحظه ای، حلقه ای و سنگری از کارزار زلال ضد بردگی مزدی باشد، در غیر این صورت پرآوازه ترین «پیروزی» ها، عظیم ترین دستاوردها طوقی پولادین بر دست و پای جنبش کارگری، تحکیم بیشتر بندهای بردگی مزدی، پتکی بر سر کارگران برای اضمحلال هستی معترض آنها در باتلاق نظم سرمایه خواهد بود. این سرشت سرمایه داری است که اگر کارگر کارزار جبری روزمره اش را با کیفرخواست علیه موجودیت و بقای بردگی مزدی به هم نیامیزد، سرمایه او را، مبارزه اش، قدرت پیکار طبقه اش را خوراک ماندگاری خود خواهد ساخت. این مهمترین درس شناخت ماتریالیستی، مارکسی تاریخ است. این درس به هیچ وجه نمی گوید که کارگران باید یا مجازند مبارزه برای کاهش فشار استثمار، بهبود معاش، رفاه بیشتر، چالش آلودگیهای زیست محیطی، کاستن تبعیضات جنسیتی، استیفای حقوق اولیه انسانی، حصول آزادیهای سیاسی، اجتماعی را تحقیر کنند!! تقلیل دهند!!، بر مبرمیت و ضرورت آن چشم پوشند، مطلقا این را نمی گوید، بالعکس این را می گوید که: کل این شکلها، سطوح، عرصه های مبارزه باید حلقه های پیوسته زنجیر کارزار طبقاتی توده کارگر علیه سرمایه داری باشند. مبارزه برای معاش بهتر، رفاه افزونتر، آزادی، برابری، محو تبعیض، کندن ریشه اشغالگری، نابودی فقر و گرسنگی، کار کودک، پایان آوارگی، تحقق هر مطالبه معیشتی، سیاسی، مدنی، اجتماعی، هم می تواند در چهارچوب اصلاح سرمایه داری به شکلهای مسالمت آمیز یا سرنگونی طلبانه انجام گیرد و هم می تواند سرمایه ستیز، رادیکال، ضد بردگی مزدی شروع شود و پیش رود. وقتی مطالبه معاش و رفاه بیشتر به مزد بالاتر قفل می گردد، مستقل از آنکه نیت کارگران چه باشد اساس مزدبگیری مورد قبول محتوم واقع می شود. زمانی که پیکار برای کسب آزادیها، محو تبعیضات جنسیتی، قومی، چالش ستمکشی ها، تضمین حقوق اجتماعی، در منتهی الیه عروج خود بر ساحل تعویض الگوی حکومتی و تغییر دولت یا رژیم سیاسی حاکم تولنگر می اندازد، جدا از آنکه باورهای ایدئولوژیک توده شورش گر یا نیروی بالای سرشان چه جنسی دارد، بنیاد هستی و ماندگاری سرمایه داری مهر حقانیت، اعتبار، شایستگی تاریخی می خورد. در هر کدام این حالات، عرصه ها، جنبش ها، مسالمت آمیز یا میلیتانت و سرنگونی طلبانه بودن مبارزات نیز حائز هیچ اهمیت نیست. با تسخیر تمامی پادگانها، در هم شکستن کل ماشین دولتی یا حتی بمباران اتمی رژیم ها نیز نمی توان مبارزه برای مزد بیشتر، دموکراسی و تغییر رژیم سیاسی حاکم را مبارزه ای در جهت تضعیف قدرت اختاپوسی سرمایه داری، تقویت صف مستقل پیکار ضد بردگی مزدی طبقه کارگر یا جنبش رهائی انسان کرد!!. عکس ماجرا در مورد رویکرد لغو کار مزدی و ضد سرمایه داری صدق می کند. کارزار «خارج سازی معاش، دارو، درمان، آموزش، سرپناه و مایحتاج یک زندگی آزاد و بی نیاز انسانی از سیطره خرید و فروش»، «ممنوعیت هر نوع دخالت دولت در امور زندگی انسانها» شیرازه مناسبات مزدبگیری، اساس موجودیت دولت بالای سر را زیر فشار پیکار توده کارگر قرار می دهد. احساس نیاز و مبرمیت سازمانیابی شورائی، سراسری جنبش جاری علیه سرمایه داری را در ساختار اندیشه و شعور کارگران به خروش می آرد، معماری ریل دیگر مبارزه را دستور کار می سازد، توده کارگر را وارد این فضا می کند که در همین جهنم گند و خون سرمایه داری می تواند شروع به پاره کردن بندهای بردگی مزدی کند، آماده ارتقاء جنبش خود به یک قدرت سازمان یافته رهائی آفرین ضد سرمایه داری شود.
۵ - یک واقعیت را باید پذیرفت. طبقه کارگر جهانی در هیچ دوره ای، جهتگیری، استراتژی و تاکتیک معینی را که در چند دهه اخیر مورد گفتگوی رویکرد ضد کار مزدی و شیرازه فعالیتهایش بوده است، دستور زندگی و کار و کارزار خود نکرده است. طلائی ترین فاز عروج ضد سرمایه داری طبقه کارگر را باید اواسط قرن نوزدهم، دوره صدور «مانیفست کمونیسم» ظهور راه حلها و راهبردهای رادیکال مارکسی مبارزه طبقاتی، برپائی انترناسیونال اول، قیام شکوهمند کموناردها، میدانداری حماسی، پرشور و سراسر امید توده کارگر اروپا علیه سرمایه داران، همبستگی استخواندار کارگران در این مبارزات دید. حتی در آ« دوره نیز کارگران هیچ کشوری، حتی کموناردها تا قبل از لحظه خاص خیزش خود، مبارزه طبقاتی را از این منظر، با این روایت، با پیش کشیدن این مطالبات، اتخاذ این تاکتیکها دستور کار نداشتند. فراموش نکنیم خواستها، اقداماتی که مارکس هنگام نگارش «مانیفست کمونیسم» و در ادامه متن، به جنبش روز کارگری آن هم در پیشرفته ترین جوامع، به پیشروترین بخش جنبش کارگری برای دمیدن در صور«انقلاب کمونیستی» پیشنهاد می کند، از مواردی مانند «ضبط املاک و صرف عوایدش برای تأمین مخارج دولتی، مالیات تصاعدی سنگین، لغو حق وراثت، ضبط سرمایه های گروههای ضد انقلابی، تمرکز اعتبارات در دست دولت به وسیله یک بانک ملی، تمرکز وسائل حمل و نقل در دست دولت» و نوع اینها فراتر نمی رود. کموناردها بدون شک از این حد بسیار فراتر رفتند. آنها با کارهایشان به مارکس و به تاریخ درس های بزرگ دادند. با این وجود میان آنچه آنان از سر گذراندند و انجام داددند با آنچه امروز مورد گفتگوی رویکرد ضد کار مزدی است تفاوت بارز وجود دارد. این تفاوتها کشف هیچ موجودی نیست، از خلاقیت هیچ فردی نمی جوشد. حاصل نقد شکست های پی در پی فاجعه باری است که طبقه کارگر بین المللی تحمل کرده است. به همین دلیل اهمیت دارند.
٦ - جمعبست همه نکاتی که در این نوشته کوتاه آمد می تواند این باشد که:
اول: راه پیش روی رویکرد ضد سرمایه داری و لغو کار مزدی درون جنبش کارگری راهی بسیار دشوار، پیچیده، مالامال از سنگلاخهای فرساینده و کوبنده است. این دشواری، پیچیدگی، فرسایندگی، کوبندگی اساسا و در وجه غالب خود نتیجه مقاومت پلیسی، نظامی، دولتی طبقه سرمایه دار، سرکوب فیزیکی توده های کارگر توسط بورژوازی یا قدرت مقابله اختاپوسی سازمان یافته سرمایه داری با جنبش کارگری نیست. این دشواری بیشتر از هر چیز، به خاطر ظرفیت نامحدود و آتشفشانی سرمایه در وارونه پردازی و مسخ واقعیت ها، مهندسی افکار، شستشوی مغزی، معماری شعور توده های کارگر است. اینجا است که مستمرا و بدون انقطاع، هر چه طوفانی تر، رفرمیسم می آفریده می شود و به کل فضای فکر، زندگی، مبارزه، چاره گری طبقه کارگر پمپاژ می گردد. خود کارگران و مبارزاتشان را سد راه مبارزه طبقاتی رهائی آفرین آنها می سازد.
دوم: جنبش لغو کار مزدی یگانه جنبش رهائی انسان به طور کلی و سکنه کارگر کره زمین به طور خاص است. این رویکرد در همان حال که کل دشواری ها، سنگلاخها، سدها، موانع آهنین بالا را مقابل خود دارد، یگانه جنبش همگن، همجوش، همساز سرمایه ستیزی خودپوی سرکش درون هستی اجتماعی طبقه کارگر است. کارگران دنیا نه فقط برای رهائی، رفاه و زندگی بهتر که برای زنده ماندن نیز نهایتا چاره ای ندارند جز آنکه راه مبارزه ضد کار مزدی را پیش گیرند، آنها البته می توانند و کاملا ممکن است راه اضمحلال، نابودی و تباهی فرجامین را برگزینند، هیچ تقدیر لایتغیر خاصی در این میان حکم نمی راند. حرف این نیست که جهان حتما بهشت لغو کار مزدی خواهد شد. سخن آن است که بشریت کارگر اگر بخواهد زنده ماند و زندگی کند راه دیگری سوای کمونیسم لغو کار مزدی پیش رویش نیست. این آرزو، شعار یا رؤیای عده ای خاص نیست، آنچه سرمایه داری می کند و نمی تواند که نکند، آن را به اندازه کافی فریاد می زند. رویکرد لغو کار مزدی درون جنبش کارگری فقط با تاریکی زار «سنگ خائیدن به دندان، صخره بشکستن به دست، کوه ببریدن به ناخن، راه پیمودن بی عصا، فرسنگ ها با پای لنگ روی ماسه های داغ» مواجه نیست، چشم انداز فعال شدن آتشفشان خاموش جنبش کارگری با زبانه های سرکش عالمگیر ضد بردگی مزدی را هم پیش روی دارد و پشتوانه کارزار خود می بیند. شاید مدت ها به دراز کشد، شاید اصلا اتفاق نیافتد، اما میلیاردها کارگر دنیا به شرط آنکه بخواهند زنده مانند و زندگی کنند، نهایتا مجبورند زنجیره شکست ها را بکاوند، اشتباهات تلنبارشان را آناتومی کنند، راه روز کارزار را تغییر دهند، شاید صدها بار گمراهه ای را جایگزین کژراهه قبلی نمایند اما بالاخره باید راه پیکار ضد سرمایه داری را هم پیدا کنند و بیازمایند.
سوم: رویکرد لغو کار مزدی تجسم همراهی، همدلی، همجوشی ضد سرمایه داری کارگران است. رویکردی است که افرادش نیز از فشار سنگین رفرمیسم و آلایش ها، اشکالات و ایرادات مولود سرمایه داری و مستمرا در حال پمپاژ این نظام بر کنار نیستند. آنها خود نیز ممکن است به جای آنکه هموارساز راه روی آوردن توده های کارگر به مبارزه ضد کار مزدی باشند، کم یا بیش به ورطه کار مکتبی افتند، ادامه همان رفرمیسم سخت جان پیشین را لباس لغو کار مزدی پوشانند، مصداق شعر معروف سعدی شوند که: «رفت غلامی که آب جوی آرد - آب جوی آمد و غلام ببرد» به همین خاطر خود نیز مجبورند مستمرا خود را خانه تکانی صادقانه کارگری، ضد سرمایه داری بنمایند.
ناصر پایدار - تیر ١۴٠۵