افق روشن
www.ofros.com

:یادداشت های جنبش کارگری

خودکشی کارگران، تبلور ستم طبقاتی در ایران

امیر پیام                                                                                                                                 جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱ - ۲٦ آگوست ۲۰۲۲


خودکشی کارگران، تبلور ستم طبقاتی در ایران

بی شک برای وجدان های آگاه و بیدار مهمترین خبر هفته های اخیر، اخبار خودکشی کارگران است. در کمتر از سه ماه یعنی از اول خرداد تا بیستم مرداد ماه سال جاری ١٠ کارگر به اشکال مختلف به زندگی خود پایان دادند. دلایل خاص این خودکشی ها هر که چه باشند بر همگان آشکار است که این همه برخاسته از آن شرایطی است که فقر و فلاکت و بی حقوقی و ناامنی و بی حرمتی عمیق و گسترده ای را بیش از چهل سال به کارگران و زحمتکشان و خانواده های آنان تحمیل نموده است.
در باره سابقه تاریخی خودکشی کارگران در نظام سرمایه داری ایران بویژه در عصر سلطنت به دلیل سلطه مطلق استبداد و سانسور و فقدان تکنولوژی های مدرن و ماهواره و رسانه های اجتماعی امروزی اطلاعی در دست نیست، اما در جمهوری اسلامی از دو دهه گذشته بتدریج شاهد پیدایش این پدیده و طرح آن در افکار عمومی هستیم. این در حالی است که طبقه کارگر به لحاظ جایگاهش در اقتصاد سرمایه داری ایران و نیز به لحاظ مبارزات گسترده و بعضا رادیکال کارگری از وزن بی سابقه ای در اقتصاد و سیاست برخوردار شده است. بنابراین پدیده خودکشی کارگران را چگونه باید دریافت ‌و آنرا تبیین نمود؟
می دانیم که خودکشی یکی از مصائب قدیمی جوامع، و تا آنجا که تاریخ شناسی تاکنونی نشان می دهد، تنها خاص جوامع طبقاتی است و شوربختانه در همه جا جریان داشته و دارد.

در جهان، بر اساس گزارش سازمان بهداشت جهانی (WHO) سالانه ٨٠٠ هزار نفر و هر ۴٠ ثانیه یکنفر و روزانه ٢۱٩٠ نفر بواسطه خودکشی جان خود را از دست می دهند. به ازای هر یک مورد مرگ بر اثر خودکشی، ٢٠ نفر، یعنی حدود ١٦ میلیون نفر، اقدام به خودکشی می کنند که خوشبختانه اغلب نجات می یابند. در این گزارش اما تعداد کسانی که به خودکشی فکر می کنند (و این بخش مهمی از بررسی پدیده خودکشی و اتخاذ تدابیر پیشگیرانه برای آنست) و بهر دلیلی اقدام نکرده اند که می تواند میلیونها نفر بیشتر باشد مشخص نیست. در امریکا، مرکز کنترل و پیشگیری بیماری ها (CDC) برآورد نموده که در سال ٢٠٢٠ حدود ١٢ میلیون آمریکایی بزرگ سال بطور جدی به خودکشی فکر می کردند، از این تعداد ۳ میلیون برای خودکشی طرح ریختند، و ١ میلیون نفر عملا اقدام به خودکشی نمودند که ۴٦ هزار نفر آن به مرگ منجر شد. در این سال در آمریکا هر ١١ دقیقه یکنفر جان خود را بواسطه خودکشی از دست داد. در ایران، طبق برآوردهای پراکنده ای که از گزارشات بیمارستانها و پزشک قانونی بعمل آمده سالانه ١٠٠ هزار نفر اقدام به خودکشی می کنند و از این تعداد بین ۵٠٠٠ تا ۵۵٠٠ نفر، روزانه حدود ١۵ نفر در اثر خودکشی جان خود را ازدست می دهند. واضح است که در ایران به دلیل فقدان آمارهای دقیق و قابل اعتماد و این حقیقت که بخشی از خودکشی ها کلا گزارش نمی شوند، آمارهای واقعی بسیار بیشتر از این است. اما اگر نسبت اقدام عملی به خودکشی از یکسو با فکر به خودکشی از سوی دیگر در آمریکا که نسبت ١ به ١٢ است را در مورد ایران در نظر بگیریم آنگاه می توان تصور کرد که در ایران سالانه ۱ میلیون ٢٠٠ هزار نفر به خود کشی فکر می کنند. به اینها نیز باید افزور که از بین ٣٠ عامل موثر مرگ و میر در جهان، خودکشی در مرتبه ١۵ قرار دارد، و نیز میزان خودکشی ها در ۴۵ سال گذشته یعنی از سال ۱۹٧٧ تاکنون ٦٠ درصد افزایش یافته است.

روان شناسان و جامعه شناسان نظام موجود در توضیح علل خود کشی ها عموما به اختلالات روانی و ناامیدی از رفع مشکلاتی که فرد را محاصره کرده اند و ناهنجاری های اجتماعی و فشارهای اقتصادی اشاره می کنند. اینها قطعا دلایل بلافاصله ای هستند که فرد را بسوی خودکشی سوق می دهند و در همین سطح لازم است بویژه برای پیشگیری از خودکشی ها و نجات افراد جدا مورد توجه قرار گیرند. اما نمی توان و نباید از تاکید بر این حقیت چشم پوشید که اینها خود معلولند و به ریشه نمی رسند. نزد این "متخصصان" اینها مسائلی اند که به دلایل "ژن" و "ذات انسان" و "تربیت خانوادگی" و "ضعف های شخصی" و غیره اجتناب ناپذیرند و تنها می توان برای کاهش آسیب ها از طریق آموزش توانایی های فردی تلاش نمود. از اینروست که اگر چه بعضا شاهد رشد توانایی های فردی در مصاف با چالش های زندگی هستیم، در همان حال نیز می بینیم که مصائب بشری با سرعتی بسیار فزونتر عمق و گسترش می یابند.

در مقابل اینان اما روانشناسان و جامعه شناسانی مترقی و پیشرو و انسانگرا، از اریک فروم تا گابور ماته، قرار دارند که بر ریشه ها و بنیادهای اختلالات روانی و پریشانی ها و رنج های بشری که همانا کلیت شرایط اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی مملو از محرومیت و تبعیض و ستم و خشونت است که انسان در آن متولد می شود دست می گذارند. رویکردی که نشان می دهد برای رشد و تکامل همه جانبه انسان باید شرایط زیست آنرا انسانی نمود. همان شرایطی که چیزی جز نظام تبعیض و ستم طبقاتی حاکم بر سرنوشت بشر و متاخرترین و مخرب ترین شکل آن یعنی نظام سرمایه داری نیست. نظام سرمایه داری با بدل نمودن همه چیز انسان، از نیروی کار و قوه خلاقیت و استعدادهای هنری و نیازها و تمناها و جسم و ارگان های وی، به کالا و قابل خرید و فروش نمودن آنها، و بدین طریق ایجاد امکان دایمی تولید سود و تصاحب آن، فرد انسان را در معرض طوفانهای اختلالات روانی و پریشانی ها و ناامیدی ها و رنج های پایان ناپذیر قرار می دهد.
اگر نظام سرمایه داری بطور کلی و نیز در «فرم بهتر» اش هنوز شرایطی غیر انسانی برای زیست و رشد و توسعه انسانی انسان است، سرمایه داری در بحران اما نیرویی یکسره ویرانگر است تا بر ویرانی ایجاد نموده در جامعه بشری امکان سودآوری و انباشت مجدد سرمایه را فراهم سازد. در نگاه مختصر آماری بالا به میزان خودکشی در جهان دیدیم که در ۴۵ سال اخیر ٦٠ درصد بر تعداد خودکشی ها افزوده شده است. ۴۵ سال قبل مقطعی بود که پیش بینی ها از آینده عمدتا خوشبینانه و از دست یافتن به یک زندگی بهتر و سعاتمند برای بشر خبر می داد. در این مدت اما همه مصائب اجتماعی از سقوط استاندارد های زندگی و افزایش ساعات کار شاغلین توام با افزایش بیکاریها و کاهش حقوق اجتماعی و محدودیت آزادی‌ها و افزایش یاس و سرخوردگی و رواج انواع خرافات و ناامیدی به آینده در کشورهای "توسعه یافته"، تا فقر وفلاکت و بی حقوقی و ناامنی و سرکوب و استبداد و جنگ در کشور های "توسعه نیافته" و "درحال توسعه" وسیعا گسترش یافته است. این دوره که در انتهای دهه ٧٠ میلادی قرن گذشته و با پایان "دولت رفاه" و آغاز آنچه به نئولیبرالیسم شهرت یافت شروع شد یکی از طولانی ترین و مزمن ترین بحران‌های نظام سرمایه داری است. نئولیبرالیسم سیاست تعرض همه جانبه و سبعانه به نیروی کار در سراسر جهان و مشقت بارتر نمودن شرایط کار و زندگی طبقه کارگر و لاجرم تحت فشار قرار دادن اکثریت بزرگ جمعیت جهان به نفع اقلیتی کوچک بود. افزایش ٦٠ درصدی خودکشی ها در این دوره حاصل چنین سیاست انسان ستیزانه ای است.

نئولیبرالیسم ‌که سیاست یکدست و رسمی همه جناحها و کلیت جمهوری اسلامی برای بازسازی نظام سرمایه داری رها شده از تهدید انقلاب ۵٧ و پس از پایان جنگ ایران و عراق و آغازگر دور جدیدی از انباشت سرمایه در ایران بود از خصوصیات ماهیتا تشدید شده و از سبعیت حداکثری در تعرض به کار و معاش طبقه کارگر برخوردار بود. خصوصیاتی که نه فقط ناشی از بربریت ماهوی اسلام سکاندار حیات سرمایه بلکه عمدتا ناشی از نیازهای بنیادین خود سرمایه بود. سرمایه داری ایران از ابتدا بر پایه استثمار نیروی کار ارزان سازمان یافت؛ حفظ و تحکیم این نیروی کار ارزان نیازمند اعمال استبداد مطلق سیاسی بود؛ انتظارات طبقه کارگر که بدنبال انقلاب ۵٧ بالا رفته بود می باید در هم کوبیده می شد؛ مساله توسعه نظام سرمایه داری حال می باید توسط جمهوری اسلامی پاسخ می گرفت؛ همه عناصر جمهوری اسلامی از ابتدا تاکنون برای کسب قدرت و ثروت به قدرت رسیدند و سهم خود را می خواستند؛ جمهوری اسلامی به مثابه حکومت نظام سرمایه داری ایران خواستار اقتدار این نظام در ایران و منطقه و جهان بود و هست؛ و همه اینها بعلاوه بسیاری دیگر؛ تعرض بی امان و ویرانگر به طبقه کارگر را به مهمترین و برجسته ترین وجه نئولیبرالیسم در ایران بدل نمود.
اجرای پیگیرانه این سیاست طی چهل سال گذشته گام به گام طبقه کارگر را به اعماق فقر و فلاکت و بی حقوقی و ناامنی و بی حرمتی عقب راند. کلیه اجزای این سیاست از قانون کار ضد کارگری و محرومیت کارگاه‌های زیر ده نفر و مناطق آزاد تجاری‌ از همین قانون، تا دستمزدهای زیر خط فقر و عدم پرداخت و سرقت دستمزدها و مزایای مربوطه توسط کارفرمایان، تا موقتی شدن ۹٠ درصد مشاغل و شیوع قراردادهای کوتاه مدت و سفید امضا و تمدید نشدن آنها، تا اجبار چند شغله شدن برای تامین معاش از یکسو و بیکار سازی ها و بیکاری گسترده از سوی دیگر، تا تورم های فزاینده اقلام مورد نیاز خانواده های کارگری و سقوط ارزش ریالی همین دستمزدهای ناچیز، تا استثمار مضاعف زنان و کودکان کار و تا کشتار کولبران و سوختبران، و تا رشد فزاینده حاشیه نشینی و زندگی در فقدان امکانات سلامت و بهداشت، همه و همه سازنده شرایط واقعی زندگی اکثریت عظیم کارگر و زحمتکش است. شرایطی که خصلت نمای ستم طبقاتی سرمایه داران علیه کارگران است. بر بستر این شرایط است که به دلیل فقر و نداری و بی امکانی و نیز استیصال مربوطه کارگر به سمت خود کشی سوق داده می شود.
اما همه می دانند، و کارگران بهتر از همه می دانند که پاسخ فقر و نداری و بی امکانی، استیصال و خودکشی نیست. پاسخ این شرایط غیر انسانی مبارزه متحد و مستقل و سازمانیافته طبقه کارگر برای تحمیل مطالباتشان به سرمایه داران و حکومت شان است. تاریخ نظام سرمایه داری در جهان و در رژیم های سلطنتی و اسلامی در ایران سرشار از مبارزات قدرتمند کارگری است. مبارزاتی که اگر چه در جهان با دستاوردهای بزرگ و شورانگیزی همراه است، در ایران اما توسط هر دو رژیم سلطنتی و اسلامی بطور سیستماتیک سرکوب شده و از پیدایش سازمان های مستقل و موثر کارگری ممانعت شده است. این سازمان ها تنها تکیه گاه و تنها سلاح مبارزاتی و تنها امید طبقه کارگر به هنگام مقابله با حس استیصال در مواجه با فقر و نداری اند. در فقدان این سازمان‌های مستقل کارگری است که کارگرِ تنها مانده و بی کس در برابر آوار فقر و نداری به پایان بخشیدن به زندگی خویش واداشته می شود.

اکنون جنبش کارگری ایران در جریان چهارمین تلاش تاریخی خود در صد سال اخیر برای ایجاد تشکلات مستقل در محل های کار قرار دارد. این تلاش ها یک به یک با نیروی سرکوب و قوه قهریه رضا پهلوی و محمد رضا پهلوی و حزب جمهوری اسلامی و اوباش خانه کارگر در فردای انقلاب و سپس کلیت جمهوری اسلامی تا به امروز مواجه بوده است. رژیم اسلامی با بکارگیری همه تجربیات گذشته بورژوازی ایران و جهان در جلوگیری از پیدایش نیرو و قدرت مستقل طبقاتی و متکی به خود کارگران تلاش های چند جانبه ای را بکار گرفته است. بهمراه سرکوب مستقیم مبارزات کارگری، فعالین کارگری را منظما با اذیت و آزار و اخراج و بازداشت و شکنجه و حبس های طولانی و وثیقه های سنگین و قطع ارتباطشان با محیط های کار، عملا تاثیر گذاری آنان را تضعیف و مختل می سازد؛ بنام کارگران تشکلات چندگانه با شکل و شمایل متفاوت بنا می کند تا مبارزات کارگری را تضعیف و کنترل نموده و بشکست بکشاند؛ و بالاخره دستجات "مبارز و مدافع محرومان" با پوشش "عدالت خواهی" و "محور مقاومت" راه انداخته و با ایجاد گمراهی و اغتشاش فکری در مبارزات جاری برای تضعیف و انحراف و انحلال این مبارزات تلاش می کند.
طبقه سرمایه دار ایران با اتکا با ارتجاع و استبداد جمهوری اسلامی، طبقه کارگر را تحت ستم سبعانه و سختی قرار داده است. طبقه کارگر از یکسو زیر بار نهایت ستم اقتصادی قرار دارد و از سوی دیگر هر تلاش وی برای بهبود زندگی اش با سرکوب و دیوار بلند استبداد مواجه می شود. منگنه این دو ستم اقتصادی و سیاسی طبقه کارگر را در هم می فشارد تا نیروی کارش هر چه ارزان تر و برای سرمایه هر چه سود آور تر شود. در میان این منگنه، مبارزات گسترده و رادیکال و پر افتخار کارگری برای درهم شکستن آن سالهاست که جریان دارد. این مبارزات اما هنوز به ایجاد تشکلات مستقل که تکیه گاه و منشا امید طبقه کارگر خواهد بود و به کارگرانِ در تنگنا قرار گرفته و تنها مانده یاری خواهند رساند، دست نیافته است.
بنابراین خودکشی کارگران تنها به دلیل دو ستم خردکننده اقتصادی و سیاسی و فقدان تشکل های مستقل و طبقاتی آنان رخ می دهد و تبلور ابعاد همه جانبه ستم طبقاتی سرمایه داران و حکومت شان جمهوری اسلامی علیه طبقه کارگر است. از اینرو خودکشی هر کارگری تاکیدی مجدد بر ضرورت حیاتی برچیدن کلیت این ستم طبقاتی است و ضرورت عاجل بزیر کشیدن جمهوری اسلامی از اریکه قدرت توسط قدرت متحد طبقه کارگر را یاد آوری می کند. سرنگونی جمهوری اسلامی اولین گام لازم برای موثر بودن هر تلاشی در جهت انسانی نمودن شرایط زندگی انسان‌ها در ایران است.

امیر پیام

۴ شهریور ۱۴۰۱ - ٢٦ آگوست ۲۰۲۲

amirpayam.wordpress.com

* لینک مطلب فوق نیز در همین رابطه برای اطلاع درج می شود: «خودکشی کارگران و نیاز به شبکه‌های همیاری» اینجا کلیک کنید.

***********

از جهان چیت کرج تا خاتون آباد شهر بابک

(از رژیم سلطنتی تا رژیم اسلامی)

سخنرانی اخیر رضا پهلوی که با حمایت فرشگردی ها و سلطنت طلبان بنیادگرا، این میراث داران لومپنیسم ایرانی در سیاست، تلاش نمود تا به عنوان «رهبر ملی» جلوس نماید با مخالفت های زیادی مواجه شد. مضمون این مخالفت ها در بین اپوزیسیون بورژوایی ایران (از جمهوریخواه و سکولار و ملیون و لیبرال تا دمکرات و سوسیال دمکرات) و نیز در بین چپ علی رغم برخی تفاوت ها بطور کلی یکسان بود. مضمونی که عمدتا بر سه محور نفی پروژه های «رهبر تراشی»، و ابراز امید که «مردم ایران به گذشته باز نخواهند گشت»، و بیان این خوش‌بینی که «تحولات وسیع و عمیق در جامعه کنونی ایران بار دیگر به پروژه های رهبر تراشی میدان نخواهد داد» قرار داشت. واضح است که باید با هر شکلی از پروژه های رهبر تراشی برای جامعه به جد مقابله کرد و می توان با این امید و خوش بینی همراه بود که سیر تحولات سیاسی در ایران به سمت احیای سلطنت نخواهد چرخید.
اما آنچه از منظر منافع مستقل توده‌ های زحمتکش و تحت ستم و طبقه کارگر مهم و قابل توجه است و در مخالفت ها با پروژه رضا پهلوی پنهان نگه داشته شده و بر آن سرپوش گذاشته شده است همانا ماهیت استثمارگرانه و ستمگرانه جریان سلطنت طلب و مشروطه خواه و نیز کل اپوزیسیون بورژوایی ایران است. این همان ماهیت طبقاتی استثمارگرانه و ستمگرانه طبقه سرمایه دار در ایران است که مجموعه جریانات سیاسی اش از جمهوری اسلامی با همه دسته بندی های درونی آن تا کل اپوزیسیون بورژوایی را در یک اتحاد طبقاتی اعلام نشده علیه طبقه کارگر قرار می دهد.
تاریخ یک قرن حاکمیت طبقه سرمایه دار در ایران، از مشروطه تا کنون، و با مشارکت و حضور همه بخش های این طبقه در دوره ها و مقاطع مختلف در قدرت سیاسی، چیزی جز تحمیل بردگی مطلق به طبقه کارگر و سرکوب تلاش های مستقل این طبقه برای یک زندگی بهتر با اتکا به نیروی خود نیست. اما شاید این ماهیت طبقاتی یکسان بین رژیم سلطنتی ماقبل انقلاب ۵٧ و رژیم جمهوری اسلامی بعد از آنرا با توجه به فاصله زمانی گذشته و حال، دو واقعه بخون کشیدن کارگران که برای ابتدایی ترین حقوق خود دست به اعتراض زدند به سهم خود بهتر یادآوری کند.
در هشتم اردیبهشت سال ۱۳۵٠، هفت سال پیش از انقلاب بهمن، و در اوج «شکوفایی» ایران پس از «انقلاب سفید»، و در آستانه «دروازه های تمدن بزرگ»، و در ادامه «دهه طلایی چهل» که از بالاترین نرخ ۱۱/۴ درصد رشد اقتصادی برخوردار بود، کارگران کارخانه جهان چیت کرج اعتصاب کردند. احتمالا با این امید که از این همه «پیشرفت» سهمی دارند. ششم اردیبهشت همان سال ۱۵٠٠ کارگر کارخانه در اعتراض به عدم پرداخت افزایش دستمزد مصوبه وزارت کار که روزانه ۱٢ تومان در آن سال اعلام شده بود در محوطه کارخانه اجتماع نمودند. حقوق روزانه کارگران جهان چیت در آن مقطع ٦ تومان بود و خواست شان چیزی فراتر از اجرای مصوبه وزارت کار نبود. آن اعتراض بطرز گویایی مشابه اعتراض کنونی کارگران تحت استخدام دولت جمهوری اسلامی است که به جای ٣٨ درصد افزایش دستمزد مصوب شورای عالی کار، دولت ابراهیم رئیسی ١٠ درصد افزایش دستمزد را برای این بخش از کارگران مقرر کرد.
کارگران جهان چیت دو روز به صاحب و رییس کارخانه، محمد صادق یزدی فاتح، فرصت می دهند تا به خواسته آنها پاسخ دهد و اعلام می دارند در غیر این صورت اعتصاب خواهند کرد. بدنبال بی اعتنایی کارفرما، کارگران در هشتم اردیبهشت دست به اعتصاب زده و در محوطه کارخانه اجتماع می کنند که با یورش نیروهای نظامی از کارخانه بیرون رانده می شوند. آنها سپس تصمیم می گیرند بطرف تهران و ارایه شکایت شأن به وزارت کار راهپیمایی کنند. هنگامی که راهپیمایان که اکنون دیگر تعداد کثیری از مردم و کارگران دیگر کارخانه ها به آنان پیوسته بودند به محله کاروانسرای سنگی بین کرج و تهران می رسند با یورش نیروهای نظامی مواجه شده و به خاک و خون کشیده می شوند. بین ٧٠ تا ٨٠ نفر از مجروحین توسط نظامیان به بیمارستان ۵٠١ ارتش منتقل می شوند و جان باختگان از بین کارگران و مردمی که به آنها پیوسته بودند در سوکت خبری توسط نظامیان به خاک سپرده می شوند. اگر چه آمار دقیق از کشته شدگان هیچگاه معلوم نگشت، اما اسامی سه تن از کارگران جان باخته جهان چیت، حسین نیکوکار و علی کارگر و وجیه الله حسن فیروز، مشخص شد و بعضاً گفته می شد که تعداد کشته شدگان تا ٢٠ نفر بوده است.
سی و دو سال بعد از به خون کشیدن کارگران جهان چیت کرج، در نظامی به لحاظ شکل متفاوت و در ماهیت طبقاتی اما یکسان با نظام سلطنتی، یعنی جمهوری اسلامی، و در امتداد «عصر سازندگی» رفسنجانی و تحرک نوین و کم سابقه انباشت سرمایه، و در دوران «اصلاح طلبی» و بوق و کرنای مریدان محمد خاتمی که ایران وارد دوران «توسعه سیاسی» و «تمرین دمکراسی» شده است، بخش دیگری از طبقه کارگر به زیر تیغ سرکوب نظام سرمایه داری ایران رفت. خاتون آباد، شهر کوچکی با پنج هزار جمعیت از توابع شهر بابک با پنجاه هزار جمعیت در استان کرمان، که به دلیل منابع غنی زیر زمینی به «شهر فیروزه و مس» شهرت دارد مرکز کشتاری مشابه بود.
در روز ١۵ دی ماه سال ۱۳٨٢، دویست تن از کارگران مجتمع مس خاتون آباد شهر بابک به بهانه پایان کار ساختمانی از کار اخراج می شوند. کارگران همان روز در اعتراض به این تصمیم در محوطه کارخانه اجتماع می کنند. مسئولان در برابر این اعتراض قول بازگشت به کار داده و با این وعده کارگران به تجمع خود پایان دادند. دو هفته بعد در روز ٢٨ دی ماه هنگامیکه کارفرما از انجام این وعده خودداری کرد، کارگران با خانواده هایشان در خاتون آباد دست به تجمع زده و جاده ارتباطی با مجتمع را بستند. چند روز بعد در سوم بهمن، نیروهای نظامی از زمین و هوا به کارگران و خانواده هایشان یورش برده و دهها نفر را مجروح و یکی از کارگران را به قتل رساندند. در روز چهارم بهمن، اعتراض کارگران و خانواده هایشان به شهر بابک و تظاهرات در برابر فرمانداری کشیده شد. این بار نیز نیروهای نظامی بی درنگ علیه کارگران آتش گشودند و چهار تن از کارگران به اسامی ریاحی و جاویدی و مهدوی و مومنی و یک دانش آموز به نام پور امینی جان باختند و بیش از دویست نفر نیز زخمی شدند.
این دو واقعه تنها به لحاظ زمان و مکان وقوع متفاوت و اما به لحاظ ماهیت طبقاتی تماما یکی و یکسانند. اعتراض کارگران در هر دو مورد بر سر ابتدایی ترین مطالبات و کاملا تدافعی و تماما محدود در چارچوب رژیم های استبدادی سرمایه داری حاکم بودند که مورد سرکوب خونین قرار گرفتند.
در جهان چیت کرج خواست کارگران افزایش دستمزد تا سطح مصوبه وزارت کار خود رژیم سلطنتی بود. یعنی برای کسب همان مزد روزانه ۱٢ تومانی وزارت کار که با در نظر گرفتن ضرورت حفظ و تحکیم نیروی کار ارزان و پایین نگه داشتن استاندارد زندگی کارگران بمنظور تسهیل انباشت سرمایه توسط آن وزراتخانه تعیین شده بود. در واقع کارگران می توانستند و خیلی حق داشتند افزایش دستمزدی فراتر از مصوبه ۱٢ تومانی وزارت کار را مطالبه کنند. اما کارفرما در مقابل همان مطالبه کارگران ایستاد و نیروهای سرکوبگر رژیم سلطنتی سرمایه داری ایران گلوله مرگبار را به جای مصوبه وزارت کار خودشان به کارگران دادند.
در خاتون آباد کارگران برای حفظ شغل شأن دست به اعتراض زدند. همان مشاغلی که می دانیم با توجه به سلطه بی رحمانه پیمانکاری ها و شیوع گسترده قراردادهای موقت و دستمزد های ناچیز و همواره معوقه در نود درصد مواقع فوق بردگی مطلق است. مشاغلی که شایسته هیچ انسانی نیست. با این وجود همین اشتغال تنها امید خانواده های کارگری برای داشتن لقمه نانی بر سر سفره شأن است. کارگران به اخراج شأن اعتراض کرده و خواستار همین اشتغال برده وار بودند که به جای آن گلوله های مرگبار نیروی سرکوب رژیم اسلامی سرمایه داری ایران را دریافت کردند.
این وقایع تنها دو نمونه از صدها و هزاران موارد رویکرد یکسان رژیم سلطنتی و رژیم اسلامی سرمایه داری ایران نسبت به جنبش طبقه کارگر و مطالبات و مبارزات آن است که نشان می دهد هر دو رژیم یکدست رویکردی استثمارگرانه و ستمگرانه و سرکوبگرانه و ضد کارگری دارند. رویکردی که به این دو رژیم سیاسی طولانی مدت تجربه شده و امتحان پس داده محدود نمی شود، بلکه شامل حال همه عناصر و جریانات به اصطلاح «دمکرات و لیبرال» در گذشته از احمد قوام نویسنده «فرمان مشروطیت» و محمد مصدق و علی امینی تا مهدی بازرگان و داریوش فروهر و بنی صدر و...... که در مقاطعی در قدرت سیاسی حضور داشته اند، و جریانات کنونی جمهوری خواه و سکولار و دمکرات و .... نیز می شود.
بنابراین بیش از یک قرن است که جامعه ایران بشدت طبقاتی شده و بر بنیاد شکاف و تضاد بین طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار حرکت می کند و طبقه کارگر تحت بردگی و زیر ستم و سرکوب طبقه سرمایه دار و رژیم ها و شاهان و رهبران و علما و رجال سیاسی آن قرار دارد. اما در دوران کنونی که نظام سرمایه داری ایران با بحرانهای همزمان اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و ایدئولوژیک و فرهنگی و اخلاقی در هم پیچیده شده و در بن بست خرد کننده ای قرار گرفته است، و نیز در این دوران که مبارزات گسترده و بی وقفه همه بخش های طبقه کارگر در صنایع و معادن و حمل و نقل و کشاورزی و خدمات و ارتباطات و آموزش و بهداشت و بازنشستگان خصلت نمای مبارزات اجتماعی است، و از اینرو مبارزه طبقاتی کارگران به عنصر تعیین کننده سیر تحولات سیاسی بدل گشته است، آری در این دوران، بیش از هر موقع بسیار حیاتی و ضروری است که طبقه کارگر راسا آلترناتیو حکومتی خود را که همان نظام شورایی و دمکراسی مستقیم برای تأمین مشارکت برابر همه زحمتکشان و ستمکشان و برپایی قدرت سیاسی خوشان است را در برابر بازار مکاره آلترناتیوهای رنگارنگ طبقه سرمایه دار ایران قرار دهد.

امیر پیام

۱٨ تیر۱۴۰۱ - ٩ جولای ۲۰۲۲

***********

در حاشیه موضع کانال «سرخط» در باره شوراهای اسلامی کار

در این دوران پر تحول سیاسی و طبقاتی جامعه ایران که مهمترین مشخصه آن اعتراضات و مبا رزات گسترده توده های زحمتکش و تحت ستم علیه کلیت جمهوری اسلامی به مثابه قدرت سیاسی طبقه سرمایه دار حاکم است، و در میان این انبوه بیشمار مبارزات مستقل کارگری که به اشکال بسیار متنوع و نوین، و نیز با زیر پا نهادن تشکلات دست ساز حکومتی برای کارگران، به تنها بستر حق طلبی طبقاتی و اصیل کارگران بدل گشته است، چیزی عجیب تر از این نیست که ‌کسانی که خود متعلق به این بستر طبقاتی هستند از ظرفیت «رادیکال» شدن شوراهای اسلامی کار خبر دهند. همان شوراهای اسلامی کار که امروز در نهایت بدنامی و رسوایی و حضیض در انتظار تلنگر جنبش مستقل کارگران برای رفتن زباله دان تاریخ بسر می برند.
این همان چیزی است که متاسفانه کانال تلگرامی «سرخط» در پُست کوتاه «گروه نویسندگان» خود در ۳۱ مه ۲۰۲۲ اعلام نموده است*. برخلاف مواضع عموما خوب و اصولی "سرخط"، این پُست اما به اندازه کافی گویا و منسجم است که فارق از هر ابهامی از تلاش برای بیرون ‌کشیدن شوراهای اسلامی کار از انزوا و جا دادن آن در صف جنبش مستقل کارگری و همراه نمودن آن با «آلترناتیو اداره شورایی» خبر می دهد.
خانه کارگر که پایگاه دایمی و سازمانده و هدایتگر تشکلات دست ساز حکومتی از شوراهای اسلامی کار و مجمع نمایندگان کارگران تا انجمن های صنفی کارگران بوده و هست، خود سراپا توسط ارتجاع اسلامی و دستجات شبه فاشیستی اش برای سرکوب تشکلات و فعالین مستقل کارگری برپا شد. خانه کارگر و تشکلات سه گانه اش مستقیما عامل مبارزه ارتجاع حاکم و حاکمیت طبقه سرمایه دار علیه جنبش مستقل کارگری و هر بارقه ای از مبارزات مستقل طبقه کارگر است. عاملی که نقش موثر و تعیین کننده ای در تحمیل فقر و فلاکت و ناامنی و بی حرمتی و بی حقوقی مطلق به طبقه کارگر و محرومیت این طبقه از حق برخورداری از تشکل مستقل و حق اعتصاب و حق نمایندگی مستقل و حق مذاکره جمعی مستقل بوده و هست. عاملی که گاه چاقو بدست و اسلحه بر کمر و همکار نیروهای امنیتی جنبش کارگری را سرکوب می کند، و گاه به شیوه نرم ردای «مقام کارگری» و «نماینده جامعه کارگری» بر تن می کشد و بیرق «چانه زنی» بدست گرفته و برای «حقوق قانونی» کارگران اشک تمساح می ریزد. خانه کارگر و تشکلات سه گانه اش تنها برای مهار و کنترل و انحراف و درهم شکستن مبارزات مستقل کارگری ساخته شده و از نهادهای حفظ و تداوم و تقویت سلطه ارتجاع حاکم از یکسو، و بطور ویژه نهاد حفظ و تداوم و تشدید بردگی مطلق طبقه کارگر است.
ماهیت ضد کارگری خانه کارگر و تشکلات سه گانه اش نه فقط برای فعالین کارگری ده شصت که با پوست و گوشت خود شاهد تاخت و تاز ویرانگر خانه کارگر علیه تشکلات مستقل کارگری و شکار فعالین مستقل کارگری بودند آشناست، این ماهیت نه تنها برای کارگران شرکت واحد و هفت تپه که مبارزات مستقل شان را در پرتو شعار «شورای اسلامی کار منحل باید گردد» پیش بردند آشناست، بلکه همه فعالین مستقل کارگری و حامیان راستین طبقه کارگر هیچ ابهامی در باره ماهیت ضد کارگری این جریان ندارد و در همه چهل سال گذشته با آگاهگری های دایمی آسیب های این جریان را کاهش داده و همواره در شکست تلاش‌های آن کوشیده اند. در خارج از ایران نیز درخواست اخراج نمایندگان کارگری جمهوری اسلامی از سازمان جهانی کار، که توسط تشکلات سه گانه خانه کارگر انتخاب و اعزام می شوند، هدف کمپین دایمی فعالین مستقل کارگری در تبعید بوده و است. از اینرو بود که جنبش مستقل کارگری قادر شد به حیات و تداوم و رشد بی وقفه و گسترش خود ادامه داده و امروز نقش بسیار موثری در تعیین سرنوشت کل جنبش طبقه کارگر ایران داشته باشد.
اکنون نیز به نظر می‌آید که جمهوری اسلامی بدنبال تعرضی دیگر به سطح زندگی‌ و معاش طبقه کارگر و اکثریت عظیم زحمتکشان، و در مصاف با مبارزات اجتناب ناپذیر و رشد یابنده کارگری، در فکر فعال نمودن و تیز نمودن کارکرد سخت افزاری تشکلات کارگری دست سازش می باشد. در دیدار با «نمایندگان جامعه کارگری» در اواسط اریبهشت ماه امسال، علی خامنه ای کارکرد سرکوبگرانه آنها را در دهه شصت علیه جنبش مستقل کارگری یادآوری نمود و با تاکید بر تداوم مبارزات مستقل کارگری در امروز و تهدید «دشمنان»، حاضرین را فراخواند تا بار دیگر «بینی دشمنان» در جنبش کارگری «به خاک مالیده» شود. فراخوانی که با تکبیر «نمایندگان جامعه کارگری» پاسخ گرفت.
موضع جنبش مستقل کارگری در باره نهاد خانه کارگر و تشکلات سه گانه اش شفاف و تثبیت شده و برگشت ناپذیر است. نفس وجود جنبش مستقل کارگری در نفی این نهاد ضد کارگری است. مبارزات مستقل کارگری بدون دفع و خنثی نمودن تلاش های خانه کارگر و تشکلات سه گانه اش که برای مهار و کنترل و انحراف و شکست این مبارزات در کارند راه به جایی نخواهد برد. طبعا همیشه هستند فعالین کارگری مستقلی که سعی می کنند با نفوذ و فعالیت در شوراهای اسلامی کار و یا انجمن های صنفی کارگری و استفاده از موقیت قانونی و امن آنها اهداف حق طلبانه خود را دنبال کنند. در عصر سلطنت هم بودند فعالینی که در قبال سندیکاهای زرد تحت کنترل ساواک همین رویکرد را داشتند. اگر چه این رویکرد درستی نیست و ضرر آن بسیار بیش از منفعت آن است، بهرحال تا آنجا که در ظرفیتی صرفا فردی صورت می گیرد می توان با آن تعامل داشت. اما این رویکرد فردی تفاوت دارد با تلاش آگاهانه برای ارتقاع آن به یک پرنسیب سیاسی و اینکه آنرا به یک رویکرد عمومی و ارزشمند برای جنبش بدل نمود. صدمه این رویکرد در ظرفیت فردی اگر بیشتر متوجه فرد فعال کارگری است، پرنسیب سازی از آن و الصاق ظرفیت «رادیکال» شدن به شوراهای اسلامی کار اما کل جنبش را تخریب می کند.
جمهوری اسلامی به مثابه قدرت سیاسی طبقه سرمایه دار که طبقه حاکمه در ایران است تشکلات کارگری خود را برای جنبش کارگری ساخته و بواسطه استبداد سیاسی آنرا اعمال می کند. در قطب مقابل اما جنبش مستقل کارگری ایران قرار دارد که با برخورداری از یک قرن تجربه گرانبهای مبارزه طبقاتی سنت های تشکل یابی خود دارد. فاصله و تقابل و تضاد بین این دو دسته تشکلات به اندازه فاصله و تقابل و تضاد بین کار و سرمایه، بین طبقه سرمایه دار و طبقه کارگر، بین سلطه بلامنازع حاکمیت این طبقه و مبارزات مستقل کارگری، بین ارتجاع جمهوری اسلامی و توده های به پاخاسته زحکتمش و تحت ستم، بین ارتجاع و ترقی خواهی، و بین انقلاب و ضد انقلاب است.
در یکسوی این دوقطبی آشتی ناپذیر خانه کارگر و تشکلات سه گانه شوراهای اسلامی کار و مجمع نمایندگان کارگران و انجمن های صنفی کارگران قرار دارد، و در سوی دیگر آن سندیکاهای کارگری و شوراهای کارگری و مجامع عمومی کارگری سنت دار جنبش مستقل کارگری قرار دارند. طبعا در بین فعالین مستقل کارگری در باره اینکه کدام شکل تشکل برای شرایط عمومی ایران و یا برای رشته خاصی مناسب تر است تفاوت و اختلاف نظر موجود است، و ساختن عملی این تشکلات نیز با موانع زیادی از جمله ضعف و اشکالات درونی جنبش مستقل کارگری مواجه است. اینها همه مسایل و مشکلات درونی جنبش ماست که باید بر آنها فائق آمد، اما به هیچ روی توجیه کننده لغزش ما در برابر قطب سراپا ضدکارگری مقابل نیستند.
بنابراین هر گونه تلاش مستقیم یا غیر مستقیم، آگاهانه یا ناآگاهانه، آشکار یا پنهان، برای توجیه و یا کم رنگ نمودن ماهیت و عملکرد ضدکارگری خانه کارگر و تشکلات سه گانه اش بی تردید به تضعیف جنبش مستقل کارگری و تقویت سلطه ارتجاع می انجامد. تعهد به همه منافع آنی و آتی طبقه کارگر به معنای تعهد به دفع و نفی همه تشکلات دست ساز حکومتی است.

امیر پیام

۱۳ خرداد ۱۴۰۱ - ۳ جون ۲۰۲۲

amirpayam.wordpress.com



* پست کانال تلگرامی سرخط در زیر ملاحظه می شود:

اهمیت مبارزه برای دستمزد و تشکل‌های رسمی کارگری

سرخط: ۳۱-۰۵-۲۰۲۲


☑️ از هنگام مصوبه‌ی شورای عالی کار برای افزايش ۵۷.۴ درصدی مزد، تا کنون دولت به طور غیرقانونی مبتنی بر مصوبه‌ی هیأت وزیران بر افزایش تا سقف ۱۰ درصد ایستاده است.
☑️ در حالی که دستکم ۲۰۰ هزار كارگر شاغل در دستگاه‌های دولتی يا نيمه دولتی از جمله وزارت نيرو، نفت، متروی تهران، شركت اتوبوسرانی، كارگران شهرداری، معادن و صنايع وابسته، خواستار افزايش ۵۷.۴ درصدي مزد مطابق تاكيد مصوبه شورای عالي كار هستند، بسياری از بنگاه‌های دولتی يا وابسته به دولت به صراحت اعلام كرده‌اند كه حاضر به رعايت اين مصوبه نيستند و همان مصوبه ۱۵ ارديبهشت‌ماه هيات وزيران درباره يكسانی افزايش ۱۰ درصدي مزد حقوق‌بگيران دولت را برای كارگران مجموعه خود اجرا خواهند كرد.
☑️ این یک تخلف آشکار است و باید به طور جدی به مبارزه علیه آن برخواست. در اینجا مهم است که کُنش اعتراضی تشکل‌های رسمی کارگری، یعنی شوراهای اسلامی و انجمن‌های صنفی را ببینیم که در این زمین واقعی معیشتیِ تعیین‌کننده‌ی سرنوشت میلیون‌ها کارگر در طول سال، در حال چانه‌زنی هستند.
☑️ ظرف ۲۰ روز گذشته دستکم ۴ کارگزار با امضای نزدیک به ۳۴ هزار نفر علیه این تخلف آشکار دولت شکل گرفته که نباید از دید مبارزان طبقه‌ی کارگر و فعالان سیاسی پنهان بماند:
✔️ درخواست تصويب افزايش حقوق بازنشستگان تامين اجتماعي در هيات دولت
✔️ درخواست افزايش حقوق بازنشستگان
✔️درخواست تصويب افزايش حقوق مستمری‌بگيران تامين اجتماعي
✔️ درخواست لغو تبصره ۲ ماده ۲ تصويب‌نامه ۲۱۴۸۷ هيات وزيران
همچنین تا روز ۸ خرداد تعداد شكايات كارگران معترض به مصوبه هيات وزيران درباره افزايش ۱۰ درصدي حقوق تمام كاركنان دولت (و از جمله كارگران شاغل در دستگاه‌های دولتي) به بيش از ۲۰۰۰ امضا افزايش يافته است.
☑️ این‌ها زمین‌های واقعی مبارزه‌ی طبقاتی است که در غیاب هر شکلی از توجه جدی نیروهای مبارز و چپ به آن، توسط کنشگرانی دیگر پُر می‌شود. تشکل‌های رسمی مدتی است که به اعتبار واقعیت‌های زندگی کارگری در مسیری قرار گرفته‌اند که به ناگزیر آن‌ها را رادیکال می‌کند. اما محدودیت‌های عمل این تشکل‌ها و مشروعیت پایین‌ آن‌ها به عنوان نماینده‌ی بدنه‌ی معترض کارگری، همچنان بهو این نهادها بُرش لازم را در مواجهه با دولت و بخش خصوصی نمی‌دهد. این موضوع اما نمی‌تواند به مثابه‌ی نادیده گرفته شدن حضور واقعی و مؤثر این نهادها در چانه‌زنی‌هایی نظیر مورد فوق باشد.
📣 مبارزه برای دستمزد مبارزه‌ای است صنفی-سیاسی که نمی‌توان حضور فعال در آن را منوط به فاصله‌گذاری حداکثری با نیروهایی کرد که در میدان حاکمیتی، قانونی به‌حساب می‌آیند. چه بخواهیم و چه نخواهیم آنان بخش فعال بدنه‌ی کارگری هستند و در مبارزات علنیِ قانونی نقش‌آفرین‌اند. تلاش برای تشکل‌یابی‌های مستقل باید از مسیر مداخله‌ی فعالانه در خصوص موضوعاتی نظیر مزد بگذرد و در این جریان حضوری مؤثر داشته باشد. به صرف اعلام سبد معیشتی خانوار و ایستادن بر اعدادی به عنوان دستمزد متناسب، نمی‌توان مبارزه‌ی فعالانه‌ای را در زمین واقعی نبرد طبقاتی پیش برد.
📣 حتما که عدد ۵۷ درصد هم کفاف یک زندگی آبرومندانه را با قیمت‌های سرسام‌آور نمی‌دهد اما نمی‌توان این زمین را به حال خود واگذار کرد و به اعتبار این عدم تناسب اجازه داد که تخلفاتی که برای معیشت مردم سرنوشت‌ساز‌ند به رویه‌ای عادی تبدیل شوند. مبارزه‌ی کارگری ایستادن بر سر همین جزئیات است و به اعتبار آغاز از آن‌هاست که افق‌های سیاسی آلترناتیو درنظر نیروهای کار معنادار می‌شود.
🔔 باید همچون نمونه‌های هفت‌تپه، فولاد، هپکو و آذرآب اراک و همین شوراهای اسلامی کار بر مسائل عملی زندگی کارگران و حرکت پویا بر زمین واقعی نبرد دست بگذاریم تا هم مشروعیت بدنه‌ی کارگری را با خود به همراه کنیم (۲۰۰۰ امضا برای ابطال یک طرح ضدکارگری) و هم مشروعیت طرح آلترناتیو (اداره‌ی شورایی) را بر بستری عینی مُیسر کنیم.

متن از #گروه_نویسندگان_سرخط


***********

اوکراین: جنگ سرمایه داران، بردگی کارگران و رنج انسانها

تا روز قبل از ۲۴ فوریه ۲۰۲۲ و آغاز تهاجم روسیه به اوکراین و شروع جنگی وسیع، زندگی بیش از چهل میلیون نفر به روال معمول خود ادامه داشت. همان زندگی ای که با همه جنبه های تلخ و شیرین و یاس و امیدها و مصافهایش بود و نبود آدمی است. جنگ همه چیز را یک شبه زیر و رو کرد و از فردا همه چیز معانی متفاوتی یافت. «زندگی معمول» با اینکه خود در دوران معاصر با سختی و مشقت و نا امنی و بی افقی همراه است، هنوز با در بر داشتن امکان تغییر و روزنه امید به آینده، انرژی لازم برای تداوم زندگی و بهبود آنرا فراهم می سازد. جنگ اما همه آنچه زندگی موجود و انرژی لازم برای تداوم آنرا تشکیل می داد با سرعت غیر قابل تصوری در معرض فرو پاشی و نابودی قرار داد. خوراک و پوشاک و مسکن و بهداشت و درمان و شغل و تحصیل و برنامه ها و اهداف و امید و آرزوها و همه اجزای زندگی اهمیت و اولویت خود را به یکباره به اهمیت و اولویت مطلق حفظ جان خود و عزیزان داد. اگر هستی من تعیین کننده هستی زندگی من است، آنگاه که من به مصاف برای حفظ هستی ام محدود شوم، زندگی از دست رفته است. با آغاز جنگ، زندگی تاکنونی بخش اعظم مردم در اوکراین از دست رفت. این یک دگرگونی بنیادین است، و برای درک واقعی رنج هایی که بر انسان وارد می سازد و روان آدمی را در هم می کوبد فقط باید در آن شرایط بود و آنرا از نزدیک حس کرد. اگر به تاریخ دور تر نرویم در همین دوران، مردم غزه و کرانه غربی و بلگراد و بوسنی و گروزنی و موصل و حلب و کوبانی و عفرین و رقه و قره باغ و افغانستان و لیبی و سوریه و یمن و... درک عمیقی از این رنج ها دارند.
جنگ نیازمند تحلیل سیاسی است تا چرایی و دلایل آنرا شناخت، و تا راه خود را از میان این ویرانی پیدا کرد. «تحلیل سیاسی» اما تحلیل رنج ها و مصائب بشری در جنگ نیست، و سرد و بی احساس، از این نقص اساسی برخوردار است که این رنج ها را صرفا به مثابه نتایج جنگ و امری ثانوی در نظر می گیرد و در مقام تحلیلی لازم قرار نمی دهد. در حالی که اگر، این رویکرد درست را که جنگ فی نفسه پدیده ای ضد انسانی است را دخالت ندهیم، و نیز بدون احتساب خطر جنگ اتمی که قادر است چندین بار کل حیات بر کره زمین را نابود سازد، تنها نگاه به این واقعیت که جمعیت کره زمین وسیعا گسترش یافته و بطور انبوه در شهر های بزرگ تمرکز دارد و تکنولوژهای نوین جنگی قادرند طی چند روز و حتی چند ساعت هر شهری را غیر قابل سکونت کرده و با خاک یکسان سازند، نشان می دهد که رنج ها و مصائب انسانی جنگ باید بخش عمده تحلیل سیاسی از جنگ باشد. تا به این وسیله بتوان تا حد ممکن از وقوع جنگ ها اجتناب کرد و در صورت وقوع نیز رنج ها و مصائب انسانی آنرا به حداقل رساند.
اما با همه اینها جنگ همزاد جامعه طبقاتی است. جنگ توسط جامعه طبقاتی تولید می شود و بطور عمده نیز در خدمت باز تولید جامعه طبقاتی است. جنگ چه در بین طبقات استثمار کننده و استثمار شونده و بین طبقات ستمگر و ستمکش، و چه در بین بخش های مختلف طبقات استثمارگر و ستمگر تماما ماهیت طبقاتی دارد و برای فهم جنگ بطور کلی و شناخت درست ماهیت هر جنگ مشخصی راهی جز تحلیل طبقاتی آن موجود نیست.
ماهیت هر جنگی را، مستقل از اهداف اعلام شده در آن، ماهیت طبقاتی طرفین درگیر جنگ تعیین می کند. به ماهیت طبقاتی پنج سویه درگیر مستقیم و غیر مستقیم در این جنگ نگاه کنیم. حکومت روسیه و حکومت اوکراین و حکومت آمریکا و مجموعه حکومت های اتحادیه اروپا و مجموعه حکومت های عضو ناتو همگی از دول سرمایه داری و استثمارگران طبقه کارگرند و پرچم دار تحمیل انواع سیاست های ریاضت اقتصادی به طبقه کارگر و پس‌ گرفتن دستاوردهای مبارزاتی گرانقدر این طبقه و حداقلی نمودن سطح زندگی آن هستند.
- روسیه، در بین کشورهای بزرگ سرمایه داری از بالاترین سطح نابرابری اقتصادی برخوردار است و طبق آمار سایت World Inequality Database تنها با دوران تزاریسم برابری می کند. یک درصد از ثروتمند ترین های روسیه کنونی بیش از چهل درصد ثروت موجود را در اختیار دارند. در حالیکه در تمام دوران اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی یک درصد مرفه ترین ها با دسترسی به همه امکانات و امتیازات حزبی و دولتی از چهار درصد کل ثروت برخوردار بودند. سرمایه داری نوین روسیه برپایه ایدئولوژی ناسیونالیسم قومی شوینیستی روس و سرکوب سیاسی در داخل سازمان یافته، و در سیاست خارجی بعضاً با حکومت های ارتجاعی ایران و ترکیه و سوریه و جریانات راست افراطی ملی و مذهبی همراهی می کند و اساسا بدنبال بدل شدن به یک قدرت بزرگ جهانی است.
- اوکراین، از مقطع استقلال در سال ۱۹۹۱ بسرعت به جامعه ای با شکاف طبقاتی فزاینده بین اقلیتی کوچک و فوق ثروتمند در یکسو و اکثریتی با سطح زندگی پایین در سوی دیگر بدل گشت. اما بدنبال تحولات موسوم به یورومیدان (Euromaidan) در سال ٢٠۱۴، و به اصطلاح چرخش به سوی غرب و اجرای سیاست های «کمونیسم زدایی» و «روس زدایی» در جامعه اوکراین و اتحاد با نیروهای سازمان یافته فوق دست راستی و آشکارا نازیستی، و نیز همکاری فشرده بویژه با حکومت امریکا، بسمت ایجاد یک نظام سرمایه داری بشدت استثمارگرانه و سرکوبگرانه و قوم گرایانه حرکت کرد.
- امریکا، گهواره استثمارگرانه ترین و ستمگرانه ترین شکل نظام سرمایه داری، و مهد ستم نژادی و بیگانه ستیزی و عامل اصلی جنگ افروزی و ویرانی کشورها در دوران معاصر است. امریکا پیگیرترین مدافع حکومت کنونی اوکراین و جهتگیری فوق ارتجاعی آن در دوره پس از یورومیدان می باشد.
- اتحادیه اروپا، علیرغم شبهه لیبرالیسم بورژوایی که مدعی است، اما در عمل بویژه به لحاظ اقتصادی مجری بی چون و چرای سیاست ریاضت اقتصادی و تعرض به سطح زندگی طبقه کارگر است. سیاستی که به همراه محدود نمودن آزادی عمل جنبش کارگری از یکسو، و تعامل با نیروهای راست افراطی و نو فاشیستی از سوی دیگر به تقویت این نیروها کمک کرده است. اتحادیه اروپا عامل فلاکت اقتصادی طبقه کارگر در یونان است. در سطح سیاست خارجی نیز علی رغم برخی تفاوت ها همواره دنباله رو سیاست های ضد انسانی و ویرانگر امریکا در جهان است.
- ناتو، به عنوان یک پیمان نظامی دفاعی اروپای غربی در دوران جنگ سرد توسط ۱٢ کشور اروپایی و امریکایی شمالی در برابر پیمان نظامی دفاعی ورشو شامل شوروی و شش کشور متحد آن در اروپای شرقی تشکیل شد. با فروپاشی شوروی و بلوک شرق و پایان جنگ سرد، پیمان ورشو از بین رفت و پیمان ناتو نیز متقابلاً دلیل وجودی خود را از دست داد. اما ناتو به رهبری امریکا به جای انحلال ناتو و ایجاد مناسبات فراگیرتر در اروپا که شامل روسیه پس از شوروی نیز شود، به عضوگیری از همه کشورهای سابقا بلوک شرق منهای روسیه اقدام نمود و اعضای خود را به سی کشور رساند. به این ترتیب ناتو به تدریج و عملا از یک پیمان دفاعی محدود در اروپا به یک پیمان تهاجمی و ابزار حفظ و اعمال استیلای امریکا بر جهان بدل گشت. حمله اول امریکا به عراق در سال ۱۹۹۱ و اعلام «نظم نوین جهانی» توسط امریکا آغاز پروسه ای بود که گام به گام با حمله به بلگراد و حمله دوم به عراق و افغانستان و لیبی تکوین یافت. ناتو اکنون ابزار حفظ و گسترش یک ارتجاع همه جانبه اقتصادی و سیاسی و نظامی و فرهنگی به رهبری امریکا در جهان است.
ماهیت طبقاتی این نیروهای پنج گانه نشان می دهد که این جنگ تماما جنگی بین سرمایه داران است. گروه ها و باندهای مختلف طبقه سرمایه دار، حامل سیاست های بشدت استثمار گرانه و ستمگرانه و قوم گرایانه، در زیر عناوین مختلف برای دست یابی به منابع قدرت و ثروت در کوتاه مدت و بلند مدت جنگی سراسر خونین و ویرانگر و تباه کننده را در اوکراین برپا کرده اند. جنگی که همه هزینه ها و مصائب و رنج هایش برای طبقه کارگر و انسانهای خارج از جنگ افروزان خواهد بود. دلایل و توجیهات آنان، که به آنها اشاره خواهیم کرد، هر چه باشد تغییری در این حقیقت نمی دهد که این جنگ سرمایه داران و برای حفظ و تحکیم بردگی طبقه کارگر است و از همسو جنگی ارتجاعی می باشد. از اینرو شکست و پیروزی هریک تنها به معنای استثمار و فقر و فلاکت و بی حقوقی بیشتر برای طبقه کارگر خواهد بود. در فردای پس پایان این جنگ، طرف پیروز یکدوره طولانی ریاضت اقتصادی و بی حقوقی و ناامنی مضاعف را به طبقه کارگر به بهانه بازسازی تحمیل خواهد کرد تا دور تازه ای از انباشت سرمایه را سازمان دهد.
یکی خطای مهم در برخورد به جنگ اینست که علت جنگ را در آغاز کننده آن می بیند، و بدتر از آن اینکه آغاز کننده را به فرد محدود می کند. از اینروست که می بینیم ماشین عظیم رسانه های رسمی بشیوه منحطی همه چیز را در جنگ کنونی به یک شخص به نام "پوتین" خلاصه کرده اند. برخورد همه جنگ افروزان و دول بورژوایی به این شیوه رذیلانه است تا شناخت توده های مردم را از سیاست ها و منافعی واقعی که به جنگ انجامیده منحرف سازند. در رد و نفی این روش ها هنوز هم این گفته لنین به نقل از کلاوزِویتس که "جنگ ادامه سیاست بطرق دیگر است" بهترین راهگشاست و لازم است سیاست هایی که به جنگ اوکراین منجر شده را شناخت.
سخنان ولادیمیر پوتین برای فرمان آغاز جنگ علیه اوکراین به دو عرصه مهم از مبارزه قدرت اشاره دارد که هر دو به هم گره خورده اند . یکی به مبارزه قدرت در داخل اوکراین و تعیین سرنوشت آینده این کشور، و دیگری مبارزه قدرت در سطح جهان بین ‌روسیه ای که می خواهد به قدرت بزرگ بدل شود و با سلطه امریکا و ناتو که مخالف آن هستند.
در رابطه با مبارزه قدرت در اوکراین، پوتین با ادعای دفاع از اقلیت روس زبان در اوکراین آغاز کرد و با نفی چیزی به نام "ملت اوکراین" یا "مردم اوکراین" ادامه داده و اهداف ناسیونالیسم قومی روس را با حمله به لنین و بلشویک ها به نمایش گذاشت. اگر چه لنین و بلشویک ها با پذیرش اصل "حق ملل در تعیین سرنوشت خویش تا حد جدایی" و با حمایت از تشکیل "جمهوری اوکراین" پیشاهنگ طرح و اجرای این اصل آزادیخواهانه بودند، اما بعدها این اصل توسط دمکراسی های لیبرال نیز تا حدودی پذیرفته شد و کشورهایی خود را بر اساس زبان رسمی چندگانه و "نظام‌ فدرال چند ملیتی" مثل کانادا و بلژیک سازمان دادند. رویکرد پوتین به اوکراین نه تنها ضد کمونیستی، بلکه همچنین ضد دمکراسی لیبرال است و ناسیونالیسم قومی شوونیسم روس را نمایندگی می کند.
در آنطرف، ناسیونالیسم قومی حکومت اوکراین قرار دارد که این نیز نه براساس دمکراسی لیبرال، که با "روس زدایی" و پاکسازی قومی در عرصه زبان و فرهنگ می خواهد شکوه ملی اوکراین (Glory to Ukraine) را برپا سازد. هدف از تصویب "قانون زبان" در پارلمان اوکراین در سال ٢٠۱٦، که انتقاد منفعل شورای اروپا را هم برانگیخت، در جامعه ای که برای چند قرن زبان روسی زبان مشترک آن بود و اکنون نیز در دوران استقلال گویا ٧٠ درصد جمعیت زبان خود را اوکراینی و ٣٠ درصد روسی می دانند، و با این وجود زبان روسی را ممنوع می کند، چیزی جز پاکسازی فرهنگی مردم روس زبان نیست. ناسیونالیسم قومی به مثابه روبنای ایدئولوژیک نظام سرمایه داری اوکراین بر دوش گروه های سازمانیافته فاشیستی حرکت می کند، و به عنوان بخشی از سیاست «کمونیست زدایی» از فرهنگ اوکراین مجسمه های لنین را برچید، و برای گسترش و تقویت سلطه اش شجره نامه تاریخ خود را بیرون آورد و مجسمه های استپان بندرا، ناسیونال فاشیست اوکراینی و متحد و همکار آلمان نازی، را به عنوان قهرمان ملی برافراشت.
جدال این دو ناسیونالیسم قومی در جامعه ای اتفاق می افتد که نزدیکان آنها دو جناح طبقه سرمایه دار حاکم در سرمایه داری نئولیبرال دوران استقلال اوکراین را تشکیل می دهند. از هفت رئیس جمهور اوکراین در این دوره، سه رئیس جمهور نزدیک به روسیه مجموعا ١٧ سال، و چهار رئیس جمهور نزدیک به غرب مجموعا ۱٣ سال به تناوب حکومت را بدست داشته اند. مساله بسیار مهم اینست که هیچیک از این دو جناح علی رغم حضور دوستانشان در قدرت برای مدت طولانی نتوانستند در باره مساله ملی و مساله اتحاد با روسیه و یا غرب جامعه را با خود همراه سازند. چرا که جامعه اوکراین در کلیت خود در ورای این دو قطبی ارتجاعی قرار دارد.
این واقعیت را می توان در چرخش آرا در انتخابات بین نمایندگان این دو جناح دید. این چرخش در سی سال گذشته بین کاندیداهای نزدیک به روسیه و کاندیداهای نزدیک به غرب به تناوب با میانگین ١٨.۵ درصد تفاوت آرا صورت گرفته است. تنها استثنا انتخاب ولودمیر زلنسکی رئیس جمهور کنونی در ٢٠۱۹ است که در دور دوم با کسب ٧٣ درصد آرا (با توجه به ٦٣ درصد رای دهنده از ٣٠ میلیون نفر دارای حق رای) و با تفاوت ۴٨ درصد از کاندیدای رقیب یعنی پطرو پروشنکو که شدیدا پرو غرب و مدافع سرسخت پیوستن به ناتو بود پیروز شد. پیروزی زلنسکی در دور دوم اما، و این نیز بسیار مهم است، تنها با برگزیدن سیاست ایجاد وحدت بین اوکراینی ها و روس ها، و پایان دادن به جنگ با دو جمهوری دونتسک و لوهانسک، و حفظ بیطرفی بین روسیه و غرب، توانست رقیب خود را بطرز فاحشی شکست دهد.
مشابه این وضعیت در مورد مساله روسیه یا غرب و پیوستن به ناتو نیز صادق است. علی رغم اینکه از سال ٢٠٠٢ تاکنون مساله رفراندوم برای پیوستن به ناتو همواره مطرح بوده است، اما طرفداران پیوستن به ناتو هیچگاه نتوانستند به اکثریتی قابل اتکا و لذا به اعتماد بنفس لازم برای برگزاری رفراندوم دست یابند. نتایج ٣۴ نظرسنجی انجام شده توسط منابع مختلف مندرج در ویکیپدیا در طی سی سال گذشت عدم انسجام و متغییر بودن افکارعمومی را در این امر نشان می دهد. تنها در فوریه ٢٠۱٧ بود که طرفداران پیوستن به ناتو با توجه به نظر سنجی مورد اعتمادشان که ۵٢ درصد موافق را نشان می داد تصمیم به برگزاری رفراندوم برای پیوستن به ناتو در صورت انتخاب مجدد پطرو پروشنکو در انتخابات ٢٠۱۹ را اعلام نمودند. اما از بخت بد اینها پروشنکو بطرز سختی از زلنسکی شکست خورد و مساله رفراندوم در باره ناتو دوباره در هوا معلق شد.
بنابراین مشهود است که در جدال بین دو ناسیونالیسم قومی، جامعه و افکار عمومی علی رغم تغییراتی به این سو و آنسو اما اساسا حامل موضع سومی است و این جدال ارتجاعی را از آن خود نمی داند. موضعی که متاسفانه در اوکراین نمایندگی نمی شود. ناسیونالیست های قومی از هر دوسو هیچگاه قادر نشدند با وسایل سیاسی جامعه را متقاعد و با خود همراه سازند. عدم موفقیتی که بتدریج به تخاصم خشونت بار و نهایتا جنگ میان آنها انجامید.
در رابطه با جنگ قدرت بین روسیه از یکسو و امریکا و ناتو از سوی دیگر، برای هر کس که اخبار را اندکی فراتر از فضای یکجانبه رسانه های رسمی و خزعبلات رسانه های اجتماعی و موضع ارتجاعی «پوتین جنایت می کند، رهبر حمایت می کند» اپوزیسیون ایرانی، دنبال می کند و با حقیقت جویی وداع نکرده، بوضوح آشکار است که امریکا و ناتو نیز به همان اندازه روسیه مسئول جنگ کنونی در اوکراین و همه ویرانی ها و مصائب انسانی آن هستند. و اگر بنا بر محاکمه «جنایت جنگی» باشد باید با صدای بلند گفت که این خود جنگ است که جنایت است و همه دولت های عضو ناتو و بویژه دولت امریکا بهمراه دولت روسیه و دولت اوکراین باید در دادگاهی مردمی محاکمه شوند.
رابطه روسیه با امریکا و ناتو رابطه پر تلاطمی از دوری و نزدیکی ها و همکاریها و اختلافات است. در مقاطعی حتی مساله پیوستن روسیه به ناتو از جانب گورباچف و یلتسین طرح شد. با فروپاشی شوروی و بلوک شرق و پیمان نظامی ورشو اگر چه عموما انتظار می رفت ناتو نیز منحل شود این اتفاق نیاقتاد. برای سیاست مداران امریکا و ناتو و غرب روشن بود که روسیه پیشروی ناتو بسمت شرق اروپا و مرزهایش را تحمل نخواهد کرد. در فوریه ١٩٩٨ جیمز بیکر وزیر خارجه وقت در امریکا به گورباچف تعهد می دهد که «ناتو یک اینچ هم به سمت شرق پیشروی نخواهد کرد.» بر خلاف این تعهد سنای امریکا در سال ١٩٩٨ گسترش ناتو را تصویب کرد و در واقع عملا سیاست مهار روسیه توسط امریکا را مجددا احیا و فعال نمود. متعاقباً استراتژیست های با نفوذ سیاست خارجی امریکا از جرج کنان و هنری کسینجر و زبیگنیِف برژینسکی در مورد گسترش ناتو و مخاطرات آن و اینکه عضویت اوکراین در ناتو قطعا برای روسیه غیرقابل پذیرش و خط قرمز آن است هشدار دادند. خود روسیه بارها در مورد امکان عضویت گرجستان و اوکراین در ناتو هشدار داد و اعلام داشت که این مساله برای روسیه تهدید حیاتی «existential threat» است.
امریکا و ناتو به هیچیک از این هشدارها اهمیت ندادند و گام به گام به گسترش ناتو بسوی شرق و تقریبا محاصره روسیه ادامه دادند. روندی که با راه انداختن انقلابات مخملی نیز همراه بود. از آنجا که در طبقه حاکمه کشورهای سابقا بلوک شرق و جمهوری های مستقل شده از روسیه دو جناح پرو روس و پرو غرب بوجود آمده بود که برای سهم هرچه بیشتر از قدرت و ثروت رقابت می کردند، امریکا و غرب برای تقویت جناح طرفدار خود و تضعیف هرچه بیشتر نفوذ روسیه در این کشورها دست بکار شدند و با سرمایه گذاری بر نارضایتی های مشروع توده های مردم از مصائب اقتصادی و فساد حکومتی و سرکوب سیاسی، انقلابات مخملی را برای تقویت نیروهای پرو غرب که به همان اندازه نیروهای پرو روس استثمارگر و ستمگر بودند براه انداختند. انقلاباتی که بتدریج صربستان و گرجستان و اوکراین ٢٠٠۴ و قرقیزستان را در برگرفت. امتداد این روند واقعه یورومیدان در ٢٠١۴ در اوکراین بود که از طرف روسیه به مثابه حمله همه جانبه به منافع این کشور از طریق سازمان دادن یک کودتای پرو غربی محسوب شد.
یورومیدان مقطع تاریخی تغییر اساسی در رابطه روسیه و غرب بود. روسیه دید که غرب با حمایت از دستجات فاشیستی و نازیستی یک تهاجم میلتانت را برای بیرون راندن روسیه از اقتصاد و سیاست و فرهنگ و تاریخ اوکراین سازمان داده است. پاسخ روسیه به این تهاجم اشغال کریمه و الحاق آن به روسیه و حمایت از جدایی طلبان دونتسک و لوهانسک و برقراری جمهوری های خودمختار در آنجا بود. دولت اوکراین با میانجیگری آلمان و فرانسه به توافقات مینسک یک و دو که نوعی سازش بین منافع روسیه و اوکراین بود تن داد و تنش ها کاهش یافت.
بالاتر گفتیم که ولودمیر زلنسکی رئیس جمهور کنونی با برگزیدن سیاست ایجاد وحدت بین اوکراینی ها و روس ها، و پایان دادن به جنگ با دو جمهوری دونتسک و لوهانسک و حفظ بی طرفی بین روسیه و غرب، در دور دوم انتخابات پیروز شد و روسیه نیز از این واقعه رضایت داشت. اما پس از انتخابات، یا طبق برنامه پنهان خود و یا آنطور که گفته می شود تحت فشارهای جریانات راست افراطی و فاشیستی و یا تحریکات امریکا ، زلنسکی بتدریج جهت مخالف این سیاست ها را در پیش گرفت. او با طرح مطالبات لغو پروژه گاز رسانی نورد استریم ٢ در دریای بالتیک از روسیه به آلمان، پیوستن اوکراین به ناتو و عدم اجرای توافق نامه مینسک عملا مسیر تقابل با روسیه را در پیش گرفت.
با ورود دولت جو بایدن به کاخ سفید در ژانویه ٢٠٢۱، برخلاف دولت ترامپ، تخاصم امریکا با روسیه و حمایت از اوکراین آغاز شد و روسیه نیز متقابلا نیروهای نظامی خود را در مرزهای اوکراین افزایش داد. در فوریه ٢٠٢۱ سه کانال تلویزیونی طرفدار روسیه در اوکراین توسط دولت بسته شد. در ١٧ مارچ ٢٠٢۱بایدن رئیس جمهوری روسیه ولادمیر پوتین را «قاتل» خطاب کرد. در ٦ مه ٢٠٢۱ آنتونی بلینکن وزیر خارجه امریکا در مصاحبه با ان بی سی حمایت همه جانبه امریکا از اوکراین را اعلام داشت. در ۱۳ مه ٢٠٢۱دولت اوکراین ویکتور مدودچوک، یکی از ۱٠ ثروتمندترین های اوکراین و از رهبران اپوزیسیون و متحد روسیه، را به جرم خیانت به کشور بازداشت نمود. در سپتامبر ٢٠٢۱ زلنسکی با بایدن در کاخ سفید ملاقات کرد و انحلال نورد استریم ٢ و عضویت در ناتو را از امریکا درخواست نمود و اگرچه بایدن رسما موافقت نکرد اما همدلی خود را نشان داد. ١٦ دسامبر٢٠٢۱ روسیه از ناتو می خواهد که رسما عدم پذیرش عضویت اوکراین را اعلام دارد. ٧ ژانویه ٢٠٢٢ ناتو و امریکا درخواست روسیه را رد کردند. ١۵ فوریه ٢٠٢٢ پوتین اعلام داشت پاسخ ناتو به درخواست روسیه قابل پذیرش نیست و می خواهد که مساله عدم عضویت اوکراین در ناتو حل شود. ٢۴ فوریه ٢٠٢٢ روسیه تهاجم گسترده به اوکراین را آغاز نمود. اگر چه این کرونولوژی وقایع که به جنگ انجامید به خوبی نشان می دهد که همه نیروهای درگیر چگونه زمینه ها و شرایط و توجیهات لازم برای جنگ را فراهم و عملا آنرا برپا کردند و زندگی میلیونها نفر را در آتش جنگ درهم پیچیدند، اما اصلی ترین منافعی که این نیروها را به جنگ کشانده بیان نمی کند. همانطور که بالاتر گفتیم این منافع را تنها از طریق تحلیل طبقاتی نیروهای درگیر می توان شناخت.
طبقه سرمایه دار حاکم بر روسیه می خواهد به یک قدرت بزرگ جهانی و صاحب نفوذ در بازارهای بین الملی بدل شود. برای این منظور روسیه ابتدا باید یک قدرت اقتصادی باشد که فعلا چنین نیست. روسیه اما یک قدرت نظامی مهم در جهان است و به نظر می آید که می خواهد بعضا با اتکا به این قدرت نظامی نفوذ کنونی خود را حفظ و آنرا توسعه دهد تا به این وسیله قدرت و نفوذ اقتصادی اش توسعه یابد. از اینرو جنگ روسیه با اوکراین پاسخ به تهدیدی است که سالهاست در برابر این توسعه طلبی از سوی امریکا و ناتو احساس می کند. این تهدید آنطور که روسیه عنوان می کند صرفا تهدید امنیتی ناتو در مرزهایش نیست، بلکه تهدید در برابر توسعه روسیه به مثابه یک قدرت جهانی است. در صورت فقدان چنین تهدیدی، روسیه بارها نشان داده است که می تواند با امریکا و ناتو در همزیستی بسر ببرد. حمله به اوکراین فرمان ایست روسیه به امریکا در سطح یک رقابت جهانی است.
امریکا و اتحادیه اروپا و ناتو می توانستند روسیه را در درون مجموعه غربی و کلوپ ترانس - آتلانتیک خود جای دهند و به عنوان قطب وسیع سرمایه داری غرب در برابر شرق و یا در برابر مابقی جهان طرح شوند. به نظر می آید که بخش ترامپیستی امریکا به این رویکرد نظر دارد. اما بخش اعظم طبقه حاکمه امریکا در این رویکرد زوال هژمونی جهانی امریکا را می بیند. لذا ورود و پذیرش روسیه، که یک قدرت نظامی بزرگ در جهان محسوب می شود، به مجموعه کشورهای غربی می تواند به انسجام اروپا و استقلال آن از امریکا و بدل شدن به یک قطب اقتصادی و سیاسی و نظامی قدرتمند جدید در جهان بی انجامد. این چیزی است که امریکا نمی خواهد و برای جلوگیری از آن با ایجاد تخاصم فزاینده با روسیه از یکسو در برابر توسعه آن مانع ایجاد می کند، و از سوی دیگر با حفظ و تعمیق شکاف بین روسیه و اروپا، هژمونی خود را بر اروپا و با اتکا به آن بر جهان تامین می کند. هم اکنون به نظر می آید در جنگ اوکراین امریکا استراتژی چهل سال پیش خود در افغانستان را در پیش گرفته است. در افغانستان با فعال نمودن و حمایت گسترده ارتجاع اسلامی به مقابله با شوروی پرداخت، و در اوکراین با حمایت گسترده از ارتجاع راست افراطی و ناسیونالیسم قومی و نازیستی و سرازیر نمودن پول و سلاح به آنجا با روسیه مقابله می کند. در افغانستان ارتجاع اسلامی برای امریکا «قهرمان آزادی» بود، و در اوکراین ارتجاع ناسیونالیسم قومی و نازیسم «قهرمان آزادی» امریکا است.
بنابراین، منافع طبقاتی ای که جنگ در اوکراین را برپا ساخته چیزی جز تلاش سرمایه داران برای دسترسی به منابع قدرت و ثروت بیشتر و گسترش نفوذ خود برای دسترسی فزاینده به چنین منابعی نیست. از این نظر جنگ اوکراین مانند دیگر موارد کلاسیک جنگی بین اقشار مختلف سرمایه است. از آنجا که نظام سرمایه داری به نحو درهم تنیده ای کل جهان را تسخیر نموده، همه کشورهای سرمایه داری می خواهند از یک کشور سرمایه داری توسعه نیافته، به در حال توسعه، و از آنجا به توسعه یافته، و سپس به قدرت منطقه ای، و آنگاه به قدرت جهانی بدل شوند. همگی نیز این پروسه را از ابتدا تا انتها با تحمیل فقر و فلاکت و بی حقوق و ناامنی به طبقه کارگر طی می کنند. این ماراتن توسعه کشورهای سرمایه داری در دوران معاصر است. اما این توسعه طلبی همگانی در جهان سرمایه داری اشباع شده و در متن رقابت های همه جانبه و تو در تو اقتصادی جریان دارد. از آنجا که رقابت اقتصادی در جامعه سرمایه داری یک جنگ هر روزه و دائمی است، بطور اجتناب ناپذیری به جنگ های تجاری و جنگ های نظامی می انجامد. از اینرو تا سرمایه داری پابرجاست جهان جنگ های بسیاری را پیش رو خواهد داشت.
برای طبقه کارگر اما جنگ و صلح سرمایه داران چیزی غیر از استثمار و ستم و بردگی و رنج های بی پایان انسانی نخواهد بود. از این رو در برابر جنگ ارتجاعی کنونی در اوکراین باید همزمان خواستار توقف فوری جنگ توسط همه طرف های درگیر، خروج نیروهای روسیه از اوکراین، قطع دخالت های جنگ افروزانه امریکا و کشورهای دیگر از طریق ارسال پول و سلاح به اوکراین، و نیز انحلال ناتو به عنوان نیروی ویرانگر در جهان شد. جنبش ضد جنگ در همه جا باید جنبشی علیه همه این نیروهای جنگ افروز از دولت روسیه و دولت اوکراین تا امریکا و ناتو و قدرت های اروپایی باشد. در اوکراین نیروهای طبقه کارگر و چپ در صورت امکان می توانند صف مستقل خود برای مبارزه با نیروهای اشغالگر را سازمان دهند تا با گرد آوری نیروهای مردمی حول خود به نیرویی مداخله گر در حال و آینده اوکراین بدل شوند. اما طبقه کارگر و چپ تحت هیچ شرایطی نباید به گوشت دم توپ جنگ ناسیونالیسم قومی روس و اوکراین و جنگ سرمایه دارن بدل شوند. برای دوران پس از جنگ نیز آلترناتیوی غیر از مداخله سازمانیافته طبقه کارگر و نیروهای چپ در اوکراین برای اداره شورایی جامعه بسمت ایجاد جامعه ای آزاد و برابر و فارق از تبعیضات ملی و قومی و مذهبی و جنسی و طبقاتی موجود نیست. در غیاب چنین آلترناتیوی هر صلحی بین طرفین درگیر موقت و برای تجدید نیرو و آغاز جنگ دیگری خواهد بود.
طبقه کارگر در هر کشوری باید بتواند جنگ های ارتجاعی بین سرمایه داران را به فرصتی برای بزیر کشیدن کلیت این نظام و برپایی حاکمیت طبقاتی خود بدل سازد. از این طریق است که بشریت می تواند از چرخه جنگ های نظام سرمایه داری رها شود.

امیر پیام

٢٦ اسفند ١۴٠٠ - ١٧ مارچ ٢٠٢٢

amirpayam.wordpress.com


***********

نفی مردسالاری در مردان، از ضرورت های نفی ستم بر زنان

«قتل ناموسی» نه تنها نهایت سبعیت مردسالاری و جلوه مرگبار ستم بر زنان است، در همان حال نیز نماد همه جانبه و کامل مردسالاری و ستم بر زنان می باشد. نمادی که، مالکیت بر زن و بهره کشی از او در نهاد خانواده و در روابط مشترک، و به اختیار گرفتن کل حیات زن، و کنترل عواطف و امیال و آرزوهای زنان و دختران، و هدایت زندگی آنان در جهت منویات مردان، و «عشق» های بیمار و آزاردهنده و سادیستی مردسالارانه، و ِاعمال پدرسالاری برده دارانه بر خانواده، و رواج خشونت های جسمی و روحی و جنسی بر زنان و دختران، و رفتارهای سودجویانه و فریبکارانه و حیله گرانه، و نیز همه دیگر اشکال بسیار متنوع و پنهان و آشکار ستم بر زنان، و اعمال اراده و اقتدار مردان بر آنان در خانواده و در کل جامعه، را یکجا در خود فشرده دارد و به نمایش می گذارد.
قتل فجیع و جانگداز مونا (غزل) حیدری در روزهای اخیر در اهواز و در ادامه قتل های ناموسی فاطمه بریهی و ریحانه عامری و رومینا اشرفی و سالانه حدود چهارصد زن و دختر، بار دیگر این نماد خونین را در مرکز توجه قرار داد و عواطف و روان خیل عظیمی از انسانها را تا اعماق وجودشان به لرزه درآورد. (۱)
قتل ناموسی به همان سرعتی که به سبب نهایت سبعیت ضد انسانی اش به هنگام وقوع در مرکز توجه ها قرار می گیرد و انسانها را دردمند و جریحه دار می سازد و روان آدمی را پریشان می کند، خیلی زود هم از یادها می رود تا دوباره جان یک زن دیگر را بگیرد. هر از چند گاهی این جنایت هولناک رخ می دهد و جامعه نیز پس از شوک اولیه به حرکت سر در گریبان و منفعل خود ادامه می دهد. گویی این چرخه در زیر سلطه آپارتاید جنسی ارتجاع اسلامی حاکم و تحت سیطره سرکوب سیاسی و در متن فقر و فلاکت و بی حقوقی و ناامنی عمومی همچنان از زنان قربانی می گیرد و خواهد گرفت.
چگونه می توان در مقابل این چرخ ایستاد و با آن مقابله کرد و آنرا از حرکت متوقف ساخت و از حیات انسان برچید؟
فعالین اجتماعی و دلسوزان واقعی حیات و حرمت انسانها و مدافعین حقوق زنان و حامیان صدیق برابری زن و مرد در اظهارات و تحلیل هایشان بدرستی به همه عوامل سیستماتیک شکل دهنده به این فجایع انسانی پرداخته و آنها را تشریح نموده اند. از ارزش ها و اخلاقیات ضد انسانی ناموس پرستی و غیرتمندی و حسادت و شک و بی اعتمادی و کنترل و حس مالکیت رایج مردان بر زنان، تا مشروعیت بخشیدن و ارزش گذاری بر تند خویی و پرخاش و خشونت و شقاوت و سبعیت مردان علیه زنان، تا تحکیم و توسعه فرهنگ ضد زن و مرد سالار از طریق تولیدات گسترده به اصطلاح هنری و توسط رسانه های رسمی و اجتماعی، تا سلطه بلامنازع قوانین اسلامی و ارتجاعی و زن ستیز، تا کلیت نظام جمهوری اسلامی که بواسطه ِاعمال استبدادی خونین همه این قوانین و ارزش ها و اخلاقیات و فرهنگ های زن ستیز را پیوسته تولید و باز تولید و تقویت و تحکیم می کند، تا نظام سرمایه داری که برای حفظ سودآوری فزاینده و انباشت بی وقفه سرمایه بهمراه زنده نمودن ارزش ها و اخلاقیات ضد انسانی اعصار کهن منظما اشکال «مدرن» این ارزش ها و اخلاقیات را خلق نموده و در سبد مصرف روزانه جامعه قرار می دهد، و بالاخره نظام طبقاتی که طی هزاران سال بدون تولید این مجموعه ستم های جنسی و طبقاتی و استثمار و بهره کشی انسان از انسان و تحمیل خشونت و توحش انسان علیه انسان به جوامع بشری دوام نمی آورد، همه و همه عوامل درهم تنیده سیستماتیکی هستند که در ایران امروز وقوع این فجایع انسانی علیه زنان را ممکن می سازد.
اینها مجموعه عوامل سیستماتیک هستند که با تقسیم نوع انسان به نقش های اجتماعی متضاد جنسیتی (gender) «مرد» و «زن» و در ارتباطی ارگانیک، مرد سالاری را ایجاد و تقویت و تحکیم نموده و چنان قدرت و مشروعیتی به آن می بخشند که می تواند فجایع زن کشی (Femicide) و قتل های ناموسی را بیافریند.
اما عوامل سیستماتیک نیمی از حقیقت وجودی مردسالاری و ستم بر زنان است. نیمه دیگر این حقیقت نقش فردی مردان و مسئولیت فردی آنان به مثابه حاملین مردسالاری و عاملین اجرایی ستم بر زنان است. آنجا هم که بعضا زنان حامل مردسالاری و عامل ستم بر زنان هستند نیز تحت سلطه و هژمونی مردان عمل می کنند. اگر چه مردسالاری در مردان حاصل همین عوامل سیستمی است اما با نهادینه شدن در آنان نقش و کارکرد مستقل خود را پیدا می کند و باید بطور مستقل نیز بدان پرداخت. کارکرد مستقلی که به عنوان مکمل سیستم به باز تولید خود سیستم و تداوم همیشگی مردسالاری کمک می کند و مانعی موثر در برابر نقد و نفی مردسالاری است.
از اینروست که در جوامع اروپایی و امریکای شمالی که حقوق زنان بدنبال مبارزات جنبش های زنان و کارگری بدرجات زیادی کسب شده و مرد سالاری بدرجات زیادی تضعیف گشته هنوز نه فقط نابرابری های اجتماعی در زمینه برخورداری از فرصت ها و اشتغال و مزد موجود است، بلکه خشونت های جسمی و جنسی و روانی علیه زنان و قتل آنان از مشکلات مهم این جوامع است. این خطای مهمی است که فکر کنیم با بهبود یا تغییر سیستم، مرد سالاری از بین خواهد رفت. لذا بسیار ضروری است که بهمراه تلاش برای تغییر سیستم، برای نفی مرد سالاری در مردان از هم اکنون تلاش نمود. اگر می توان و باید سیگار را ترک کرد، استفاده غیر اجتماعی مشروبات الکی را کنار گذاشت، و از هر عادت مضر و اعتیاد آور رها شد، آنگاه بسیار بیشتر از آنها می توان و باید اعتقادات و ارزش ها و رفتارهای تبعیض آلود و ستمگرانه و خشونت بار را بدور ریخت. بنابراین مرد در ظرفیت فردی نیز می تواند و باید مردسالاری را در خود شناسایی و نقد و نفی کند.
اینجا مساله همسویی با آن فمنیسمی نیست که مرد را مستقل از عوامل تعیین کننده سیستمی صرفا بمثابه یک جنس (طبیعی و اجتماعی) عامل عمده ستم کشی زنان می داند. مساله اینست که اگر چه این جنبه توانمند رویکرد چپ است که بدرستی به عوامل تعیین کننده سیستمی در ایجاد و تحکیم مردسالاری و ستم کشی زنان تاکید دارد، در همانحال نیز از این ضعف جدی برخوردار است که نقش مردان را در ایجاد و تحکیم مردسالاری و ستم کشی زنان کم بها می دهد و آنرا نادیده می گیرد. عوامل سیستمی انتزاعی از انسانها نیستند و ساخته و پرداخته شده توسط خود انسان هستند. عامل سیستمی و عامل فردی مردان دو وجه ممزوج و تعیین کننده ایجاد و تحکیم مردسالاری و ستم کشی زنان هستند. این حقیقت تاریخی که جامعه طبقاتی با تقسیم کار جنسیتی بین انسانها یعنی تقسیم آنها به دو نقش اجتماعی «زن» و «مرد» و سپس سلطه مرد بر زن آغاز شد گویای همین امر است.
سلطه و هژمونی بخشی از مردان، در درون نظام ها و سیستم های طبقاتی، ایدئولوژی لازم یعنی مردسالاری را برای حفظ همین سلطه و هژمونی تولید می کند و با اشاعه آن به جامعه، کل مردان را به عنوان پیاده نظام همین سلطه و هژمونی و برای ابقا و تحکیم موقعیت تحت سلطه زنان بکارمی گیرد. سلطه و هژمونی ای که نه تنها تناقضی با سلطه طبقاتی بورژوازی بر پرولتاریا ندارد بلکه جزئی از آن و تقویت کننده و تحکیم کننده آن است. این که اکثریت مردان در جامعه سرمایه داری از طبقه کارگر هستند، و این حقیقت که منفعت طبقاتی کارگران اساسا در نفی مردسالاری است که به مثابه یک آگاهی کاذب و ایدئولوژی طبقه سرمایه دار بر ضد منافع بنیادین آنان عمل می کند و عامل تثبیت ابدی بردگی مزدی کارگران است، تغییری در این نمی دهد که تا زمانیکه آنها با تغییر انتقادی خود مردسالاری به دور نریخته اند در حفظ و تحکیم آن عمل می کنند.
بنابراین تلاش برای نقد و نفی مرد سالاری و ستم بر زنان باید همزمان در دو عرصه جدایی ناپذیر سیستمی و فردی پیش برود.
در عرصه سیستمی لازم است تلاش نمود: ۱- بیش از هر چیز جمهوری اسلامی را که حامل و حامی قدرتمند همه اشکال مردسالاری و ستم بر زنان است بزیر کشید. ۲- همه قوانین ضد زن را لغو و هر گونه تعرضی به زنان را در هر جا قانونا ممنوع کرد و پیشرو ترین قوانین تضمین کننده برابری زن و مرد و نیز تضمین کننده زندگی آزاد و مستقل زنان را وضع نمود. ۳- فرهنگ و هنر منتقد مردسالاری و ستم کشی زنان را ترویج نمود و ارزش ها و اخلاقیات نوید بخش نوعدوستی و همیاری و مهرورزی و احترام و حمایت و درک متقابل نیازها و برابری خواهی را در همه جنبه های رابطه زن و مرد اشاعه داد. ۴- مذهب را بطور کامل از حکومت و قانون گذاری و فرهنگ و آموزش کنار گذاشت. ۵- اصلاحات پیشرو به نظام سرمایه داری تحمیل نمود و در همانحال برای عبور از این نظام و برپایی جامعه ای انسانی توسط مردان و زنان آزاد و برابر و مستقل آماده شد. ۶- و به ایترتیب زنان را از بند بردگی مردسالاری، و کارگران را از بند بردگی مزدی رها نمود.
در عرصه فردی لازم است کوشید از هر شرایط و امکانی استفاده کرد و به مردان کمک نمود و یاری رساند تا در ظرفیت فردی شان به اهمیت شناخت مردسالاری و ستم بر زنان پی ببرند. ما مردان باید شخصا خود را در این موارد آموزش دهیم و بدآموزی های تاکنونی را دور بریزیم و به ادراکی برابری طلبانه و نوعدوستانه و توام با مهر و احترام و همیاری در رابطه با زن به مثابه یک انسان مستقل نایل شویم. ما نیاز داریم با زمینه های تاریخی و عوامل اجتماعی و اشکال و اجزای پنهان و آشکار مردسالاری و ستم بر زنان آشنا شویم. ما نیاز داریم خود را در باره مردسالاری بررسی و تحلیل (self-analysis) کنیم. جنبه های اعتقادی و ارزشی و اخلاقی و رفتاری مردسالارانه را در خود شناسایی و تشخیص (self-diagnosis) دهیم. ما باید به این درک برسیم که عقاید و ارزش ها و خلق و خوی و تلقیات مردسالارانه در ما نهادینه شده و طبیعی جلوه می کنند. تربیت داده شده ما مردسالارانه است تا اینکه در مقطعی از زندگی خود توقف کنیم و در خلوت به خود بیندیشیم و داوطلبانه با بررسی انتقادی خود مردسالاری را بدور بریزیم و عقاید و ارزش های برابری طلبانه را جایگزین آن کنیم. ما باید بدانیم که مفهوم «مرد» اساسا دلالت بر نقش اجتماعی برتر مرد بر زن و معادل مردسالاری و ستمگری بر زن است و لذا مفهومی ستمگرانه است. ما در رابطه با مردسالاری نیازمند خود درمانی (self-treatment) هستیم.
با درک و جذب و درونی نمودن این آگاهی در باره مردسالاری و تلاش صادقانه برای نقد عملی آن است که ما وارد دوران نوینی در زندگی خود می شویم. دورانی که دیگر در نگاه ما زن یک فرودست و فرمانبر و مطیع و مسئول حفظ آبروی ما و ارایه دهنده انواع خدمات و تامین کننده نیازهای مرد و وسیله لذت جویی و شئی ای جنسی نیست. در این دوران نزد ما، زن بسادگی انسانی تماما مستقل و آزاد و برابر است و دارای روابط و نیازها و آرزوها و برنامه ها و اهداف خود است و برای به فعل درآوردن همه پتانسیل های انسانی خود زندگی می کند. آنجا که ما وارد رابطه نزدیک با زن می شویم، با حفظ و احترام به استقلال او و حمایت از آن استقلال، می کوشیم به عنوان رفیق و یار و دوستدار و حامی و همدل و همراه وی زندگی مشترک پر باری را بنا کنیم. زندگی ای که در خدمت شکوفایی مستقل و آزادانه هر دو طرف است. در این دوران، عشق ما دیگر یکجانبه و مالکیتی و کامجویانه و سودجویانه و تحمیلی و آغشته به شک و حسادت و رقابت و بدبینی و بی اعتمادی و ناامنی و کینه و نفرت نیست. این عشق دیگر بیمار نیست. آنچه مردسالاری بر سر مرد می آورد محرومیت وی از عشق حقیقی است که نیاز بنیادین هر انسانی می باشد. در این دوران فهم و درک ما از عشق به سمتی می رود که مارکس اینطور بیان داشته است:
«اگرعشق بورزی بی آنکه در پاسخ عشقی برانگیزی، یعنی اگر عشق تو همچون عشق، عشقی متقابل ایجاد نکند، اگر با ابراز وجود خودت به عنوان عاشق، نتوانی خود را دوست داشتنی کنی، آنگاه عشق تو عقیم، یک نگون بختی، خواهد بود.» (۲)
اما چگونه می توان این عرصه فردی مبارزه علیه مردسالاری را پیش برد؟
این مبارزه که فعالیتی یکسره آموزشی برای تشویق و ترغیب مردان بسمت درک ضرورت شناخت و نقد و نفی مرد سالاری در خودشان است می تواند در چند سطح انجام گیرد. طبعا هرگاه شرایط سیاسی ایران اجازه دهد می توان با برنامه های آموزشی عمومی و سراسری و رو به کل جامعه برای این امر حیاتی اقدام نمود. تا آنموقع و در شرایط کنونی می توان فعالیتی را در چند سطح در پیش گرفت که مجازی نیست، و ضمن استفاد از رسانه های اجتماعی، فعالیتی حقیقی و بر پایه ایجاد و گسترش روابط واقعی با مردان مستعد و کار یک به یک با آنان است.
اول، این فعالیت مانند همان فعالیت های داوطلبانه ای است که هم اکنون توسط محافل و جمع ها و گروه های مردمی در رابطه با آسیب های اجتماعی وسیعا جریان دارد. مردسالاری یکی از آسیب های بزرگ جامعه ماست و مشقات زیادی را بر پیکر جامعه وارد می سازد. بنابراین در این مورد نیز هدف مشخص است: آموزش شناخت و نقد و نفی عقاید و ارزش ها و تلقیات و رفتار های مرد سالارانه در روابط و محیط پیرامون خود. هر تعدادی از افراد در هر بخشی از جامعه، در دبیرستان و دانشگاه تا کارخانه و اداره و تا محله و تا محیط های ورزشی و هنری و غیره، که فی الحال به ضرورت این کار واقفند می توانند جمع خود را تشکیل دهند و برای تهیه راهنمای آموزشی و گسترش روابط و کار بر روی افراد مستعد برنامه ریزی کنند.
دوم، همه جمع ها و محافل و تشکلات مترقی و کارگری لازم است برنامه های آموزشی برای اعضا و مخاطبین اجتماعی خود در باره مردسالاری و آسیب های آن بر افراد و خانواده ها و جامعه داشته باشند و اعضای خود را برای شرکت در این برنامه ها تشویق و ترغیب نمایند. همچنین نسبت به بروزات آن در تشکلات و محیط فعالیت خود حساس باشند، و در برابر هیچ جلوه ای از مردسالاری کرنش نکنند، و تدابیر لازم را برای حمایت از آسیب دیدگان مرد سالاری در نظر گرفته باشند، و امکانات ارایه مشاوره پیشرو را فراهم کنند.
سوم، اینجا منظور همه ما فعالین اجتماعی و کارگری و چپ و سوسیالیست و کمونیست است که برای رفع ستم ها و بهبود زندگی و انسانی نمودن آن تلاش می کنیم. فعالینی که امروز در ایران می توان از آنها به عنوان صدها و چند هزار نام برد. ما مردان این طیف بزرگ فعالین، به لحاظ نظری بطورکلی با مساله مردسالاری و ستم بر زنان آشناییم و مشکل فقر نظری نداریم. اما در عمل و در نقد عملی مردسالاری در خودمان، و در رابطه مان با مردان محیط پیرامون به نظر می آید چنین نیست. چرا که نه فقط تجربه محیط پیرامونی ما اغلب حکایت از این امر دارد، بلکه همچنین برای ماعمدتا نقد نظری مردسالاری جانشین نقد عملی آن شده است. این در حالیست که می توان در نقد مردسالاری مفصلا سخن راند و در عمل اما یک مردسالار بود. از اینرو ما نیاز داریم که نقد عملی مردسالاری را صادقانه در خود محک بزنیم و بطور روتین خود را چک کنیم. سپس این نقد نظری و عملی را به مردان پیرامون خود منتقل کنیم و به اینترتیب به عنصر صدیق و فعال اشاعه آن در رابطه یک به یک با مردان بدل شویم.
مساله اساسی این است که در جنبش های اجتماعی حق طلبانه و در راس آنها جنبش کارگری باید مبارزه با مرد سالاری را در سطوح سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و فردی بطور جدی دنبال نمود. باید این مبارزه را نه به عنوان امری فرعی که به مثابه بخش مهم و لاینفک هر پروژه حق طلبانه ای در دستور کار قرار داد. این رویکرد کهنه که مبارزه با مرد سالاری را به تغییر سیستم و بعد از آن موکول می کند و رفتار مردسالارانه فعال اجتماعی را به فداکاری و مقاومت وی در مبارزه و در زندان می بخشد، جنبش های حق طلبانه را از درون تضیف و زمین گیر می سازد. برخلاف این درک محافظه کارانه که گویا مبارزه علیه مردسالاری مبارزه طبقه کارگر عیله سرمایه را تضیف می کند، کاملا برعکس، مبارزه علیه مردسالاری به اصلاح هر چه بهتر روابط زناشویی و شکوفایی عشق و علاقه حقیقی و روابط سازنده والدین و فرزندان و انسجام خانواده های کارگری و تقویت اتحاد طبقاتی کارگران عیله سرمایه بطور شایسته یاری می رساند. از اینرو مبارزه با مرد سالاری و همه جلوهای ریز و درشت و نرم و خشن آن بویژه برای فعالین کارگری و چپ و سوسیالیست و کمونیست باید به امری تواما سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و فردی و نیز همیشگی و جاری در زندگی روزمره بدل شود. مبارزه علیه مردسالاری مبارزه ای برای نفی ستمگری نیمی از انسان علیه نیمه دیگر خود است. این مبارزه ای برای ارتقا انسانیت انسان و برای شکوفایی همبستگی انسانی است.

امیر پیام

۱ اسفند ۱۴۰۰ - ۲۰ فوریه ۲۰۲۲


۱ به گزارش ایسنا در ٢٦ آذر ۱۳۹٨ در لینک زیر : «مقالات دانشگاهی و پایان‌نامه‌هایی که به بررسی این موضوع پرداختند، هم از آمار بین ۳۷۵ تا ۴۵۰ مورد قتل ناموسی سالانه خبر می‌دهند.» https://tinyurl.com/4yb4u7st

۲ - مارکس دستنوشته ای اقتصادی و فلسفی

***********

نکاتی در باره تقسیم امکانات به هنگام جدایی

مشکلی که در ادامه بحران سیاسی در حزب کمونیست ایران اکنون در اردوگاه مرکزی کومله بر سر تقسیم امکانات بوجود آمده بدرستی مورد نگرانی فعالین چپ و سوسیالیست است. «بیانیه جمعی در رابطه با انشعاب در حزب کمونیست ایران و کومله» برای من نیز ارسال شده بود که برای امضای آن آماده نبودم.
این بیانیه از کمیته رهبری کومله منتخب «کنگره ۱۸ کومله» درخواست می کند و امیدوار است که می توان «در فضایی سالم و متمدنانه هیات هایی از طرفین بر روی موضوعاتی از قبیل بهره گیری طرفین از امکانات محل استقرار در اردوگاه مرکزی کومله در کردستان عراق و امور مالی، تدارکاتی، تسلیحاتی، و اسناد تشکیلات و...... مذاکره و به توافق رسید.»
کمیته رهبری کومله «منتخب کنگره ۱۸» به این بیانیه پاسخ داد که «ما تقسیم اردوگاه را به دلایل متعدد که بروشنی برای رفقای ۷ نفره اعزامی به کردستان توضیح داده ایم مناسب و عملی نمی دانیم.»
به این ترتیب مشکل حاضر همچنان لاینحل در محیطی پر التهاب و فضایی پر تشنج جریان دارد و می تواند وقایع دردناکی را رقم زند.
این وضعیت مساله کلی تر نحوه برخورد به «تقسیم امکانات به هنگام جدایی» را در جنبش چپ و سوسیالیستی طرح می کند که در صورت پاسخ درست می تواند به حل مشکل کنونی در بحران حزب کمونیست ایران و کومله نیز یاری رساند.
سوال اینست که نحوه برخورد صحیح و رویکرد اصولی با مساله «تقسیم امکانات به هنگام جدایی» که حافظ منافع عمومی جنبش چپ و سوسیالیستی و نیز جنبش کارگری باشد کدام است؟
در تاریخ چپ ایران ما از تجربیات مثبت و قابل اتکایی برای پاسخ به این امر برخوردار نیستیم. اگر جدایی اکثریت از سازمان چریک های فدائیان خلق را که صریح و مستقیم به ارتجاع خونبار حاکم پیوست و تنها موردی از انشعاب بود که به حق بالافاصله به صف بندی آشتی ناپذیر انقلاب و ضد انقلاب بدل گشت استثنا بدانیم، آنگاه مابقی انشعاب ها و جدایی های درون چپ از این نوع نبودند. این جدایی ها در هاله ای از ابهامات سیاسی و فقدان مبارزات فکری روشن و تبین های دلبخواهانه و پیش‌داوری نظری و پیشگویی در باره آینده سیاسی یکدیگر و نیز بدون توجه به تاثیرات واقعی باهم بودن و یا جدایی بر مبارزه طبقاتی جاری شکل می گرفت و به نتایجی زودرس و غیر واقعی منجر می شد. در متن این جدایی ها همیشه مساله «تقسیم امکانات» به مساله ای مناقشه انگیز و کدورت زا و پر درد که عواطف و همدلی ها و رفاقت ها را از بین می برد و بعضا به فاجعه می انجامید بدل می گشت.
ظاهرا تنها مورد «مثبت»از این جدایی ها که به آن اشاره می شود مورد جدایی جریان کمونیسم کارگری از حزب کمونیست ایران در سال ۱۹۹۱ است. این مورد اما برای پاسخ به سوال پیش رو کمک نمی کند. چرا که جریان کمونیسم کارگری در آن جدایی اساسا قصد ماندن در کردستان عراق و برخورداری از اردوگاه نظامی را نداشت و همه نیروهای خود را به خارج اعزام نمود. اگر کمونیسم کارگری همانموقع قصد داشت در کردستان عراق بماند و اردوگاه نظامی خود را داشته باشد آنگاه باید می دیدیم که چگونه به مساله تقسیم امکانات برخورد می کرد، چیزی که بهرحال مفقود ماند. اما تجربیات بعدی کمونیسم کارگری در جدایی ها علیه مستعفیون آوریل ۹۹، جدایی های بترتیب حزب حکمتیست و حزب اتحاد کمونیسم کارگری از حزب کمونیست کارگری و بعد جدایی حزب حکمتیست و خط رسمی از یکدیگر هیچیک «متمدنانه» نبود و با تخریب حرمت و شخصیت انسانها همراه بود.
برای پاسخ به مساله «تقسیم امکانات به هنگام جدایی» می توان دو رویکرد «دمکراتیک» و «کمونیستی» را به بحث گذاشت.
دو رویکردی که با برخی تفاوت ها بر این اصول متکی اند: اولا به آنچه طرفین به لحاظ سیاسی و اجتماعی و ارزشی و اخلاقی در مورد خود و در مورد طرف مقابل می گویند کاری ندارد و انها را دخیل نمی دارد. دوما به لحاظ مضامین سیاسی و اجتماعی و ارزشی و اخلاقی خنثی است و، غیر از موارد استثنایی مانند پیوستن اکثریت به ارتجاع حاکم و یا وقوع جرایم جنایی، تقسیم امکانات را بر مبنای چنین قضاوت هایی انجام نمی دهد. سوما و بالاخره تقسیم امکانات را تنها بر پایه این اصل انجام می دهد که امکانات و اموال و دارایی های حاصل شده توسط زندگی و کار و مبارزه مشترک متعلق به همه طرف های دخیل در آن زندگی و کار و مبارزه مشترک است و همه به یکسان بر آن حق دارند و از آن سهم می برند.
رویکرد دمکراتیک که ماهیتا بورژوایی است و در جوامع دمکراسی لیبرال جاری می باشد تقریبا از همین اصول پبروی می کند و می توان آنرا در برخورد به دعاوی و جدایی های درون سازمانهای غیر انتفاعی و تعاونی ها و اتحادیه های کارگری دید. اما مثال برجسته ای که به نظر من به بحث حاضر بیشتر نزدیک است و کمک می کند مثال طلاق و تقسیم اموال مشترک پس از آن است. در حقیقت در جوامع استبدادی و ارتجاعی بورژوایی است که حق برابر جدایی برسمیت شناخته نمی شود و با مذموم شمردن جدایی زن حقی از دارایی مشترک برای وی قائل نمی شوند. در رویکرد دمکراتیک به طلاق نه تنها حق برابر جدایی برسمیت شناخته می شود بلکه در همان حال دارایی های حاصل شده در زندگی مشترک به عنوان دارایی های مشترک هر دوطرف در نظر گرفته می شود که به هر دو تعلق دارد. در اینجا نظرات و برنامه ها و رفتار طرفین و قضاوت شان نسبت به یکدیگر دخلی در تقسیم دارایی مشترک و حق آنان در این رابطه ندارد.
اگر این رویکرد دمکراتیک نسبت به طلاق و جدایی زن و مرد خوب و درست است و به رشد و ترقی روابط و جوامع انسانی کمک می کند، آنگاه بمراتب بیشتر در مورد جدایی های جریانات سیاسی بویژه مدعی هر تعریفی از سوسیالیسم و کمونیسم صادق است و کمتر از آن واپسگرایی و ارتجاع فرهنگی خواهد بود.
رویکرد کمونیستی ضمن تایید و حمایت از این رویکرد دمکراتیک بورژوایی اما از آن فرا تر می رود و منافع عمومی و کلان جنبش سوسیالیستی و جنبش طبقاتی کارگران را نیز دخیل می دارد. اگر حفظ و تحکیم و توسعه منافع کارگران و زحمتکشان در گرو اتحاد هر چه بیشتر صفوف آنان و برخورداری از یک جنبش چپ و سوسیالیستی متحد و توانمند است آنگاه به حداقل رساندن آسیب های جدایی یک اصل غیر قابل تخطی برای همه طرف های درگیر است. از آنجا که فرهنگ ناظر بر جدایی ها و تقسیم امکانات به هنگام جدایی از نقاط ضعف چپ در ایران است و همواره صدمات بلند مدت و غیر قابل جبرانی وارد نموده لازم است که با سعه صدر و دقت بسیار و خارج از فضا سازی ها و شانتاژهای متقابل به آن نگریسته شود. به این منظور ضروری است که: ١- حق جدایی را برسمیت شناخت و از آن شَر زدایی کرد. ٢- اشاغه کدورت و نفرت پراکنی متقابل را محکوم کرد. ٣- بین اظهار نظر و نقد نظری با اصالت از یکسو و اظهارات تولید فضای منفی ومضر از سوی دیگر تفاوت قائل شد و اولی را تشویق و دومی را تقبیح نمود. ۴- برای فعالیت جدید یکدیگر که بر اساس تصمیمات و جهتگیری های پس از جدایی است ارزش و حق قائل شد. ۵- همه امکانات و دارایی های کنونی را حاصل دوران زندگی و مبارزه مشترک همدیگردانست که هر دو مشترکا بر آن حق و سهم دارند. ٦- به ایجاد روابط دوستانه در حین و پس از جدایی تاکید داشت و امکان اتحاد مجدد در آینده را باز نگه داشت.
اینها نکاتی است که در صورت ضروری شدن جدایی بدنبال شکل گیری تفاوت های سیاسی جدی و شفاف آسیب ها و صدمات جدایی را کاهش می دهد و به تداوم مبارزه متحد جنبش سوسیالیستی و جنبش کارگری یاری می رساند.
یک مشکل جنبش چپ ایران در عدم درک و عدم تعهد به این نکات بدیهی اینست که رویکرد اش به جدایی ها تماما و صرفا سیاسی است و لذا هر طرف برای خود حقانیت و مشروعیت تام تمام سیاسی قایل است و با مشروعیت زدایی از طرف مقابل عمل می کند. بالاتر گفتیم اگر موارد استثنایی پیوستن اکثریت به ارتجاع حاکم به مقاومت اقلیت و کل چپ رادیکال آندوره علیه اکثریت حقانیت و مشروعیت می بخشید، اما در بسیاری از موارد دیگر چنین نبوده و نیست و نخواهد بود. لذا حقانیت و مشروعیت بخشیدن یکجانبه به خود و سلب آن از طرف مقابل واقعی نیست. این ابدا به این معنا نیست که تفاوت نظرات سیاسی واقعی نمی باشند، بلکه به این معناست که واقعیت نظرات با واقعیت پراتیک آنها فاصله دارد و اگر"پراتیک تنها معیار حقیقت است" باید نظرات جدید را در پراتیک جدید نیز محک زد. درست است که در بروز اختلافات و جدایی ها می توان به موارد پراتیک ماقبلی تاکید کرد اما این برای حقانیت و مشروعیت بخشیدن به یک طرف و سلب آن از طرف دیگر مطلقا کافی نیست و برای اثبات و مشروعیت قطعی هر دو باید زمان داد و به پراتیک جدید پیش رویشان فرصت داد.
در مقطع جدایی جریان بلشویسم و منشویسم از یکدیگر اصلا معلوم نبود که نزدیک به دو دهه بعد همه حقانیت و مشروعیت سیاسی و طبقاتی و تاریخی به بلشویسم تعلق خواهد گرفت. ساده انگارانه است اگر بگوییم پس باید به همه جریانات «راست» فرصت رشد داد. خیر مساله این نیست، بلکه اینست که آنجا که تفاوت ها به شفافیت مثال اکثریت و یا حتی کمتر مانند حمایت مائوئیست های ایران از ارتجاع بنی صدری نیست، نمی توان و نباید بر اساس تبین های انتزاعی و استنتاج های انتزاعی جنس و سرنوشت پراتیک واقعی را که هنوز جریان نیافته است قطعی نمود. از اینرو بود که بلشویک ها ضمن جدایی و سازمان دادن و امکان دادن به رشد و تکامل پراتیک مستقل خود، علی رغم همه اختلافات و نقدهای دایمی، با منشویک ها روابط و مناسبات خوبی داشتند و برای تغییر آنها امیدوار بودند و تلاش می کردند. امید و تلاش شرافتمندانه ای که منظما بار می داد و منشویک های زیادی طی آن دو دهه بلشویک شدند.
از اینروست که در اختلافات کم شفاف و ناشفاف نمی توان بر اساس تبیین ها طرفین از خود و از یکدیگر قضاوت نمود. حتما می توان و باید نسبت به محتوای سیاسی مواضع نظر داشت و موضع گرفت اما برای قضاوت کامل و جانبدارانه این کافی نیست. جریانی که چپ نامیده می شود چه بسا که ممکن است در پراتیک جدید و مستقل خود، همانطور که بکرات تجربه شده، به اشکال دیگری براست بچرخد. و نیز جریانی که راست نامیده می شود ممکن است در پراتیک جدید و مستقل خود آنطور که تصویر می شود راست نباشد.
اینها متغیرات جدایی های کم شفاف و ناشفاف است که نشان می دهند ضمن اینکه باید اساس این جدایی ها و متغیرات آنها را برسمیت شناخت، لازم است که طرفین مشترکا شرایط مناسب برای پراتیک مستقل هریک را با ایجاد فضای سالم و روابط دوستانه و با تقسیم عادلانه امکانات مشترک که حاصل سالها زندگی و مبارزه مشترک همه آنهاست فراهم سازند.
جنبش سوسیالیستی ایران نیازدارد برای تقسیم امکانات در چنین جدایی هایی به لحاظ سیاسی خنثی باشد و امکانات مشترک را حاصل زندگی و مبارزه مشترک طرفین بداند که به همه آنها تعلق دارد و همه آنها به آن حق دارند و از آن سهم دارند.

امیر پیام

۵ بهمن ۱۴۰۰ - ۲۵ ژانویه ۲۰۲۲

***********

مبارزه جاری کارگران، در شرایط عادی و در بحران

آنچه امروز بهمراه طیفی از مسایل سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی در دوران کنونی جامعه ایران بیش از همه مطرح می باشد، وجود روزانه اعتراضات و مبارزات اجتماعی گسترده و پرشمار و بطور عمده اعتراضات و مبارزات کارگری و طبقاتی است. همه جا و همواره صحبت از مبارزات کارگری و اعتراضات و مطالبات مردم زحمتکش و تحت ستم در میان است. ماهیت استثمارگرانه و ستمگرانه نظام اقتصادی و سیاسی سرمایه داری، و شکاف عظیم بین بورژوازی و پرولتاریا، و مبارزه بی وقفه و فزاینده بین این دو طبقه، هیچگاه مانند امروز چنین آشکار و برجسته و خصلت نمای جامعه ایران نبوده است.
با این وجود، این مبارزات، علی رغم اینکه گاها مانند دی ماه ٩٦ و آبان ٩٨ و تیر ماه ۱۴۰۰ خوزستان و تا اینجا با توالی دو ساله بصورت خیزشی عمومی علیه اساس نظام اوج می گیرد، در کلیت خود اما، چه آنجا که تدافعی و برای دریافت حقوق معوقه و ممانعت از اخراج و بیکارسازی است، و چه آن هنگام که تعرضی و برای افزایش دستمزد و عیله خصوصی سازی و انحلال شرکت های پیمانکاری و غیره می باشد، و چه آنجا که با اتکا به نیروی مبارزاتی کارگران از سرمایه دار بخش خصوصی سلب مالکیت می کند و با اعلام شورای مستقل کارگری بحق مدعی اداره کارخانه و حق نظارت بر مدیریت می شود و با برگزاری مجامع عمومی بدرستی به اعمال اراده و عمل مستقیم توده های کارگر میدان می دهد و آنرا در مرکز مبارزه طبقاتی قرار می دهد، هنوز در زمره مبارزه جاری طبقه کارگر قرار دارد.
«مبارزه جاری» همان مفهومی از مبارزه طبقاتی پرولتاریاست که با جریان دایمی خود اگر چه زمینه ساز و بستر ساز و پیوسته و همبسته با «انقلاب کارگری» است اما حتی در فرازهای بلند خود نیز از آن متمایز می باشد. اگر انقلاب کارگری هر چندین دهه و در دل بحران های عمیق و لاعلاج نظام سرمایه داری ممکن است رخ دهد، مبارزه جاری اما امر روزمره و بی وقفه و پیوسته زندگی طبقه کارگر است. اگر مبارزه جاری بدنبال کسب مطالبات کارگری در چارچوب نظام موجود است، انقلاب کارگری نتیجه بن بست مبارزه جاری برای کسب مطالبات در چارچوب نظام موجود و طرح ضرورت و انجام عملی گذار از این چارچوب می باشد.
معمولا مبارزه جاری را با مفاهیم «مبارزه صنفی» و یا «مبارزه اقتصادی» بیان می کنند که این اساسا یک مفهوم سازی ایدئولوژیک برای دیوار چین کشیدن بین مبارزه جاری از یکسو و سیاست رادیکال و انقلابی از سوی دیگر است. از اینرو تعاریف «مبارزه صنفی» و «مبارزه اقتصادی» از مبارزه جاری کارگری تعاریفی تقلیل گرایانه و راست روانه و بورژوایی هستند. برخلاف این رویکرد بورژوایی، مفهوم «مبارزه اقتصادی» در سنت مارکسیستی همواره در سه گانه درهم تنیده و جدا ناپذیر مبارزه «اقتصادی و سیاسی و تئوریک» مطرح و مورد نظر بوده است. از اینرو «مبارزه جاری» در هر جا و هر گاه که قادر شد بواسطه تشکلات مستقل کارگری بدرجاتی حضور خود را رسمیت بخشد به مبارزه سیاسی نیز امتداد یافته است. مبارزه ای سیاسی که بخش اعظم آن برای رفرم، یعنی مبارزه ای برای تحمیل مطالبات کارگری بر نظام موجود است.
بنابراین مبارزه جاری طبقه کارگر هم اقتصادی و هم سیاسی و هم تئوریک می باشد. اما این مبارزه که فلسفه وجودی اش همانا پاسخگویی به نیازها و مطالبات حال و فوری و کوتاه مدت مربوط به کار و معاش طبقه کارگر است ضرورتا نیز محدود به مبارزه برای کسب این مطالبات در چارچوب نظام موجود می باشد. محدودیتی که نه ناشی از قوانین ایستا و ابدی و خارج از مبارزه طبقاتی، و یا ناشی از باید ها و نباید های ایدئولوژیک، بلکه محدودیتی ناخواسته و ناشی از فوریت مطالبات کارگران و تابع توانمندی آنها برای تحمیل مطالبات شان به نظام موجود است. بنابراین هر گاه پیگیری مطالبات کارگران برگشت ناپذیر شود، و توانشان برای تحمیل مطالبات فزاینده گردد، و در همانحال با سد مقاومت نظام موجود مواجه شوند، آنگاه راهی جز شکستن این سد و گذار از کلیت نظام در برابر طبقه کارگر موجود نیست.
از آنجا که مبارزات کارگری ناشی از تضاد طبقاتی بنیادین نظام سرمایه داری و در متن این نظام جریان دارد، و وقوع بحران های ادواری نیز ذات این نظام است، لذا خیلی مهم است که ظرفیت و امکانات موجود برای مبارزه جاری را در دو شرایط متفاوت عادی و بحرانی نظام سرمایه داری مورد تامل قرار داد. امر مهمی که توجه به آن در شرایط کنونی ایران چه در رابطه با موقعیت جنبش کارگری و چه در رابطه با موقعیت نظام اقتصادی و سیاسی حاکم بسیار ضروری و غیرقابل اهمال است.
البته باید به تمایز بین شرایط عادی و بحرانی در نظام سرمایه داری با تردید نگریست. تا آنجا که به زندگی طبقه کارگر و زحمتکشان مربوط می شود چنین تمایزی واقعی نیست. در کل تاریخ بیش از دو قرن نظام ‌سرمایه داری تنها در سه دهه پس از جنگ جهانی دوم و آنهم در معدود کشورهای سرمایه داری می توان از اندکی بهبود و ثبات در زندگی طبقه کارگر و زحمتکشان سخن گفت. در بقیه این تاریخ و در سراسر جهان سرمایه داری وضعیت واقعی طبقه کارگر همواره با شیب نزولی و ناامنی و بی ثباتی همراه بوده است. با این وجود برای درک شرایط متفاوت مبارزه طبقه کارگر می توان فاصله های چند ساله بین بحران های اقتصادی را شرایط عادی نامید تا با تفکیک مختصات این دو شرایط بتوان به تفاوت رویکردهای مبارزه کارگری در آنها توجه داشت.
در شرایط عادی نظام سرمایه داری استثمار نیروی کار و فرسودگی زود هنگام جان و روان طبقه کارگر با سبعیت ضد انسانی این نظام جریان دارد تا روند تولید بی وقفه و فزاینده سود برای طبقه سرمایه دار تامین شود. لذا چرخه این اقتصاد متکی بر استثمار انسان از انسان به کار خود ادامه می دهد و طبقه کارگر بعضا از این امکان برخوردار است که با سازماندهی و اتحاد طبقاتی خود مطالباتی را در جهت بهبود زندگی اش به طبقه سرمایه دار تحمیل کند. یعنی این طبقه را وادارد تا بخش هرچند کوچکی از سود تولید شده را به تامین این مطالبات اختصاص دهد.
در شرایط بحران سرمایه داری اما به دلایل اقتصادی و سیاسی تماما ناشی از تناقضات این نظام که طبقه کارگر هیچ نقشی در ایجاد آن ندارد و خارج از اراده کارگران رخ می دهد همان چرخه تولید بی وقفه و فزاینده سود مختل شده و مانند شرایط عادی نیاز سرمایه را تامین نمی کند. لذا طبقه سرمایه دار و دولت اش برای جبران سود حاصل نشده تعرض به سطح ‌زندگی کارگران‌ را سازمان می دهند و هزینه بار بحران را بر دوش‌ طبقه کارگر می‌گذارند. تعرضی که، با کاهش دستمزدها و مزایا و بیمه ها و حقوق بازنشستگی و کاهش و قطع خدمات درمانی و اجتماعی و بیکار سازی ها و غیره، فقر و فلاکت گسترده ای را به طبقه کارگر تحمیل می کند تا کاهش سود سرمایه جبران شود.
بنابراین اگر طبقه کارگر در مبارزه جاری در شرایط عادی نظام سرمایه داری تا حدودی از امکان تحمیل مطالبات فوری اش برخوردار است و این مبارزه بعضا به نتیجه مورد نظر می‌رسد، در بحران اما شرایط ‌کاملا دگرگون شده است. در بحران نه تنها طبقه و دولت سرمایه داری هیچگونه امتیازی به طبقه کارگر‌ نمی دهند، بلکه برعکس همه قوای قانونی و سیاسی و امنیتی و نظامی ‌خود را برای باز پس گرفتن امتیازات قبلی سازمان داده و به میدان می آورد. یعنی نه تنها امتیاز نمی دهند بلکه برای کسب امتیاز از طبقه کارگر دست به تهاجم می زند.
جهان سرمایه داری از اواسط دهه هشتاد قرن گذشته تا‌کنون در بحرانی ‌طولانی بسر می برد و تعرض بی امان به سطح زندگی طبقه کارگر و یا اعمال همان سیاست موسوم به "نئولیبرال" مشخصه این جهان است. اکنون نزدیک‌ به نیم قرن است که مبارزه جاری طبقه کارگر تقریبا هیچ جا در سطح سراسری دستاورد مهم و با دوامی در زمینه افزایش دستمزدها و کاهش ساعت کار هفتگی و تضمین امنیت شغلی و حقوق بازنشستگی و بهبود خدمات درمانی و آموزش فرزندان و مسکن مناسب و غیره نداشته است. اگر دهه های ۵۰ و ۶۰ و ۷۰ قرن گذشته میلادی دوران کسب حداقلی چنین مطالباتی آنهم در معدود کشورها بود، دوران پس از آن تاکنون دوران باز پس گیری همه این دستاوردها توسط طبقه و دولت سرمایه داری است.
حال سوال اینست اگر در شرایط بحران سرمایه داری امکان قبلی موفقیت نسبی مبارزات جاری و تحمیل مطالبات فوری طبقه کارگر به طبقه سرمایه دار بسختی ‌موجود است و یا اساسا از بین می رود، پس‌ آیا باید به مبارزه جاری برای مطالبات فوری بها نداد و به رویکرد دیگری اندیشید؟ آیا چنین مبارزه ای اهمیت خود را از دست داده است؟ پاسخ به روشنی منفی است. گفتیم که «مبارزه جاری» برای تحمیل مطالبات فوری طبقه کارگر به نظام موجود‌ امری روزمره و دائمی و تعطیل ناپذیر است. طبقه کارگر باید در هر شرایطی این مبارزه را هر چه قدرتمند تر پیش ببرد و برای تحمیل هر اندازه از مطالبات اش به طبقه سرمایه دار و دولت آن بکوشد.
مساله بر سر درک تفاوت این دو شرایط عادی و بحرانی در نظام سرمایه داری و درک ملزومات پیشرفت مبارزه جاری در هر یک از این شرایط است. اگر مبارزه جاری کارگری در شرایط عادی نظام سرمایه داری با افق و انتظار ناگفته و خود بخودی تحمیل مطالبات اش به نظام موجود پیش می رود چرا که این افق و انتظار بعضا از امکان برآورده شدن برخوردار است، در شرایط بحران که سرمایه به هیچ مطالبه ای پاسخ مثبت نمی دهد بلکه به تعرض به سطح موجود زندگی طبقه کارگر و تهاجم علیه آن روی می آورد، آنگاه محدود ماندن مبارزه جاری به همان افق و انتظار قبلی به توهمی تباه کننده بدل می شود که حاصلی جز تکرار بدون پیشرفت مبارزه جاری و فرسودگی و شکست آن در پی نخواهد داشت. شرط پیشروی مبارزه جاری در شرایط بحران سرمایه داری مستلزم گسترش آن افق و توام شدن آن با ضرورت فرا رفتن از نظام سرمایه داری است.
می دانیم که امکان پیشروی مبارزه کارگری در هر شرایطی در گرو پیدایش تناسب قوای مناسب به نفع کارگران است که این خود مستلزم شکل گیری اتحاد طبقاتی هر چه گسترده تر و سازمانیابی هر چه وسیعتر و توسعه آگاهی هر چه عمیق تر در بین آنان می باشد. در شرایط بحران اما ارتقاء آگاهی طبقاتی کارگران به آگاهی علیه کلیت نظام سیاسی و اقتصادی سرمایه داری، و درک ضرورت فرا رفتن از آن، و ارتقا آگاهی آنان به آگاهی سوسیالیستی طبقاتی شان، شرط بنیادین پیشروی مبارزه جاری است. چرا که هر سطحی از اتحاد طبقاتی کارگران و هر شکلی از تشکل یابی آنان بخودی خود و بدون برخورداری از این آگاهی سوسیالیستی راهگشای جنبش کارگری در شرایط بحران نخواهد بود. همچنین هر سطحی از اتحاد کارگران و هر شکلی از تشکل یابی آنان بخودی خود به آگاهی سوسیالیستی منجر نخواهد شد. آگاهی سوسیالیستی را باید مستقلا برگزید و کسب کرد و با ترویج در بین طبقه‌ خود رواج داد و به چراغ راهنمای مبارزات جاری بدل نمود.
در پرتو فراگیر شدن چنین آگاهی طبقاتی بین توده های کارگر و گشت و گذار شبح سوسیالیسم بر فراز مبارزه جاری است که این مبارزه توانمند می شود. به این ترتیب کارگران به طبقه سرمایه دار و دولت اش اعلام می دارند یا به مطالبات ما پاسخ دهید و یا از شما فرا تر رفته و اداره جامعه را بدست خواهیم گرفت. در مقابل نیز طبقه سرمایه دار و دولت اش در دو راهی یا عقب نشینی در برابر کارگران و پذیرش مطالبات آنان و یا مصاف بر سر سلطه طبقاتی شان و تهدید از دست دادن آن قرار می گیرند.
از منظر مارکسیسم بدرستی مبارزه کارگری در هر دوره و در هر شرایطی باید در پرتو افق سوسیالیستی لغو مالکیت بورژوایی بر ابزار و وسایل تولید و لغو بردگی مزدی طبقه کارگر پیش رود. اما مساله اینست که در شرایط عادی نظام سرمایه داری و در غیاب ناخواسته و یا ضعف حضور چنین افقی در جنبش کارگری، به دلیلی که بالاتر گفته شد، هنوز امکان دست یابی به مطالبات کارگری حتی بصورت محدود و ناپایدار موجود است. اما در بحران سرمایه داری سرنوشت جنبش کارگری تماما به برافراشتن این افق گره می خورد.
بحث ضرورت ارتقاء آگاهی طبقاتی کارگران به یک آگاهی سوسیالیستی و برگزیدن این افق رهایی بخش در مبارزات جاری در ایران بیش از پیش به یک ضرورت عاجل بدل شده است.
حاکمیت طبقه سرمایه دار در ایران، در دو پیکر سلطنتی و اسلامی، همواره اعمال کننده فقر و فلاکت و بی حقوقی و ناامنی و بی حرمتی به طبقه کارگر، یعنی به طبقه تولید کننده همه ثروت موجود و تامین کننده خوراک و پوشاک و مسکن و بهداشت و درمان و آموزش و ارتباطات و همه نیازمندی های کل جامعه بوده است و همیشه با سرکوب و تحقیر به مطالبات و نیازها و آرزوهای این طبقه پاسخ داده است. اما اکنون این حاکمیت طبقاتی سرمایه داران در پیکر جمهوری اسلامی در باتلاق یکی از بی سابقه ترین و همه جانبه ترین بحران های خود قرار گرفته است. این حاکمیت اگر هیچگاه نمی خواست به هیچیک از مطالبات بر حق طبقه کارگر پاسخ دهد در بحران کنونی اما نه می خواهد و نه می تواند که چنین کند. جمهوری اسلامی مرده ای است که راه می رود به این دلیل که طبقه کارگر آماده به گور سپاری آن‌ نیست.
اکنون مدت هاست که در دل این بحران و بن بست نظام اقتصادی و سیاسی، مبارزات کارگری در همه بخش های تولید و خدمات و آموزش و بهداشت و درمان در ابعاد گسترده و پر شمار و اما با دستاوردهای اندک و ناپایدار جریان داشته و نشان از وضعیتی بلاتکلیف دارد. نه می توان از تقویت فزاینده این مبارزات برای تحمیل مطالبات به نظام موجود کوتاهی کرد، و نه می توان این مطالبات را به نظام بحران زده ای که نه می خواهد و نه می تواند پاسخگو باشد تحمیل نمود.
راه برون رفت از این وضعیت، بهمراه طرح و پیگیری همه مطالبات جاری، پیش نهادن چشم انداز فرا رفتن از کلیت نظامی بحران زده است که برای هیچ مطالبه ای پاسخگو نیست. جنبش کارگری ایران برای گشایش مسیر خود نیازمند حرکت در پرتو چشم انداز رهایی بخش سوسیالیستی است.

امیر پیام

۱۴ آبان ۱۴۰۰ ۵ نوامبر ۲۰۲۱

amirpayam.wordpress.com


***********

در پایان سراب «دمکراسی» و «حقوق بشر»

افغانستان، این سرزمین رنج های بی پایان، با بازگشت طالبان انسان ستیز به مرکز قدرت، مستقل از هر شکلی که توازن نیروها در قدرت جدید پس از همه معاملات محلی و منطقه ای بخود بگیرد، وارد یکی دیگر از دورانهای مشقات سنگین و تباهی جسم و روح بشری شده است. تباهی و مشقاتی که زنان و دختران و جوانان و مردم کارگر و زحمتکش را به زیر گامهای خونین خود خواهد گرفت. همان تباهی و مشقاتی که آشکارا جایی در «حقوق بشر» این «جامعه جهانی» مدعی آن ندارد.
چرا افغانستان پس از بیست سال حذف طالبان از قدرت و تجربه «دمکراسی» به نقطه اول و حضور مجدد طالبان در قدرت باز گشته و دوباره شاهد سیطره وحشت عمومی از کشتار و تجاوز و غارت و اسارت است؟ چرا امریکا که بیست سال با وعده ایجاد «دمکراسی» و برقراری «حقوق بشر» یک کشور را از پایین تا بالا در اشغال خود داشت و همه سیاست ها و تصمیمات آنرا دیکته می کرد راه بازگشت طالبان به قدرت را هموار نمود؟ چرا امریکا با تبانی پاکستان ملا غنی برادر را پس از هشت سال در زندان بودن آزاد نمود و به قطر بُرد و در برابر دوربین ها پشت میز امضای «توافقنامه دوحه» نشاند و بدون دولت افغانستان با طالبان برای بازگشت به قدرت توافق نمود؟ چیزی که بطرز گویایی شبیه بردن خمینی از عراق به فرانسه و نشاندن او در زیر درخت سیب نوفل لوشاتو و آغاز سناریوی مرگبار برای ایران بود. چرا امریکا با فشار بر دولت افغانستان پنج هزار زندانی طالبان را رها نمود تا به صف جنگ علیه دولت بپیوندند؟ چرا امریکا از توافقنامه دوحه در فوریه ٢٠٢٠ تا ماه مه ٢٠٢۱ که جنگ سراسری طالبان برای تصرف قدرت آغاز شد، یعنی بمدت بیش از یکسال، که طالبان روزانه با حملات تروریستی و انتحاری از مردم افغانسان قربانی می گرفت این ماشین کشتار را نادیده گرفت و با مماشات و «محکوم می کنیم» های ریاکارانه عملا دست طالبان را باز گذاشت تا در همه سطوح نظامی و سیاسی و روانی و دیپلماتیک تفوق پیدا کند؟ و بالاخره چرا در جنگ تسخیر قدرت طالبان در سه ماه اخیر، امریکا بطور موثر پشت متحد بیست ساله خود یعنی دولت افغانستان را خالی کرد و آنرا در برابر تهاجم طالبان تنها گذاشت؟
پاسخ سوالات بالا این حقیقت است که هیات حاکمه امریکا مدتهاست به این نتیجه رسیده طالبان به قدرت بازگردد، اول بصورت مشارکت با دولت افغانستان و اگر این پیش نرفت حتی همه قدرت بدست طالبان. نهادهای نظامی و امنیتی امریکا پیش بینی کرده بودند که با خروج نیروهای امریکا در پایان آگوست ٢٠٢۱ دولت افغانستان در فاصله ٣٠ تا ۹٠ روز سقوط خواهد کرد. یعنی کاملا مطلع و آگاه بودند این تحول رخ خواهد داد و با این وجود با انفعال و نظاره حوادث اجازه دادند که رخ دهد. حیرت امروز شان صرفا اینست که پیش بینی شان بسیار زودتر رخ داد و برای تکمیل خروج نیروها با اندکی مشکل مواجه شده اند.
پشت نمودن به دولت افغانستان و هموار نمودن راه رسیدن طالبان بقدرت توسط امریکا را عموما با خیانت امریکا به مردم و دولت افغانستان، یا تغییر اهداف استراتژیک امریکا از خاورمیانه به شرق آسیا و مصاف با قدرت گیری جمهوری خلق چین، و یا کلا با شکست امریکا در افغانستان توضیح می دهند. همه این توضیحات در ارتباط باهم درست هستند.
مساله خیانت را در نظر بگیریم. اگر چه دولت افغانستان خود ماهیتا ارتجاعی بود و مردم افغانستان به اهداف امریکا متوهم بودند و کاشک تحولات جهان پس از جنگ سرد بگونه ای رقم می خورد که چنین توهمات ویرانگری هیچگاه در بین توده های مردم طرح نمی شدند، با این همه امریکا به مدت بیست سال در جنگی که دویست و پنجاه هزار نفر قربانی داشت خود را متحد مردم افغانستان نامید و از جان و زندگی آنان برای اهداف خود هزینه کرد، جنگی که برای نظام سرمایه داری یک سرمایه گذاری عظیم و سود آور بود، سودی که نه تنها به صندوق همه صنایع مربوط جنگ ریخته شد بلکه بازار های مالی تامین کننده پول این جنگ به تنهایی پانصد میلیارد دلار بهره به جیب زدند. اما امریکا به محض تغییر اهداف و منافع اش، به گفته یک از فعالین زن در کابل به یکباره «آنها را در برابر گرگ های درنده رها نمود.»
در رابطه با تغییر اهداف استراتژیک امریکا در جهان درست است که خاورمیانه اهمیت سابق خود را برای امریکا از دست داده، و با رشد غول آسای چین و آشکار شدن این واقعیت که برخلاف تصور اولیه امریکا و غرب که با ورود اقتصاد بازار در چین دروازه های قدرت سیاسی آن نیز بروی ایشان گشوده خواهد شد اما اکنون با مشاهده حرکت حزب کمونیست چین بسوی آنچه «سوسیالیسم با مختصات چینی» می نامد امید اولیه شان به یاس بدل گشته، تمرکز استراتژیک امریکا و غرب علیه چین قرار گرفته و در تدارک یک جنگ سرد جدید می باشند. با این وجود تغییر اهداف استراتژیک امریکا به تنهایی عقب نشینی چنین وسیع از افغانستان و تغییر ١٨٠ درجه ای سیاست امریکا از دشمنی و جنگ با طالبان تا توافق و تسهیل بقدرت رساندن آنرا توضیح نمی دهد. پس از جنگ جهانی دوم به اینسو امریکا در اقصا نقاط جهان پایگاه و تسهیلات نظامی داشته و به گزارش سال ٢٠٠٧ پنتاگون در ٣٩ کشور پایگاه نظامی و در ١۴٠ کشور ایستگاه های نظامی و با استقرار ٢۴٠ هزار پرسنل نظامی دارد و حضور نظامی اش در افغانستان نیز در این متن می توانست باقی بماند. بویژه اینکه افغانستان به دلیل هم مرزی با چین و روسیه و ایران همچنان اهمیت استراتژیک مهمی برای امریکا دارد. معنای تغییر اهداف استراتژیک امریکا در خروج از افغانستان که با به قدرت رساندن طالبان همراه است را باید در حقیقتی دیگر یعنی اساسا در شکست امریکا در افغانستان جستجو کرد.
برای درک معنای واقعی این شکست ابتدا باید دید که چه نیست. امریکا برخلاف تصورات سطحی در برابر طالبان شکست نخورد. برعکس امریکا با طالبان توافق نمود و در بقدرت رساندن آن بطور موثر نقش داشت. اگر طالبان بار دیگر برای امریکا دردسر ایجاد کند، امریکا ابایی ندارد تا شهرهای افغانستان را همچون موصل و رقه با خاک یکسان کند و طالبان را بار دیگر به کوه ها و آنطرف مرز پاکستان روانه سازد. همچنین امریکا در سیاست های توسعه طلبانه و اشغالگرانه و هژمونی اش طلبانه شکست نخورده که اتفاقا با تقویت بیش از پیش ماشین جنگی اش و به روز نمودن زرادخانه اتمی اش آماده می شود تا با ایجاد جنگ سرد دیگری به مصاف چالش های جدید و حفظ و تقویت هژمونی خود حرکت کند. خیر امریکا در برابر هیچکس و هیچ نیرویی شکست نخوره است.
امریکا در افغانستان در برابر خودش و در مهمترین مبانی ایدئولوژیک و ارزشی خود یعنی "دمکراسی" و "حقوق بشر" شکست خورده است. شکستی که هم باید در یک سیر تاریخی و هم در رخداد معین آن در افغانستان مورد توجه قرار داد.
به لحاظ تاریخی همه چیز با فروپاشی دیوار برلین و پایان جنگ سرد شروع شد که از طرف دنیای سرمایه داری به رهبری امریکا "پایان کمونیسم" و "پیروزی سرمایه داری" نام گرفت و برقراری "دمکراسی" به عنوان شکل حکومت و "حقوق بشر" به عنوان محتوی سیاسی اجتماعی حکومت را به مثابه تنها افق مطلوب و مقدور در برابر مردم تشنه آزادی های واقعی و برخورداری از یک زندگی شایسته انسان قرار داد. سلطه هژمونیک این افق بر همه مبارزات اجتماعی این دوران کمابیش سایه انداخت و آنها را در این جهت روان نمود. زمان زیادی لازم بود تا معلوم شود این افق سرابی بیش نیست. بتدریج و در تجربه زنده بطور فزاینده آشکار گشت که منظور مردم از دمکراسی همانا مشارکت موثر در حیات سیاسی و اقتصادی و منظور شان از حقوق بشر چیزی جز آزادیهای همه جانبه سیاسی و اجتماعی و حفظ و ارتقا حرمت و منزلت انسان نیست. اما منظور نظام سرمایه داری پیروز به رهبری امریکا از "دمکراسی" و "حقوق بشر" صرفا یک سلاح ایدئولوژک برای حفظ منافع شان و پوششی فریبنده برای گسترش فقر و فلاکت و بی حقوقی و سرکوب و فعال نمودن انواع ارتجاع مذهبی و قومی و نژادی و مداخله در حیات کشورها و برپایی جنگ های اشغالگرانه و تغییر «رژیم های سرکش» و از این طریق اعمال و حفظ سلطه استثمارگرانه و ستمگرانه طبقه سرمایه دار بر چند میلیارد مردم کارکن و زحمتکش در جهان است.
به این ترتیب مفاهیم "دمکراسی" و "حقوق بشر" در دوران پس از جنگ سرد که عملا از مضامین لیبرالی و دمکراتیک پیشین خود تهی شده بودند به سلاحی ایدئولوژیک بدل گشتند و با یکی انگاری و همسان سازی نیازهای استثمار شوندگان و ستمکشان با منافع استثمارگران و ستمگران در خدمت فریب و تحمیق و تضعیف و کنترل و انحراف جنبش های اعتراضی اجتماعی قرار گرفتند.
با بحران اقتصادی ٢٠٠٨ و گسترش فقر و فلاکت و بی حقوقی در اقسا نقاط جهان و سر برکشیدن جنبش های اجتماعی که نیارهای خود را دیگر با "نان، کار، آزادی" و بعضا صریحا با مفاهیم چپ گرایانه و سوسیالیستی بویژه در امریکای لاتین بیان می کردند تضاد آشتی ناپذیر دو استنباط از "دمکراسی" و "حقوق بشر" خود را نمایان می ساخت و ماهیت ارتجاعی این سلاح ایدئولوژیک آشکار می گشت. معلوم شد هر جا توده های مردم به این ایدئولوژی دل بستند جز سرخوردگی و ناامیدی و مشقت حاصلی برایشان نداشته است.
اما این در افغانستان است که ماهیت واقعی این ایدئولوژی یکسره برملا شد و جهان دید که چگونه "دمکراسی" و "حقوق بشر" می تواند جای خود را آنهم توسط شارحین و صاحبان و حاملین اصلی شان در چشم بهم زدنی به دشمنان هر آنچه نام و نشانی از انسان و انسانیت دارد بدهند. جهان دید که چقدر بیرحمانه و با وجدانی آسوده همه دستاوردهای آزادیهای سیاسی و اجتماعی که زنان و دختران و جوانان و مردم ستمدیده بهمت تلاش و مبارزه ای خستگی ناپذیر در زیر سیطره عملیات تروریستی و انتحاری روزمره طالبان و دیگر دستجات اسلامی کسب نمودند در پیشگاه بقدرت رسیدن طالبان توسط صاحبان "دمکراسی" و "حقوق بشر" قربانی شد. به این ترتیب همه دیدند که "دمکراسی" و "حقوق بشر" امریکا و غرب ظرف پیشبرد سیاست های ضد انسانی و ارتجاعی است و ضروری است که مطالبات آزادیخواهانه و عدالت خواهانه و برابری طلبانه را در پرتو افق سوسیالیستی برافراشت که در سراسر تاریخ نظام سرمایه داری تنها ظرف و حامل این مطالبات انسانی است.
در امتداد این روند تاریخی است که امریکا با ادعای برقراری "دمکراسی" و "حقوق بشر" وارد افغانستان شد. ادعایی که اگر برای مردم، حال به نادرست، به معنای دست یابی به آزادی های سیاسی و اجتماعی و برخورداری از یک زندگی انسانی بود، برای امریکا اما چیزی جز ایجاد یک حکومت دست نشانده و مطیع و حافظ منافع اش نه فقط در برابر رقبای منطقه ایی بلکه همچنین حافظ این منافع در برابر مردمی که بطور فزاینده مطالبه دار و خواستار آزادی و عدالت اجتماعی هستند باشد. امریکا بیست سال برای این هدف تلاش کرد، بیش از دو تریلیون دلار هزینه کرد، ارتش مدرن ساخت، سازمان امنیت حرفه ای برپا نمود، و در همه اجزاء دولت سازی و فونکسیون آن مستقیما دخالت داشت و دستور دیکته می کرد. اما نتیجه همه اینها شکل گیری حکومتی بود که اگر چه نسبت به مردم ستمگر و استثمار گر و منحط بود، با اینهمه برای امریکا نالایق و ناتوان و غیرقابل اعتماد از آب درآمد. چرا که بنا بر ماهیت طبقاتی خود حاکمیت امریکا، دولت سازی اش در افغانستان بطرز غیرقابل اجتنابی بشیوه عمیقا فاسد ایجاد اتحاد «سران قبایل» و « بزرگان قوم ها» و «قهرمانان جنگ های جهادی علیه شوروی» و «زورگوها و باج خورهای مسلح» انجام شد.
اگر امریکا به هر درجه ای به دولت مطلوب خود دست می یافت پشت آنرا خالی نمی کرد و افغانستان را ترک نمی نمود. این یعنی تغییر اهداف استراتژیک امریکا از خاورمیانه به شرق آسیا دلیل اصلی خروج آن از افغانستان نیست. بلکه شکست در دولت سازی امریکا در افغانستان است که خروج آنرا اجتناب ناپذیر نمود. مثال کره جنوبی بسیار گویاست که بیش از شصت و پنج سال امریکا قوای نظامی بسیار وسیعی را در کره جنوبی برای دفاع از این کشور در برابر کره شمالی نگه داشته و تغییرات اهداف استراتژیکی اش در این دوران طولانی تغییری در آن ایجاد نکرد.
در پایان بیست سال تلاش برای دولت سازی ناموفق، امریکایی که هیچگاه نیازها و خواسته های بر حق و انسانی مردم افغانستان نه مساله اش بود و نه هست و نه خواهد بود، با این وضعیت مواجه شد که از یکسو دولت نالایق و غیر قابل اعتماد افغانستان و از سوی دیگر طالبان را در برابر خود دارد که اکنون دیگر از نقطه نظر حفظ منافع اش تفاوت چندانی با هم ندارند و لذا می توان سرنوشت قدرت در افغانستان را به نبرد بین این دو نیرو و توازن حاصل از آن رها نمود و سیاست جدید نسبت به این قدرت جدید را بعدا تعیین نمود. با این امید که هر اندازه از حضور طالبان در قدرت می تواند آزادی خواهی و عدالت جویی توده های تحت ستم در منطقه را به عقب براند، برای جمهوری اسلامی مشکل زا باشد، و مهمتر از همه به تحرک جهادی های چچن علیه روسیه و جهادی ها ایغور علیه چین بی انجامد و سناریوی ایجاد جبهه جهاد علیه شوروی بار دیگر حال به اهدافی متفاوت تکرار شود. به نظر می رسد که چین و روسیه و ایران به این هدف امریکا واقف اند و از اکنون با پیش گرفتن راه تعامل با طالبان آماده می شوند چناچه افغانستان به میدان جولان جهادی ها بدل شود مانند دور اول حکومت طالبان همچنان میدانی علیه امریکا و غرب باقی بماند.
مهمترین مشکل امریکا گرفتن تضمین از طالبان مبنی بر عدم دردسر سازی برای امریکا بود که با «توافق دوحه» در قبال هموار نمودن راه بازگشت طالبان به قدرت با تبانی پاکستان حاصل شد. تبانی که به کسب قدرت کامل توسط طالبان منجر گشت. اکنون طالبان قدرت سیاسی خود را در درجه اول مدیون امریکا و سپس پاکستان است و با چین و روسیه و ایران هم ابراز دوستی و برقراری روابط سازنده نموده است. از اینرو طالبان متوجه ارزش کنونی خود برای همه طرف های درگیر رقابت های منطقه ای هست و آینده نزدیک نشان می دهد که چه خواهد کرد و به کدام سو خواهد چرخید.
از اکنون عوامل مهمی نشان می دهد که حکومت طالبان بی ثبات و شکننده خواهد بود.
اول، اگر خمینی بر دوش میلیونها مردم متوهم حکومت وحشت و تباهی را برپا نمود، طالبان از آغاز در برابر سونامی نفرت عمومی بر صندلی قدرت می نشیند. اگر خمینی به عنوان «رهبر امت» وارد تهران شد، طالبان به عنوان مامور قتل و غارت و ویرانی و تجاوز به کابل آمد. این تفاوت نشان می دهد که طالبان از قبل و نیز از آغاز در اندیشه و احساس مردم مرده بود و هست و چونان مرده ای که راه می رود در برابر نفرت عمومی به حرکت درآمده است. طالبان برای هر اندازه تثبیت خود نیازمند حداقلی از همراهی مردم است اما در مقابل با خواست همگانی و پُر صلابت به ذباله دان ریختن آن توسط مردم مواجه است.
دوم، این تفاوت وضعیت فکری و روحی متضاد و آشتی ناپذیر بین مردم و طالبان، بدرستی طالبان را در موقعیت یک نیروی یکسره بیگانه و اشغالگر و مشابه اشغالگران نازی قرار داده است که در برابرش تنها دو راه موجود است یا باید گریخت و یا باید ایستاد و با آن جنگید.
سوم، در مقایسه با حکومت اول طالبان که توانست در یک افغانستان ویران شده توسط جنگ داخلی مجاهدین و مردم مستاصل به قدرت برسد، در افغانستان بازسازی شده امروز و گسترش زندگی شهری، طالبان برای اداره ساده این جامعه با مشکلات فراوان و لاینحلی مواجه است. طالبان در حکومت مسئول اداره جامعه و تامین نیازمندی های آنست و نمی تواند با توحش غیرقابل تغییر «می کشد و شریعت را برقرار می کند» پاسخ دهد. جامعه به غذا و پوشاک و مسکن و حقوق ماهانه و درمان و بهداشت و آموزش و حمل و نقل و صدها مورد دیگر نیاز دارد و زیاد به طالبان مهلت نخواهد داد.
چهارم، در افغانستان تغییر جمعیتی مهمی به لحاظ سن و فرهنگ و دانش و انتظارات و ارتباط با جهان رخ داده است. ٢٠ میلیون نفر از جمعیت ۵/٣٧ میلیون نفری افغانستان بین ١۴ تا ۵۵ سال به این تغییر جمعیتی تعلق دارد که درک و انتظارش از زندگی اساسا در بیست سال اخیر و در ارتباط با دنیای خارج شکل گرفته که نافی پدیده طالبان است. نفس مشاهده شکل و شمایل طالبان در خیابان برای این جمعیت منبع تشدید نفرت و خشم از طالبان و تراکم آن بسوی انفجارهای اجتماعی است.
پنجم، و بالاخره بخش هایی از حکومت سرنگون شده است که احساس می کند منافع سیاسی و اقتصادی اش در حکومت طالبان تامین نمی شود هم اکنون در پنجشیر برای سهم خواهی از قدرت از طریق مذاکره و معامله و یا جنگ با طالبان آماده می شوند. از آنجا که این نیروها خود امتحان پس داده و ارتجاعی اند معامله و یا جنگ شان به بی ثباتی بیشتر اوضاع خواهد انجامید.
اینها عواملی موثرهستند که مانع ثبات حکومت طالبان شده و آنرا شکننده و متزلزل می سازد. از اینرو ناتوانی در ایجاد ثبات و استحکام اساسی ترین ضعف حکومت طالبان است. اگر این ضعف بدرستی درک شود و از آن بموقع بهره برداری گردد می توان در میان مدت شاهد سرنگونی طالبان بود. افغانستان اکنون به یک نهضت مقاومت مردمی علیه طالبان با تمرکز در شهرها نیاز دارد. نهضتی که با راه انداختن انواع اعتصابات حرفه ای و عمومی و تظاهرات های اعتراضی و اجتماعات سیاسی و تحریم تصمیمات و برنامه های طالبان، حکومت را از همکاری و همراهی مردمی محروم سازد و انزوای مطلقی را اکنون در آن قرار دارد دایمی نماید. این نهضت هم اکنون با حضور اعتراضی زنان معترض در خیابانهای کابل و پایین کشیدن پرچم های طالبان در برخی نقاط آغاز شده است. با رشد و گسترش نهضت و سازماندهی آگاهانه و نقشه مند آن و افزایش سرکوبگری طالبان در مقابل طبعا مبارزه مسلحانه در دستور نهضت قرار خواهد گرفت. طالبان در حکومت در همه جا پخش و علنی و دارای صدها حلقه ضعیف و ضربه پذیر است و همه عناصر و نمادهایش نیز هدف مشروع نهضت می باشند. اما این مبارزه نیز باید بتواند از الگوی مبارزه مسلحانه مجاهدینی تاکنونی در افغانستان که الگویی منحط و غیر انسانی است فاصله بگیرد و به جای آن از الگوی مبارزه مسلحانه و زیرزمینی چریکی شهری و مبارزات پارتیزانی نهضت های مقاومت تحت اشغال نازی ها الهام بگیرد.
مساله تعیین کننده در موفقیت نهضت مقاومت مردمی در هر دو عرصه سیاسی و نظامی این است که در افق سیاسی و اجتماعی خود از همه عناصر مذهبی و قومی و ملی گرایانه و فرقه ای و مردسالار فاصله بگیرد و توهم نسبت به «دمکراسی» و «حقوق بشر» را کنار بگذارد و دنبال جلب حمایت «جامعه جهانی» نباشد و استقلال خود را از سیاست ها و رقابت های همه کشورها دخیل در تحولات افغانستان حفظ کند. در مقابل با اتکا به نیروی میلیونها زن و مرد و جوان و کارگر و زحمتکش، و با اتکا با همبستگی بین المللی جنبش های حق طلبانه در جهان، آمال و آرزوها و مطالبات آزادیخواهانه و برابری طلبانه خود را در پرتو افق رهایی بخش سوسیالیستی فرموله کند و پرچم راه خود سازد.
نهضت مقاومت مردمی در افغانستان تنها نیست و در همسایگی آن، در ایران، یک جنبش وسیع کارگری و مردمی در جریان است که ارتجاع اسلامی حاکم را در بن بست های خردکننده قرار داده است. همدلی و همراهی و پشتیبانی این دو جنبش از یکدیگر می تواند به شکست کل ارتجاعی اسلامی در منطقه و رهایی زحمتکشان و ستم کشان بی انجامد.

امیر پیام

۱ شهریور ۱۴۰۰ ۲٣ آگوست ۲۰۲۱

***********

اعتصاب کارگران نفت، انتظارات اجتماعی و حقایق طبقاتی

اعتصاب جاری کارگران نفت که توسط چند ده هزار کارگر در دهها محیط کار و به وسعت بخش مهمی از ایران از ٢٩ خرداد ۱۴۰۰ آغاز شد و همچنان پرتوان و فزاینده ادامه دارد انتظارات اجتماعی و حقایق طبقاتی مهمی را طرح نموده که توجه به آنها بویژه برای ایفای نقش سیاسی طبقه کارگر در تحولات پیش رو در ایران ضروری است.
این اعتصاب در اوج بحران های همه جانبه نظام سرمایه داری ایران و بن بست های خُرد کننده جمهوری اسلامی که حداقل از خیزش ستمکشان در دی ماه ٩٦ به این سو بر همگان آشکار گشت رخ داده است. یعنی اعتصاب در دورانی رخ داده که اکثریت بزرگ جامعه وقوع تحولات تعیین کننده را پیش بینی می کند و به اشکال محتمل این تحول از فروپاشی رژیم تا عروج خیزش های عظیم شهری و براندازی و سرنگونی و انقلاب می اندیشد. همزمانی اعتصاب جاری کارگران نفت با چنین دورانی بار دیگر نقش رهایی بخش و درخشان اعتصاب کارگران نفت در پیروزی انقلاب ۵٧ و بزیر کشیدن رژیم سلطنتی را برجسته نمود. از این روست که اکنون همه مخالفین جمهوری اسلامی از جریانات سیاسی و جنبش های اجتماعی تا میلیونها توده تحت ستم و متنفر از رژیم در انتظار تکرار همان نقش رهایی بخش کارگران نفت در انقلاب ۵٧ و تداوم اعتصاب کنونی شان تا شکستن کمر رژیم ضد کارگری و ضد انسانی هستند.
مستقل از منافع طبقاتی متضاد پشت این انتظارات، و مستقل از بررسی میزان توان و آمادگی کنونی کارگران نفت برای پاسخ به آن، آنچه بیش از همه مهم است و واجد بالاترین سطح توجه می باشد همانا نفس وجود چنین انتظاری است. انتظاری که صریح و بی ابهام بیانگر وزن سرنوشت ساز و بی بدیل طبقه کارگر در تحولات سیاسی جامعه می باشد. اگر همه برای دست یاقتن به تغییرات مورد نظرشان به طبقه کارگر چشم دوخته اند، آنگاه طبقه کارگر نیاز دارد این «وزن سرنوشت ساز و بی بدیل» خود را عمیقا و وسیعا درک کند و برسمیت بشناسد و استراتژی مستقل طبقاتی خود را برای به فعل درآوردن آن بنیان نهد. استراتژی طبقاتی ای که از یکسو کل اپوزیسیون بورژوایی و ارتجاعی جمهوری اسلامی، از سلطنت طلب و مشروطه خواه تا مجاهدین و اصلاح طلبان دیروزی و دلالان پنتاگونی، که تنها دنبال سهمی از ثروت و قدرت موجود هستند و منافع شان چیزی جز تجدید سازمان بردگی مطلق طبقه کارگر نیست را رد و نفی کند؛ و از سوی دیگر همبسته با جنبش سوسیالیستی ایران، که از مشروطه تاکنون با همه فراز و فرود هایش رکن ثابت مبارزه طبقاتی در ایران و تنها حامی و مدافع راستین منافع طبقه کارگر و همیشه رفیق و همراه آن بوده است، پرچم انتظارات برحق و شریف و انسانی میلیونها توده زحمتکش و تحت ستم برای بزیر کشیدن جمهوری اسلامی و نظام سرمایه داری ایران را برافراشته و برای رهایی خود و پاسخ به این انتظارات برحق آماده شود.
اما آمادگی طبقه کارگر برای به فعل درآوردن وزن سیاسی اش و ایفای نقش استراتژیک و کلان در این عرصه خلق الساعه نیست و یکمرتبه رخ نمی دهد و نیازمند یک پروسه ضروری و صبورانه تدارک و پی ریزی و ساختن است. اگر چه طی نمودن این پروسه و به سرانجام رسیدن آن نیازمند درجه بالایی از کار نقشه مند و بعضا مستقل از مبارزات جاری است و توسط آگاه ترین کارگران انجام می پذیرد، اما در همانحال هر مبارزه جاری کارگری ضمن تلاش برای کسب فوری ترین مطالبات و نیازهای کارگران از پتانسیل غیرقابل جایگزینی برای تقویت این پروسه برخوردار است. اعتصاب کنونی کارگران نفت برای تقویت هر دو این جنبه ها پرتوان است و بنابر خصوصیاتی که در زیر اشاره می شود می تواند به جهش بزرگی در کل جنبش طبقه کارگر بی انجامد.
هر شش مطالبه کارگران اعتصابی که «توسط شورای سازمانده» و گزارشات کارگری در رسانه های اجتماعی طرح شده شامل: ١- حقوق بالای ١٢ میلیون تومان برای همه، ٢- لغو قراردادهای موقت، ٣- انحلال شرکت های پیمانی، ۴- تضمین بهداشت و ایمنی محیط کار، ۵- حق تشکل مستقل، ٦- تعهد به پرداخت بموقع دستمزدها و جرم تلقی شدن تعویق آنها، یک به یک هم تعرضی هستند و هم عمومیت داشته و مطالبات کل طبقه کارگر می باشند. این خصوصیات در رابطه با مطالبات یک تا پنج آشکار است اما در مورد مطالبه ششم شاید این شبهه طرح شود که مبارزه برای دریافت حقوق معوقه تعرضی نیست. اینجا نیز باید گفت در حالیکه حداقل بیش از دو دهه است عدم پرداخت به موقع دستمزدها در همه بخش های اقتصاد به یک نرم ضد انسانی و جاافتاده بدل گشته، آنگاه مطالبه « تعهد به پرداخت بموقع دستمزدها و جرم تلقی شدن تعویق آنها» آنهم در اعتصابی با این ابعاد تعرضی برای درهم شکستن این نرم اقتصاد سرمایه داری ایران است.
این دو خصلت تعرضی و عمومیت مطالبات، اعتصاب کارگران نفت را از یکسو در مصاف مستقیم با نظام سرمایه داری ایران و حاکمیت طبقاتی آن یعنی جمهوری اسلامی قرار می دهد چرا که این نظام حداقل از پس از کشتار ٦٧ و آغاز انباشت نوین سرمایه بر ارکان: دستمزدهای چند مرتبه زیر خط فقر، شیوع قراردادهای موقت و نهادینه کردن ناامنی شغلی، گسترش شرکت های پیمانی و سلطه بهره کشی بی حد و مرز از نیروی کار، گسترش فقدان بهداشت و ایمنی محیط کار، ممنوعیت حق تشکل مستقل، رواج دستمزدهای معوقه، سازمان یافت و بواسطه استبداد خونین جمهوری اسلامی به طبقه کارگر تحمیل شد. نظام سرمایه داری ایران و حاکمیت طبقاتی آن بدون این ارکان حیاتی در رابطه کنونی کار و سرمایه یک روز هم دوام نخواهد آورد. کاملا محتمل است که رژیم به دلیل قدرت اعتصاب کنونی، بدون آنکه چیزی را لغو و نفی کند اندکی در این ارکان عقب برود که دستارود مهمی خواهد بود. اما این بی شک عقب نشینی ای خواهد بود برای حفظ و تثبیت همین ارکان و سازمان دادن تعرض بعدی به کارگران.
از سوی دیگر اینها مطالبات کل طبقه کارگر است. هزاران اعتراض کارگری در هر سال تماما برای همین مطالبات است که جریان داشته و دارد. اگر این مطالبات در میان انبوه اعتراضات و مبارزات بی وقفه بصورت پراکنده و جدا از هم طرح بودند و لذا به تولید نیروی قدرتمند لازم منجر نمی شدند، اکنون همان مطالبات با تجمیع خود در مانیفست یکی از بزرگترین اعتصابات کارگری ایران در برابر کل طبقه کارگر قرار گرفته و الهام بخش مبارزات منسجم تر و متحد تر و فرموله تر شده و نقشه راه نبرد را در برابر این طبقه می گشاید.
این مطالبات تعرضی و عمومی اما در یک مبارزه سراسری تعیین یافته اند. سالهاست که ضرورت مبارزه سراسری حول مطالبات عمومی در جنبش کارگری طرح است اما به پاسخ و راهکار مشخصی دست نیافت. اعتصاب کنونی کارگران نفت در حدود صد مرکز و محیط کار و در بخش های مهمی از ایران رخ داده است. درست است که سراسری بودن این اعتصاب هنوز محدود به یک بخش از طبقه کارگر یعنی کارگران شاغل در نفت و گاز است اما نمونه و الگوی خوبی از مبارزه سراسری را ارایه می کند. الگویی که نشان می دهد حتی در یک رشته معین نیز برای اینکه مبارزه ای موثر باشد باید سراسری و حول مطالبات تعرضی و عمومی سازمان یابد. هزاران کارگر اعتصابی نفت، یعنی هزاران خانواده و فامیل کارگری، بطور طبیعی با هزاران معلم و پرستار و بازنشسته و کارگران و کارکنان شاغل در رشته های مختلف در مراوده اند و این تجربه عظیم را منتقل می کنند و به اینترتیب زمینه های شکل گیری مبارزات سراسری و یکپارچه کل طبقه کارگر حول مطالبات عمومی طبقاتی هموار و فراهم می شود.
خصوصیت سازمانیافتگی این اعتصاب از دیگر جنبه های برجسته آن است. جمهوری اسلامی از ترس وقوع اعتراضات توده ای و خیزش های مردمی نظیر دی ماه ٩٦ و آبان ٩٨ مدتهاست مشغول بازداشت های پیشگیرانه فعالین سیاسی و اجتماعی است. اما این غلیان پرولتاریایی زیر پوست نفت بود که با صف آرایی آرام و سازماندهی پنهان سربر کشید و کل نظام را در بهت فرو برد و به سرگیجه انداخت. اگر چه به دلیل سلطه اختناق و استبداد چگونگی این سازماندهی، و نیز بدرستی، آشکار نیست، اما آنچه از ورای روند آغاز و گسترش اعتصاب و بیانیه های "شورای سازمانده" و منابع مجازی مشهود است اینکه سازماندهان و فعالین اعتصاب از درک سیاسی - طبقاتی عمیق و مهارت های سازمانگرانه کم نظیر و آموزنده و تلفیق مدبرانه کار علنی و مخفی و خنثی نمودن تحرکات اعتصاب شکنانه کارفرمایان و اتخاذ تدابیر لازم برای حفظ اتحاد و یکپارچگی اعتصابیون برخوردارند و اعتصاب را تا اینجا با موفقیت رهبری نموده اند.
اعتصاب کارگران نفت بی تردید به کسب دستاوردهایی در زمینه دستمزدها و شرایط کار و لذا بهبود هر چند محدود و ناپایدار، و اما با ارزش، کیفیت زندگی خواهد انجامید. اما دستاورد وسیعتر آن تولید یک دنیا آگاهی و همدلی و اتحاد و همبستگی طبقاتی و درک قدرت جمعی و اعتماد بنفس طبقاتی و ضرورت تشکل و سازمان یابی در بین بیش از صد هزار کارگر است. همین دستاورد وسیعتر است که جنبش کارگری بیش از هر موقع بدان نیازمند دارد و خوشبختانه هر مبارزه کارگری نیز آنرا تولید و باز تولید می کند.
گفتیم اعتصاب کنونی کارگران نفت با دوران بی سابقه ای از بحرانها و بن بست های اقتصادی و سیاسی و اجتماعی در نظام سرمایه داری ایران و حاکمیت استبدادی آن همزمان است. معنای بلافاصله این همزمانی اینست که کلیت نظام اقتصادی و سیاسی نه می خواهد و نه می تواند به هیچیک از مطالبات کارگران پاسخ دهد و عقب نشینی هایش در برابر زور برتر مبارزه کارگری نیز محدود و گذرا خواهد بود. از اینرو ضروری است همه دستاوردهای گرانقدر اعتصاب کنونی را در خدمت رشد آگاهی طبقاتی نسبت به کلیت شرایط کار و زندگی و مبارزه مان، و سازماندهی هر چه عمیق تر و گسترده تر نیروی خود، و ایجاد اتحادی مستحکم در صفوف کارگران، بکار گرفت و با فراخواندن همه زحمتکشان و ستمکشان حول استراتژی مستقل طبقاتی مان برای بدست گرفتن سرنوشت جامعه حرکت کنیم.

امیر پیام

٢۵ تیر ۱۴۰۰ - ١٦ جولای ٢٠٢۱

amirpayam.wordpress.com



***********

«انتخابات» و تعمیق بحران و تشدید مبارزات اجتماعی

اگر چه «انتخابات» در جمهوری اسلامی مطابق پایین ترین استانداردهای انتخاباتی در جوامع سرمایه داری شایسته همه صفات استهزا آمیز است، در همانحال نیز مانند همین جوامع وسیله توزیع منابع قدرت و ثروت میان بخش های مختلف طبقه سرمایه دار است. با این تفاوت که در جوامع دمکراتیک سرمایه داری همه بخش های طبقه سرمایه دار تا حدود زیادی از امکان مشارکت و رقابت در این پروسه توزیع منابع برخوردارند، اما در نظام سرمایه داری ایران که بر استثمار نیروی کار ارزان طبقه کارگر استوار است، و حفظ و تحکیم این شکل استثمار نیازمند سلطه بلامنازع استبداد سیاسی می باشد، لذا حضور در پروسه توزیع منابع محدود به خودی های آن بخش از طبقه سرمایه دار می شود که سکان قدرت سیاسی را در دست دارد. آنگاه این حاکمیت استبدادی به مثابه حاکمیت کل طبقه سرمایه دار با حفظ و تحکیم و توسعه نظام سرمایه داری متکی بر استثمار نیروی کار ارزان، فوق سود سرمایه را تسهیل و تضمین و منافع کل این طبقه را تامین می کند.
اما استبداد سیاسی در حاکمیت نمی تواند به طبقه کارگر محدود شود و برای بقیه جامعه دمکراتیک باشد و ضرورتا به سرکوب هم آزادی های سیاسی و اجتماعی و اعمال محدودیت به دیگر اقشار اجتماعی می انجامد. به این منظور حاکمیت استبدادی برای حفظ و تحکیم و تقویت خود نیازمند ایدئولوژی توجیه کننده کارکرد و حضورش است. در عصر سلطنت ناسیونالیسم آریایی ایدئولوژی استبداد سرمایه داری ایران بود، و سپس ایدئولوژی اسلام شیعه با کارکرد دوگانه هم ناجی نظام سرمایه داری ایران از گزند انقلاب بالقوه کارگری ۵٧ و هم تامین کننده شرایط انباشت سرمایه و توسعه نظام سرمایه داری پس از انقلاب جایگزین آن شد.
بنا به این مبانی پایه ای قدرت سیاسی طبقه حاکم و سلطه استبدادی آن است که «انتخابات» های جمهوری اسلامی هیچگاه برای توده های کارگر و زحمتکش و تحت ستم قابل توجه و جدی نبوده است. اگر چه اقشار مرفه و متمول و همواره منتفع از حضور نظام، که در پناه سلطه استبداد کم هم نیستند، «انتخابات» برایشان مهم است. اما برای اکثریت عظیم جامعه یعنی توده میلیونی کارگر و زحمتکش هر تلاشی برای بهبود زندگی شان از مسیر مبارزات مستقیم اجتماعی عبور می کند و در حاشیه آن نیز «انتخابات» های رژیم تنها محملی برای فشار به رژیم و عقب راندن و تضعیف و شکست آن است: معمولا با امتناع و تحریم «انتخابات» و گاها با شرکت اعتراضی در آنها.
از اینرو چیزی طبیعی تر از این نبود که «انتخابات» ریاست جمهوری ۱۴۰۰ با امتناع و تحریم کوبنده توده های مردم تحت ستم مواجه گشت و رویاهای سران نظام برای جلب آنها به پای صندوق های رای و قاچاق مشروعیت برای نظام به ذباله دان ریخته شد. همه می دانستند ابراهیم رئیسی (عضو هیئت مرگ) رئیسِ جمهوری مرگ و تباهی خواهد شد. جنبه با اهمیت «انتخابات» ٢٨ خرداد ۱۴۰۰ اما زیر پا گذاشته شدن آن توسط مردم تحت ستم بود. به این ترتیب غرش توفنده خیزش های دی ٩٦ و آبان ٩٨ و هزاران اعتراض روزمره اینبار به شیوه ای دیگر سر بر کشید و میلیون های رای امتناع شده به فریاد های «سرنگون باد جمهوری اسلامی» بدل گشت و در سراسر ایران طنین افکند. مردم اعلام داشتند جمهوری اسلامی را نمی خواهند و عملا با انجام پیروزمندانه «رفراندوم نه به جمهوری اسلامی» مهر ابطال حق طلبانه خود را پیکر آن کوبیدند.
این یک شکست دردناک برای رژیم و یک پیروزی بزرگ برای مردم است. شکست و پیروزی ای که اجتناب ناپذیر بود و گسترش و تعمیق آن در هر دو سو اجتناب ناپذیر است و خواهد بود.
جمهوری اسلامی در دو بحران و بن بست داخلی و خارجی زمین گیر است. در داخل با بحران همه جانبه اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و ایدئولوژیک که در حقیقت بحران نظام سرمایه داری معاصر می باشد مواجه است. جمهوری اسلامی در هیچیک از جنبه های بحران نه می تواند به شیوه تاکنونی اش ادامه دهد چرا که اکثریت عظیم جامعه نشان داده اند نمی پذیرند، و نه می تواند در هیچیک از این جنبه ها عقب بنشیند چرا که با تعرض مردم تحت ستمی مواجه خواهد شد که در مترصد بروز ضعف و شکنندگی رژیم هستند. رژیم مدتهاست که تنها به ابزار سرکوب متکی است. اگر چه ابزار سرکوب برای کُند کردن مبارزات مردم و تحمیل مصائب خونبار به آنان موثر است، اما اولا بحث سرکوب امروز پس از بیش از چهل سال کاربرد ناموفق آن در اعمال تمکین مردم به رژیم طرح و از این نظر امتحان پس داده است، و دوما برای خروج از و حتی تخفیف بحران رژیم به یک افق اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و ایدئولوژیک متفاوت نیاز دارد تا راهگشای بن بست هایش باشد. اما چنین چیزی برای جمهوری اسلامی مطلقا قابل تصور نیست چرا که جمهوری اسلامی مطلقا نمی تواند چیزی غیر از همین باشد که هست.
در عرصه سیاست خارجی همه بلند پروازی های رژیم از بدل شدن به قدرت برتر در "جهان اسلام" تا کسب قدرت هژمونیک در منطقه و توسعه طلبی در پرتو سیاست ضد امریکایی و ضد اسرائیلی که به هویت ثابت رژیم بدل شد یکسره شکست خورده است. اما برخورداری از هر امکانی برای تخفیف بحران در داخل به حل بن بست در سیاست خارجی و گشایشی در آن گره خورده و این نیز معنایی جز ترک تخاصم و یا سازش با امریکا و اسرائیل ندارد. جمهوری اسلامی به این ضرورت آگاه است و خود را برای چنین چرخشی آماده می سازد. اما چرخش در سیاست خارجی با هر پوششی که صورت گیرد در عصر رسانه های اجتماعیِ همه جا حاضر و در دسترس همگان به معنای عقب نشینی و شکنندگی رژیم خواهد بود و از پتانسیل برانگیختن وسیع اعتراضات مردمی علیه رژیم برخوردار است.
بنابراین هر تلاش رژیم برای عبور از این بحران ها و بن بست های داخلی و خارجی که قویا در هم تنیده و متاثر از یک دیگرند با خطر انفجار اعتراضات توده ای مواجه است. لذا اکنون رژیم بیش از هر زمان به انسجام مستحکم صفوف خود نیازمند است و انتخابات کنونی پاسخی به این ضرورت بود. اگر چه به نظر می آید کل جناح های رژیم به این ضرورت وقوف و اجماع دارند اما پاسخ حاضر یعنی که انتصاب ابراهیم رئیسی مورد توافق و اجماع نیست و در خود انسجام شکن است و فی الحال به آشفتگی در صفوف نظام انجامیده است. چیزی که از ورای رد صلاحیت ها و اعتراض صادق لاریجانی عضو شورای نگهبان و توضیح حیدر مصلحی برای رد صلاحیت رفسنجانی، و بیانیه وحید حقانی در باره انتخابات و حمله سایت نسیم به وی و نیز افشاگری احمدی نژاد عیله حسن خجسته باقرزاده، برادر همسر علی خامنه، که گویا می خواسته به تل آویو سفر کند، کاملا مشهود است. این آشفتگی به دنبال شکست رژیم در انتخابات اخیر بی تردید وسعت خواهد یافت.
کسانی که انتخابات کنونی را با "شکست اصلاح طلبی" و "نفی جمهوریت" و "تعرض به حق رای" و غیره تفسیر می کنند این حقایق را پنهان می نمایند که "اصلاح طلبی" از ابتدا مرده متولد شده بود و مردم هم حداقل از چهار سال پیش رسا و آشکار گقتند "دیگه تمومه ماجرا"، و "جمهوریت" نظام نیز با بخون کشیدن کردستان و ترکمن صحرا و حقوق زنان و دهه شصت به صحنه آمد و به تنهایی سرپا جمهوریِ فقر و بی حقوقی و ستم است که با جفت شدن با «اسلامیت» نظام به دستگاه جنایت بزرگ بدل گشت، و «حق رای» در این دستگاه نیز صرفا کلاه شرعی بی حقوقی مطلق توده های تحت ستم است.
در آنسوی صف آشفته رژیم صف توده های وسیع کارگران و زحمتکشان و همه توده های تحت ستم قرار دارد که صریح و بی ابهام عیله رژیم به میدان آمده اند. این رویارویی قطبی شده حاصل روندی است که با خیزش های شهری ده هفتاد در برابر برنامه ریاضت اقتصادی رفسنجانی شروع شد و با چندین خیزش بزرگ و قهرآمیز و دهها هزار اعتراض و مبارزه روزمره به اینجا رسیده است. در این روند طولانی توده های تحت ستم همه اشکال مبارزات مسالمت آمیز و روش ها و سیاست های متنوع را بکار گرفتند و اکنون رژیم فقر و فلاکت و بی حقوقی و ناامنی و بی حرمتی را لخت و عریان در برابر خود دارند و با این حقیقت مواجه اند که هر ذره ای از بهبود در زندگی شان تماما در گرو بزیر کشیدن جمهوری اسلامی از اریکه قدرت است. امتناع و تحریم انتخابات توسط اکثریت مردم و میلیونها رای باطله گویا همین حقیقت است. اگر حاصل انتخابات ٢٨ خرداد ۱۴۰۰ برای رژیم یک انسجام آشفته است، اما معنای عملی آن توسط مردم تحت ستم تمرین انقلاب بود.
بنابراین می توان گفت که سیر تحولات سیاسی در جامعه ایران وارد دوران مصاف های بزرگ و تعیین تکلیف های قطعی شده و بیش از پیش بسمت آنتاگونیسم طبقاتی گذار می کند. این نشان می دهد که همه چیز به ایفای نقش طبقاتی و تاریخی طبقه کارگر به عنوان عنصر تعیین کننده در این تحولات و رهبری توده های تحت ستم برای بزیر کشیدن ارتجاع و حرکت به سمت ساختن زندگی در شان انسان گره خورده است. دست طبقه کارگر ایران برای ایفای چنین نقشی خالی نیست و از سابقه تاریخی درخشانی برخوردار است.

امیر پیام

۴ تیر ۱۴۰۰ - ٢۵ جون ٢٠٢۱

amirpayam.wordpress.com


***********

کارگران ایران بهمراه کارگران هفت تپه، یک گام اساسی بجلو

یکشنبه نوزدهم اردیبهشت هزار و چهارصد روز غرور انگیزی برای طبقه کارگر ایران بود. روزی که کارگران شرکت نیشکر هفت تپه پس از پنج سال مبارزه بی امان و رزمنده و مشقت بار و پرهزینه به مهمترین خواست خود یعنی خلع ید از مالک و کارفرمای بخش خصوصی دست یافتند و بیرون ریختن این بخش از استثمارگران و ستمگران از شرکت با اتکا به نیروی متحد و مبارزاتی خویش را جشن گرفتند.
واضح است که خلع ید از اسدبیگی ها و اعلان آن به لحاظ حقوقی توسط دادگاه نظام استثمارگر و ستمگر و استبدادی طبقه سرمایه دار حاکم انجام شد، اما بسیار بیش از آن نیز این واضح است که به لحاظ عملی و سیاسی و نبرد قوای طبقاتی این «خلع ید» تماما توسط زور متحد و قدرتمند کارگران نیشکر هفت تپه به نظام حاکم تحمیل شد.
همچنین هیچ اندازه ای از سو استفاده های سالوسانه و ضد کارگری از آن ذره ای از این حقیقت نمی کاهد که: خلع ید از اسد بیگی ها حاصل مستقیم اعمال اراده متحد طبقاتی کارگران به نظام حاکم و درهم شکستن اراده یکپارچه نظام در حمایت از اسد بیگی ها بود. لذا این جشنِ پیروزی اعمال اراده بخشی از طبقه کارگر به نظام حاکم است و از همین رو نیز یک پیروزی برای طبقه کارگر ایران محسوب می شود.
در برابر چنین پیروزی ها و دستاوردهایی، متاسفانه این سندروم جنبش کارگری معاصر در ایران است که در قبال هر پیشرفت و موفقیتی به جای حمایت و همبستگی و تقویت همدلی طبقاتی و ارتقا روحیات مبارزاتی، بعضا با هجمه ای از «انتقاد» های نابخردانه و غیر مسئولانه مواجه می گردد و بعضا نیز شیرینی پیشرفت و موفقیت اش به تلخی آزار دهنده بدل می شود. «انتقاد» هایی که جز منفی بافی و ایجاد فضای تردید و بدبینی و لذا تضعیف مبارزه واقعی نقشی ندارند و از سر «دلسوزی» راه جهنم را فرش می کنند. به این سندروم که در دوران نوین جنبش کارگری از سال ۱۳٨٣ تاکنون صدمات جبران ناپذیری به جنبش وارد نموده لازم است جداگانه پرداخت و آنرا آسیب شناسی کرد. این هجمه اما کارگران نیشکر هفت تپه را نیز بی نصیب نگذاشت و با طرح نظراتی سطحی و بی پایه، پروسه مبارزاتی آنان و اهدافشان برای «خلع ید از اسدبیگی ها» و «خلع ید از بخش خصوصی» و «انتقال مالکیت به دولت» را توهم آلود خواند و پیروزی شان را «بازی انتخاباتی قوه قضاییه» نامید.
اینها در حالیست که کارگران نیشکر هفت تپه از زبان و قلم فعالین و رهبران شان دهها بار و بکرات در سخنرانی ها و مصاحبه های مکتوب و گفتاری و در مقالات و در پست های تلگرامی با جزییات و شفاف توضیح داده اند درک و هدفشان از «خلع ید از اسدبیگی ها» و «خلع ید از بخش خصوصی» و «انتقال مالکیت به دولت» چیزی جز پیش روی در پروسه ای نیست که گام به گام دشمنان رنگارنگ کارگران را تضعیف نموده و اراده طبقاتی کارگران را تقویت و تثبیت نماید و کنترل و اداره و حتی مالکیت شرکت را به مالکیت جمعی کارگران منتقل سازد.
واضح است که این پروسه بسیار سخت و پیچیده و پر از موانع و مشقات و پیشروی ها و عقب نشینی های گوناگون است، اما کارگران نیشکر هفت تپه و حداقل فعالین و رهبران آنان نشان داده اند که به این پروسه و مختصات آن اشراف دارند و با چشم باز حرکت می کنند. بی شک قدم گذاشتن در چنین پروسه سخت و پیچیده و پر مخاطره ای با اشتباهات و کجراهه های متعدد همراه است و جز این نخواهد بود. اینجا نیز فعالین و رهبران کارگران نیشکر هفت تپه نشان داده اند که از صداقت و شجاعت لازم برای پذیرش و اصلاح اشتباه و تصحیح مسیر خود برخورداند. همه شواهد نشان می دهد که این فولاد دارد آبدیده می شود.
موفقیت کارگران نیشکر هفت تپه در خلع ید از اسد بیگی ها برای تکامل مبارزه آنان و کل طبقه کارگر در ایران بسیار مهم و تعیین کننده است.
آنها پرچم خلع ید از اسد بیگی ها را به دلیل فقر و فلاکت و ناامنی و بی حرمتی و بی آیندگی که به زندگی شان تحمیل شد برافراشتند. یعنی آنها برای تامین منافع آنی و آتی خودشان و عیله استثمار و ستم و فساد گسترده جاری خواستار بیرون انداختن اسدبیگی ها از هفت تپه شدند. کارگران همچنین با شناخت از روند خصوصی سازی های ویرانگر، خلع ید از اسد بیگی ها را بدرستی به خلع ید از بخش خصوصی پیوند زدند و خواستار برچیدن بخش خصوصی بطور کلی از نیشکر هفت تپه شدند.
تا اینجا از نظر اکثر کارگران و یا بخش فعال آنها ممنوعیت مالکیت بخش خصوصی در شرکت یکی از شرایط تامین منافع طبقاتی شان است. به مساله مالکیت دولتی و ضرورت نظارت کارگری بر آن اشاره می کنیم، اما تا همین جا رسیدن کارگران به چنین ضرورتی خلق الساعه و یا صرفا انتخاب شکلی از مالکیت و ترجیح یکی بر دیگری نبوده، بلکه نتیجه منطقی و اجتناب ناپذیر تجربه پانزده سال مبارزه بی وقفه از سال ٨۵، که برای اولین بار فریادهای "کارگر هفت تپه ایم گرسنه ایم، گرسنه ایم" را به خیابانها آوردند، تا کنون است. فقدان هر گونه پاسخ نظام سرمایه داری ایران به فقر و فلاکت و نا امنی و بی حرمتی و بی آیندگی تحمیل شده به کارگران و خانواده هایشان آنان را به سمت مصاف با بنیاد این نظام یعنی مالکیت سرمایه داری بر ابزار و وسایل تولید سوق داده است.
اما تجربه این پانزده سال نبرد برای معاش و حرمت و زندگی انسانی تنها به نفی مالکیت بخش خصوصی در اندیشه کارگر معترض و حق طلب نیشکر هفت تپه محدود نماند و در همان حال به نفی مالکیت دولتی و مالکیت سرمایه داری بطور کلی نیز تعمیم یافت. طبعا درک این آگاهی برخاسته از تجربه زندگی واقعی برای معاش و بقا برای کسی که می کوشد به همین درک با طی مراحل مداقعه فکری نایل شود سخت است. اما این غلیان تحولی عمیق در بین کارگران نیشکر هفت تپه و جنبش کارگری ایران بطور کلی است. جریان یافتن این تحول تماما ناشی از بحران و بن بست همه جانبه اقتصادی و سیاسی و اجتماعی نظام سرمایه داری ایران است و با خیزش های دی ٩٦ و آبان ٩٨ و با هزاران اعتصاب و اعتراض و مبارزه کارگری هر روز بیش از پیش در اندیشه پرولتاریای ایران طرح و گسترش می یابد.
اغلب کارگران نیشکر هفت تپه که در دل همین بحران عمومی نظام سرمایه داری ایران تجربه مخرب هر دو مالکیت دولتی و بخش خصوصی را از سر گذرانده اند هیچ توهمی به مالکیت دولتی ندارند و در حقیقت مالکیت جمعی خود بر شرکت را تنها شکل مشروع و بر حق مالکیت بحساب می آورند. اما برای اعمال این مالکیت جمعی و لذا اداره مستقل و جمعی شرکت توسط خودشان نیازمند شرایط و تناسب قوای طبقاتی خیلی مناسب تر از موقعیت کنونی هستند. ارجاع مالکیت شرکت به دولت نه از سر توهم و یا اتکا و وابستگی به آن، بلکه برعکس ارجاع مالکیت به دولت همچون افساری است که کارگران به گردن دولت می اندازند تا آنرا برای رفع نیازمندی های اداره شرکت مسئول و پاسخگو نگه دارند و همزمان با اعمال نظارت شورای مستقل کارگری در عمل بیش از پیش به توده هرچه وسیع تری نشان دهند و آموزش دهند که تنها راه نجات موثر از وضع موجود اعمال قدرتمند مالکیت و مدیریت جمعی کارگران بر شرکت است.
خواست برقراری مالکیت و مدیریت جمعی و شورایی کارگران بر محیط کار افقی است که کارگران هفت تپه در برابر خود و در برابر جنبش کارگری ایران گشوده اند. اگر چه طرح این افق از حقایق شرایط واقعی موجود، و از این حقیقت که همه مبارزات جاری برای مطالبات همه بخش ها جنبش طبقاتی با درهای بسته نظام اقتصادی و سیاسی حاکم مواجه است، و از این حقیقت که کلیت نظام در باتلاق بحران کشنده دست و پا می زند، برخاسته است، اما لازم است که در خودآگاهی ما وسیعا تقویت و تثبیت شود.
کارگران نیشکر هفت تپه نه فقط پنج سال که پانزده سال است برای تولد و پروش و طرح چنین افقی در جنبش کارگری ایران آنهم در یک نظام سرمایه داری یکسره برده دارانه و تحت حاکمیت استبدادی و خونبار این نظام جنگیدند و هزینه های بیشمار پرداختند و با خلع ید از اسدبیگی ها و برپایی جشن پیروزی خود اولین میخ این افق رهایی بخش را بر پیکر نظام سرمایه داری ایران کوبیدند.
به کارگران هفت تپه باید درود فرستاد و از آنها آموخت و در مبارزه سخت و پر فراز و نشیبی که در پیش دارند صمیمانه و رفیقانه یار و همراهشان بود.

امیر پیام

٢۴ اردیبهشت ۱۴۰۰- ۱۴ مه ۲۰۲۱

***********

در باره «برنامه همکاری جامع ایران و چین»

امضا پیمان نامه همکاری های استراتژیک ٢۵ ساله بین جمهوری اسلامی و جمهوری خلق چین مرحله مهمی در سیر تحولات سیاسی در ایران است. مستقل از تعابیر و ابعاد و محتویات و نیز مستقل از میزان علنیت و پنهانکاری مورد مناقشه موافقین و مخالفین آن، نفس وجود چنین پیمان نامه ای است که بیانگر اهمیت این مرحله می باشد. از اینرو ضروری است طبقه کارگر درک و موضع روشنی نسبت به آن بر مبنای منافع خود داشته و بدانیم که: حقیقت طبقاتی این پیمان چیست؟ معنای سیاسی اقتصادی آن کدام است؟ امکان موفقیت آن تا چه اندازه است؟ مخالفین آن حامل چه منافع طبقاتی هستند؟ و رویکرد ما چه می تواند باشد؟
از همین تاکید بر «نفس وجود چنین پیمان نامه ای» شروع کنیم. اکنون همه مخالفت ها و موافقت ها حول محتویات مشخص و جزیی و شیوه انعقاد و اجرای آن متمرکز شده است. گویی اگر بجای موارد و ارقامی که به شایع و یا به واقع اکنون مطرح اند، موارد بهتر یا بدتر و ارقام بیشتر یا کمتر در میان بود و پیمان نامه علنا از مسیر مجلس ارتجاع عبور کرده بود تغییری ماهوی در اهمیت این پیمان نامه ایجاد می شد. مساله اصلی اما اینست که ایران و چین برای همکاری های هم جانبه اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و دفاعی و امنیتی تا ٢۵ سال آینده پیمان بسته اند. لذا در متن و در جریان این پیمان همکاری بلند مدت همواره ممکن است قراردادهایی را توافق کنند و یا تغییر دهند که به نفع یکی و به زیان دیگری و یا به نفع هر دو طرف باشد و در همان حال همیشه ممکن است پیمان شکنی کنند و اساس پیمان نیز ملغی گردد. لذا باید بیش از جزئیات و ارقام به مفاهیم کلیدی «پیمان نامه» و «همکاری» و «جامع» و «استراتژیک» توجه نمود که نشانگر تغییر پارادیم سیاست خارجی ایران و چین هستند.
برای چین اگر چه پیمان همکاری با ایران به معنای فعال نمودن سیاست حضورش در خاورمیانه است اما بهرحال بخش کوچکی از سیاست آن برای حضور فعال در سطح جهان است که سالهاست در جریان می باشد. لذا لازم است که سیاست جهانی چین و حضور در کشورهای مختلف و کمک به توسعه اقتصادی کشورهای در حال توسعه را جداگانه مورد بررسی و ارزیابی قرار داد و تفاوت های آنرا با سیاست های امریکا و غرب در جهان نشان داد.
برای جمهوری اسلامی اما مساله به کل متفاوت است و تغییر پارادیم سیاست خارجی ضرورتی حیاتی برای حفظ نظام و نیز سیاست تنازع بقا آنست. سیاستی که از یک دهه پیش با عنوان «نگاه به شرق» طرح شد و اکنون پروسه آن آغاز گشته است.
اگر اندکی به عقب برگردیم اندیشه سیاسی فعالین انقلاب مشروطه متاثر از سوسیال دمکراسی روسیه و رادیکالیسم بورژوایی فرانسه و لیبرالیسم انگلستان بود و لذا جهتگیری سیاسی ایران در سطح بین المللی در آندوره نامتعین بود. تکلیف این جهتگیری بعدها بضرب دو کودتای نظامی، ٢٩ اسفند ١٢٩٩ با حمایت انگلستان و ٢٨ مرداد ۱۳۳٢با حمایت امریکا، روشن شد و ایران توسط سلطنت پهلوی کاملا در سمت غرب، و ابتدا در کنار انگلستان و سپس در کنار امریکا قرار گرفت. انقلاب ۵٧ نقطه پایانی بر این دوره بود. ارتجاع اسلامی که با حمایت آشکار و پنهان غرب به قدرت رسیده بود پس از کسب کامل قدرت و تثبیت خود راهش را از غرب جدا نمود. جهتگیری «نه شرقی، نه غربی» و «صدور انقلاب اسلامی» خیلی زود شکست خورد. با پایان جنگ ایران وعراق و آغاز «دوران سازندگی» رفسنجانی، جمهوری اسلامی یکی از بی رحم ترین و خونبارترین رویکردهای اقتصادی نظام سرمایه داری موسوم به «نئولیبرالیسم» را برگزید و با اتکا به اعمال فقر و فلاکت و بی حقوقی و ناامنی و بی حرمتی عمیق و گسترده به طبقه کارگر، سرمایه داری ایران را بازسازی و احیا نمود و با ایجاد طبقه جدید سرمایه دار به همراه قدیمی ها خواستار کسب هژمونی قدرت در منطقه شد.
به این ترتیب جمهوری اسلامی وارد رابطه ای متناقض با غرب شد: به لحاظ اقتصادی هم جهت غرب و در رابطه ای تنگاتنگ با بانک جهانی و صندوق بین المللی پول، و به لحاظ سیاسی در مناقشه ای طولانی برای سهم خواهی از قدرت منطقه ای. این تناقض در سیاست خارجی از یکسو، و شکست عمیق رژیم در سیاست داخلی که هیچگاه از طرف جامعه پذیرفته نشد و مشروعیت نیافت از سوی دیگر، جمهوری اسلامی را در بحران های همه جانبه و بن بست های ویران کننده کنونی قرار داد. رویکرد «نگاه به شرق» به عنوان نقشه راه خروج از این وضعیت طرح شده است.
اما آیا این رویکرد و «پیمان استراتژیک با چین» راهگشای جمهوری اسلامی خواهد بود؟ آیا این راه به خروج جمهوری اسلامی از بن بست های کنونی اش خواهد انجامید؟ طبعا جمهوری خلق چین از آنچنان توان اقتصادی و صنعتی و تکنولوژیک و علمی برخوردار است که می تواند به توسعه اقتصادی کشورهای در حال توسعه کمک کند. اما این راه در برابر جمهوری اسلامی زیاد باز نیست. به دلایلی مربوط به جهان و ایران و چین، جمهوری اسلامی در «نگاه به شرق» با همان معضلاتی مواجه است که تاکنون در «تلاش بسوی غرب» با آن مواجه بوده است.
در دوران حاضر توجه به این حقیقت برای هر تحلیلی ضروری است که جهان پس از جنگ سرد به لحاظ توسعه مناسبات تولیدی و اقتصادی سرمایه داری بسرعت یکپارچه شد و این مناسبات همه جا مستقر گشت و همه کشورها سرمایه داری شدند و بر بنیاد استثمار نیروی کار و بردگی مزدی کارگران قرار گرفتند. از اینرو و بنابر منطق حرکت سرمایه همه کشورها بی وقفه برای انباشت فزاینده و بی پایان سرمایه در بازارهای خودی و جهانی می کوشند و در رقابت های بی رحم و دایمی همه علیه همه درگیر هستند. رقابتی که در روابط یک به یک آنها و یا در گروهبندی های متحد و متخاصم محلی و منطقه ای و جهانی در جریان است و خصلت نمای جهان امروز می باشد.
بنابراین در این جهان اولا هیچ کشوری قادر نیست کشور دیگری را مستعمره خود نماید، و هیچ کشوری هم دیگر تن به مستعمره شدن نمی دهد. جریان مستعمره سازی مربوط به دوران تاریخی پیش از جنگ جهانی دوم است که اکثر کشورها در مناسبات تولیدی ماقبل سرمایه داری قرار داشتند. امروز اما اولا همه کشورها سرمایه داری اند و دنبال بدل شدن به قدرت محلی و منطقه ای و جهانی می باشند و برای حضور در بازار جهانی و سهم بری از آن می کوشند. دوما در متن این رقابتِ همگانی کشورهای بزرگ و کوچک سرمایه داری با یک جهان سرمایه داری بی قطب مواجه هستیم. مثال ترکیه که همزمان عضو ناتو و متحد روسیه است مثال گویای این جهان بی قطب می باشد. این وضعیت نشان می دهد که اتحاد بین کشورها نه برای ٢۵ سال که برای ۵ سال هم قابل دوام نیستند. چرا که هر کشوری در هر اتحاد و پیمانی ناچار است منافع و روابط خود با دیگر کشورها را مورد ملاحظه و محاسبه قرار دهد که عملا به چرخش و دگردیسی اتحادها و پیمان ها می انجامد. هیچ کشوری نه می خواهد و نه می تواند، همه که نه، حتی بیشتر تخم مرغ هایش را در سبد یک کشور قرار دهد و همین محاسبه مادی زیربنای لغزنده اتحادها و پیمانهای معاصر است. از این نظر مقایسه جهان بی قطب کنونی با جهان دو قطبی جنگ سرد بسیار گویاست. در جنگ سرد شوروی و اروپای شرقی در یکسو، و آمریکا اروپای غربی در سوی دیگر، دو مدل اقتصادی و سیاسی را در برابر جهان قرار داده بودند و دیگر کشورها با اطمینان به یکی از این دو قطب می پیوستند. ولی در دنیای امروز هیچ اتحاد و پیمانی بین کشورها قابل اطمینان و اتکا نیست. سرنوشت اتحادیه اروپا و برگسیت در مقابلمان است.
با توجه به این مشخصات در جهان کنونی قطبی به نام «شرق» معنی واقعی ندارد تا جمهوری اسلامی بتواند با چرخش «نگاه» اش به آن مفری برای خود بیابد. بنابراین "پیمان استراتژیک ایران و چین" بیش از آن لغزنده است که بتوان دوام ٢۵ ساله آنرا جدی گرفت.
در ایران و در سمت جمهوری اسلامی نیز عوامل متعددی هست که پیمانهایی از این دست را که مستلزم وجود ثبات و امنیت و قانونیت و ساختارهای سیاسی و اداری کارساز هستند را غیر ممکن و یا متزلزل می سازند. جمهوری اسلامی تنها از قدرت سرکوب برخوردار است و بواسطه آن می کوشد تصویر برخورداری از این ملزومات و شایسته چنین پیمانهایی را از خود ارایه کند. اما کیست که نداند زیر اقتدار سبعانه رژیم آتشفشان خشم و نفرت میلیونها توده تحت ستم در غلیان است و هر از چند گاهی با غرشی ایران را به لرزه در میآورد. ایران آبستن تحولات عظیم و زیرورو کننده است و مشاهده آن سخت نیست. اگر جمهوری اسلامی در موازنه ای نابرابر در مقابل مردم تحت ستم مقتدر جلوه می کند اما در صفوف خود توسط جدال باندهای مافیایی درگیر نبرد برای ثروت و قدرت بهم ریخته است، و برخوردار از فساد سیستمی عمیق، از اتخاذ و انجام یک سیاست منسجم در هر زمینه ای ناتوان است.
رژیم آشکارا فاسد و مبتلا به ناتوانی ساختاری و فاقد مشروعیت نزد مردم قادر نیست اعتماد واقعی برای چنین پیمانهایی را کسب کند. به این نیز باید این واقعیت را افزود که بخش مهمی از طبقه سرمایه دار ایران دوستدار رابطه با غرب است و نه تنها «نگاه به شرق» را بر نمی تابد بلکه در پروسه آن کارشکنی خواهد نمود.
در مورد چین گفتیم که پیمان استراتژیک با ایران بخشی از سیاست خاورمیانه ای و بخش کوچکتری از سیاست حضور آن در جهان است. چین رسما بارها اعلام نموده حضورش در هر جا در تقابل با هیچ کشور و قدرتی نیست بلکه در تعامل با همه و برای تقویت همکاری های بین المللی و ثبات و صلح جهان است. از اینرو در خاورمیانه، و قبل از ایران، چین سالهاست روابطه همه جانبه و دوستانه ای با اسرائیل دارد و در سالهای اخیر نیز روابط اش را با امارات و عربستان و مصر و ترکیه وسیعا گسترش داده است. مهمتر از اینها اما رابطه چین با امریکا و اتحادیه اروپا ست که از منافع بالایی برای چین برخوردار است و علی رغم تحریکات خصمانه امریکا، چین اما برای تنش زدایی و توسعه همکاریها تلاش می کند. بنابراین نگرانی های امریکا و اروپا و اسرائیل و عربستان و مصر و امارات در باره برنامه هسته ای و موشکی و توسعه طلبی های منطقه ای ایران، نگرانی چین نیز هست. لذا این نگرانی ها قطعا در ایجاد و حفظ و تداوم «پیمان همکارهای جامع» با ایران مطرح اند و حل وفصل آنها، هر چند نانوشته، بخشی از پیمان نامه هستند. چین می داند در صورت نادیده گرفتن رفع این نگرانی ها باید آماده باشد تا منافع بسیار وسیعتر و بلند تری را از دست بدهد. چین می خواهد و ناچار است در پیمان نامه ای با این ابعاد با ایران این نگرانی ها را حل کند.
بنابراین با توجه به موانعی که در جهان و ایران و چین در برابر این پیمان نامه طرح است، موفقیت آن بترتیبی که موافقین ایرانی اش ترسیم می کنند یعنی «یکی از مهم‌ترین راه‌های بی‌تاثیر کردن تحریم آمریکا» و « بن‌بست شکن» و «رابطه با قدرتمندترین کشور جهان» و «تشکیل یک قطب قدرتمند اقتصادی در مقابل غرب» و «مسیر پیشرفت ایران» و غیره، از آرزوی های محال است.
اما به نظر می آید و برخی شواهد حاکی از آنست که «برنامه همکاری جامع ایران و چین» صرفا اقتصادی نیست، و با درجه ای از توافق آمریکا، نقش سیاسی بر عهده دارد. نقشی که بتواند با حل نگرانی های موجود نسبت به ایران و تسهیل عقب نشینی آبرومند جمهوری اسلامی از برنامه هسته ای و تهدید موشکی وتوسعه طلبی منطقه ای و ترک دشمنی با اسرائیل و امریکا، ایران را به دروازه های «بازگشت به جامعه جهانی» رهنمون سازد. این شواهد کدامند؟
بالاتر گفتیم چین برای حضور فعال در خاورمیانه نمی تواند نسبت به این نگرانی ها بی تفاوت باشد و به همکارهای استراتژیک با ایران ادامه دهد. لذا هر چه زودتر ناچار است بویژه به کشورهای منطقه اطمینان دهد برای حل نگرانی ها تلاش می کند که معنایی جز خوراندن دوستانه و آبرومند «جام زهر» دوم به جمهوری اسلامی نخواهد داشت. بدنبال جنگ لفظی اولیه در نشست چین و آمریکا در آلاسکا، ۱۹ مارچ٢٠٢١، و پس از دو روز مذاکرات محرمانه، طرفین از جمله موارد توافق شان به منافع مشترک برای حل مشکل افغانستان و ایران اشاره داشتند. همزمان با نشست آلاسکا، مساله «صلح افغانستان» از نشست های قطر و دایره محدود آمریکا و طالبان و افغانستان به نشست های مسکو و استانبول و دایره وسیع تر آمریکا و طالبان و افغانستان و پاکستان و ترکیه و روسیه و با حضور چین منتقل شد. یعنی مساله «صلح افغانستان» به پروژه ای منطقه ای بویژه با حضور روسیه و چین بدل گشت. کمتر از ١٠ روز پس از نشست های آلاسکا و مسکو پیمان «همکاری های جامع بین ایران و چین» پس از ١٠ سال معلق در هوا به امضا رسید. آمریکا نه تنها به این پیمان اعتراض نکرد بلکه سخنگوی وزارت خارجه آن، ند پرایز، توضیح داد اگر چه رقابت بین آمریکا و چین اساس رابطه آنهاست اما مسایلی هم هستند که دو کشور در موردشان «همسویی تاکتیکی» (tactical alignment) دارند و یادآوری کرد که «ایران یکی از آن مورد است». وزیر خارجه چین نیز همزمان با سفر به ایران از پنج کشور خاورمیانه، عربستان و امارات و عمان و بحرین و ترکیه، دیدار داشت و در پایان طی بیانیه ای بر اینکه «این کشورها باید از سایه رقابت ژئوپولیتیکی ابرقدرت ها رهایی یابند و اختلافات منطقه ای را به عنوان سران منطقه حل کنند» تاکید نمود. و بالاخره باید به این گفته وزیر خارجه ایران، محمد جواد ظریف، در جلسه کلاب هاووس اشاره داشت که می گوید: «برای اینکه بتوانیم رابطه خوبی با چین داشته باشیم باید با اروپا رابطه خوبی داشته باشیم و اگر بخواهیم رابطه خوبی با اروپا داشته باشیم باید رابطه خوبی با چین داشته باشیم».
این شواهد نشان می دهند که اگر شدت دوقطبی موجود بین ایران از یکسو و امریکا و اسرائیل و عربستان از سوی دیگر مشکل رابطه آنها را ناگشودنی نموده است، احتمالا چین به میانجی حل آن بدل شده و جمهوری اسلامی می تواند در زیر سایه چین آرام و آبرومند، با اندکی عقب نشینی از دو سوی ایران و آمریکا، به برجام باز گردد و بموازات و یا بدنبال آن با شرکت در نشست های منطقه مانند مدل افغانستان و یا به نقل از وزیر خارجه چین «حل اختلافات منطقه توسط سران منطقه» به تهدید های موشکی و توسعه طلبی منطقه ای ایران و تهدید اسرائیل پایان داده شود. همه اینها عملا می تواند به معنای پایان بی سرو صدای تخاصم بین این کشورها و «بازگشت ایران به جامعه جهانی» باشد. بنابراین چین ایران را برای خود نمی برد بلکه آنرا با «جامعه جهانی» آشتی می دهد، و جمهوری اسلامی نیز از طریق «نگاه به شرق» با غرب و امریکا دوست می شود. در اینصورت پیمان همکاری ایران و چین با هر طول و عرضی می شود یکی از دهها پیمان و قراردادی که ایران با دیگر کشورها از جمله غرب و امریکا خواهد داشت.
اگر دریافت رابطه بین این شواهد درست باشد و این احتمال به وقوع بپیوندد، آنگاه با آغاز پایان بحران تاکنونی سیاست خارجی جمهوری اسلامی و روند عادی سازی آن مواجه خواهیم بود. اما این در همانحال به معنای حذف «دشمن» از دستگاه ایدئولوژیک جمهوری اسلامی و ریختن نیمی از هویت سیاسی آنست. «دشمن خارجی» راز اقتدار خونبار جمهوری اسلامی در داخل عیله توده تحت ستم است. حذف «دشمن» و تضعیف این اقتدار با پوشش هر ترفندی، آنهم در عصر انقلاب اطلاعات، در برابر خشم عظیم و انباشته شده این توده میلیونی به نمایش در خواهد آمد و می تواند چاشنی انفجار بزرگ باشد.
مخالفین «برنامه همکاری جامع ایران و چین» که اساسا شامل اپوزیسیون بورژوایی و ناسیونالیست جمهوری اسلامی از سلطنت طلبان و مشروطه خواهان و جمهوریخواهان و مجاهدین تا دوم خردادی های و اصلاح طلبان اطراق کرده در پنتاگون این برنامه را به عنوان «خیانت به وطن» و «وطن فروشی» و «تاراج مملکت» و «فروختن ایران» با تاکید ویژه «بخصوص به چین کمونیست» محکوم کردند. وطن پرستی و ضدکمونیسم دو عنصر همزاد سازنده سیاست اینهاست. اینها بخوبی می دانند که در ایدئولوژی سرمایه دارانه و بویژه نئولیبرالیستی شان همه چیز از نیازهای اولیه و رفاه و آسایش انسانها تا نیازهای معنوی شان تا محیط زیست و آب و خاک به کالا تبدیل شده و قابل خرید و فروش است و برای ایشان «وطن» نیز از این قاعده مثتثنی نیست. ایشان خود زبده ترین فروشندگان «وطن» هستند، «وطن» پرستان «وطن» فروش. اگر غیر از این بود می باید تاکنون سیاست مشتاقانه خود در حمایت از «پرزیدنت ترامپ» و «رژیم چنچ» امریکایی برای ویران کردن «وطن» شان را هزاران بار به ذباله دان تاریخ می ریختند. اما شیادی معاش سیاسی اینهاست. کارکرد «وطن» برای ایشان همانند «خدا» برای روحانیت شیعه است، فقط برای فریب خلق است. اگر جمهوری اسلامی به جای چین با امریکا پیمان می بست جشن بزرگ گردو شکستن با دم شان را برپا می کردند.
ضد کمونیسم این طیف که در این میان عود کرده نیز قابل توجه است. مستقل از تبیین مناسبات اقتصادی و اجتماعی در چین و معنای سوسیالیسم آن اما این کشور در سیاست خارجی اش رسما اعلام داشته که در روابط اش با دیگر کشور غیر ایدئولوژیک است و پیرو عدم مداخله در مسایل داخلی یکدیگر است و مناسبات اقتصادی اش را بر اساس ُبرد – ُبرد منافع متقابل پیش می برد. اگر نظرات معتبری که به نفع منصفانه بودن رابطه چین با دیگر کشورها در مقایسه با رابطه امریکا و غرب با آن کشورها حکم می دهند را دخالت ندهیم، آنگاه چین نیز مانند همه دول سرمایه داری وارد بازار جهانی شده و در اینجا نیز طبق قاعده عمومی بازار هر کس بفکر منفعت خود است. اگر مخالفین پیمان موجود فکر می کنند که این به نفع ایران نیست با همین می توانند مخالفت کنند و خواهان فسخ آن توسط جمهوری اسلامی باشند. اما اینها مانند آن شیادی که در بازار برای بهم زدن معامله ای به دین و نژاد و ملیت طرف مقابل حمله ور می شود، یا مانند نازیها که برای تصاحب دارایی سرمایه دار یهود به یهودیت آن حمله ور می شدند، اینجا نیز به ایدئولوژی چین حمله می کنند و سوار بر ضد کمونیسم اکیتو شده توسط فاشیست تمام عیاری به نام استیو بنن، استراتژیست ارشد دولت ترامپ، از چین شیطان سازی می کنند و از حضور آن در ایران وحشت می آفرینند.
همانطور که دیدم هر دو طیف موافقین و مخالفین «برنامه همکاری جامع ایران و چین» دو طیف نظام سرمایه داری ایران هستند که برای نجات آن از بحران و بن بست کشنده ای که در آن قرار گرفته است تلاش می کنند. یکی جمهوری اسلامی است که راه نجات خود و نظام اقتصادی را در این مقطع در پیمان همکاری با چین می بیند، و دیگری اپوزیسیون راست و بورژوایی است که راه نجات سرمایه داری ایران را در پیمان همکاری جمهوری اسلامی با امریکا می بیند که در صورت وقوع به معنای حفظ جمهوری اسلامی در قدرت و شراکت ایشان در قدرت نیز خواهد بود.
برای طبقه کارگر مساله از بنیاد متفاوت است. برای این طبقه اولا منشا همه مشقات کنونی وجود خود نظام سرمایه داری ایران است که با بهره کشی از انسان و استثمار نیروی کار ارزان، فقر و فلاکت و بی حقوقی و ناامنی و بی حرمتی گسترده و عمیقی را به بیست میلیون کارگر مزدی و خانواده هایشان تحمیل نموده است. و دوما سلطه یک قرن حاکمیت استبدادی طبقه سرمایه دار، سلطنتی و اسلامی، برای حفظ و تحکیم این نظام استثماری است که با سرکوب بی وقفه و سیستماتیک مبارزات مستقل کارگری، این طبقه را از هر گونه تلاشی برای حتی اندک بهبودی در وضع زندگی و معاش خود محروم نموده است. بنابراین جهت مبارزه طبقاتی کارگران علیه نظام سرمایه داری ایرانی و حاکمیت استبدادی آن یعنی جمهوری اسلامی است. مناقشه این حاکمیت و اپوزیسیون ارتجاعی اش بر سر رابطه با آمریکا یا چین، مناقشه طبقه کارگر نیست و باید هوشیارانه از افتادن به این باتلاق اجتناب کرد. «وطن» مایملک طبقه سرمایه دار و در خدمت استثمار و بهرکشی از کارگران است. لذا نزاع بین «وطن پرستی» و «وطن فروشی»، نزاع درونی طبقه سرمایه دار برای سهم بیشتر از ثروت تولید شده توسط کارگران است. طبقه کارگر برای جامعه ای بدون استثمار انسان از انسان، و بدون ستم بر زنان و هرشکل دیگری از ستمگری، و برای حفظ همه جانبه محیط زیست، و برای جامعه آزاد و برابر و انسانی مبارزه می کند، و همین مبارزه را باید در مرکز ثقل تحولات کنونی در ایران قرار داد.

امیر پیام

١۵ فروردین ۱۴۰۰ - ۴ آپریل ٢٠٢١

amirpayam.wordpress.com

***********

«فصل افزایش حداقل مزد»، فصل نمایش بی حقوقی مطلق طبقه کارگر

اگر سیاست جمهوری اسلامی به مثابه حاکمیت طبقه سرمایه دار علیه طبقه کارگر را در وجوه چند گانه در نظر بگیریم آنگاه یکی از مهمترین آنها تحمیل نحوه افزایش حداقل مزد و به اعتبار آن افزایش دیگر ستوه مزدی است. نحوه ای که تماما حکومتی است و حکومت فعال مایشاء «افزایش حداقل مزد» می باشد. برای این منظور جمهوری اسلامی بواسطه قانون کار ضد کارگری اش ساز و کاری را بنا کرد و آنرا به چارچوبی ثابت و غیر قابل تغییر در نزد همگان بدل نمود. طوریکه گویا نه می توان و نه باید در خارج از این چارچوب خواستار افزایش مزد شد.
به این ترتیب ماه های پایانی هر سال «فصل افزایش حداقل مزد» نامیده شده و لشکر «دلسوزان» کارگران از همه سطوح نظام اقتصادی سیاسی ضد کارگری به میدان می آیند و برای «کارگران عزیز» که «مظلوم و محروم» واقع شده اند و بویژه در سالهای اخیر علیه «فقیر سازی کارگران» سیل اشک تمساح جاری می سازند، و مصاحبه ها و گفتگوهای مفصل براه می اندازند، و خبرنگاران و خبرگزاری ها و سایت های اینترنتی خود را برای انعکاس «این امر مهم» گسیل می دارند. در متن همین فضای ایجاد شده حکومتی، نمایندگان برگزیده حکومت برای کارگران، از طرف تشکلات ساخته شده توسط حکومت برای کارگران، یعنی عناصر مزدور خانه کارگر و تشکلات اش از شوراهای اسلامی کار و انجمن های صنفی کار تا مجمع نمایندگان کارگری، به همراه نمایندگان دولت و کارفرما در نمایشی رذیلانه رقمی را به عنوان «افزایش حداقل مزد» اعلام می دارند.
اما رقمی که از درون این کلاه «سه جانبه گرایی» ارتجاع سرمایه داری اسلامی حاکم، مطابق ماده ۴١ قانون کارشان با در نظر گرفتن «سبد معیشت» و نرخ تورم اعلام شده بانک مرکزی، بیرون می آید همیشه چندین بار زیر خط فقر عملا موجود در طبقه کارگر است. به این ترتیب وضع معاش و زندگی طبقه کارگر هر سال پس از این افزایش قانونی و رسمی حداقل مزد، فقیر تر و بی چیز تر و فلاکتبار تر و ناامن تر می شود.
گفتیم «افزایش قانونی و رسمی حداقل مزد»، چرا که تصمیمات حکومتی مربوطه همواره قانونی و رسمی اند و اشاعه وهمیات «مقرارت گریزی مزدی» و «مقررات زدایی از روابط کار» و اینکه «افزایش دستمزد وجاهت قانونی ندارد»، و به اصطلاح در مخالفت با آن تصمیمات و دعوت به «اعتراض قانونی» و نیز از «مجاری قانونی» عیله آن به این توهم مخرب و تباه کننده دامن می زند که گویا در زیر سیطره این رژیم استبدادی سرمایه داری مفری برای مبارزه قانونی موجود است و گویا می توان از طریق مجاری قانونی برای افزایش معنادار حداقل مزد و یا تغییر تصمیمات گرفته شده تلاش نمود. در حالی که همه معانی و واقعیت های قانون و قانون مداری و قانون گرایی در ایران همین است که می بینیم: ارتجاع حاکم با اتکا به یک استبداد سیاسی خونبار و سرکوب گسترده، خودش قوانین را می برد و می دوزد و توسط مزدورانش منافع و منویات خود را به طبقه کارگر تحمیل می کند.
بنابراین جمهوری اسلامی همه ساله در مراسم حکومتی «فصل افزایش حداقل مزد» با قساوت «رافت اسلامی» اش طبقه کارگر را به آغوش می کشد تا بار دیگر خنجر خونین استثمار طبقاتی اش را از پشت بر پیکر این طبقه فرود آورد. این «افزایش مزد» همزاد همان شلاقی است که هر از چند گاهی بر پیکر کارگرانی فرود می آید که در اعتراض به این بی حقوقی مطلق به پا می خیزند.
«فصل تعیین حداقل مزد» همچنین نمایش بی حقوقی مطلق طبقه کارگر و تحقیر سیاسی اجتماعی این طبقه است. می دانیم که جدال بر سر مزد از پایه های مهم رابطه کار و سرمایه است. اگر حقیقتی در این ادعای نظام سرمایه داری باشد که دو سوی این رابطه به همان معنای سرمایه دارانه اش آزادانه قرارداد می بندند آنگاه از بدیهیات است که طبقه کارگر باید بتواند، با ایجاد تشکلات مستقل خویش، و انتخاب نمایندگان واقعی اش، و استفاده آزادانه از امکان اعتصاب و تجمع و اعتراض، و نیز برخوردار از حق مذاکره مستقل و حق انعقاد قرارداد جمعی توسط نمایندگان اش با کارفرمایان و صاحبان سرمایه و دولت، برای دفاع از منافع خود توانمند گردد.
جمهوری اسلامی چهل سال است که طبقه کارگر را از همه این حقوق رسمیت یافته در جوامع سرمایه داری محروم کرده است. جمهوری اسلامی با توسل به انواع شیوه های ضد انسانی تلاش نموده مبارزات کارگری را منحرف و کنترل و مهار کند و آنجا که این شیوه ها جواب ندهد با سرکوب مستقیم این مبارزات را عقب می راند، فعالین مستقل و راستین و وفادار طبقه کارگر را به زندان و سلول انفرادی افکنده و تحت شکنجه های جسمی و روحی قرار می دهد، یا آنها را با ایجاد فشارهای امنیتی و تهدیدهای مداوم و ایجاد وثیقه های سنگین عملا از فعالیت باز می دارد. آنگاه در متن اعمال این بی حقوقی گسترده به طبقه کارگر هر سال تحمیل تعرضی دیگر به سطح زندگی کارگران و تشدید بهره کشی از آنان را به نام «افزایش حداقل مزد» به صحنه می آورد تا پیشاپیش امکان شکل گیری یک مبارزه واقعی برای افزایش واقعی مزدها را منتفی سازد.
بنابراین اگر «افزایش حداقل مزد» به شیوه و ساز و کاری که جمهوری اسلامی برای آن تعیین کرده، و آنرا به همگان تحمیل نموده تا برای افزایش مزد تنها در این چارچوب حکومتی حرکت کنند، چیزی جز تشدید فقر فلاکت و ناامنی و بی حقوقی و بی حرمتی برای طبقه کارگر نیست، آنگاه مبارزه واقعی برای افزایش واقعی مزدها باید بتواند به شیوه و ساز و کاری تماما متفاوت و در چارچوبی تعیین شده توسط طبقه کارگر انجام گیرد.
از اینرو ضروری است که چنین مبارزه ای در اولین گام خود را به مبارزه ای برای همه فصول بدل سازد. در ماههای آخر سال و در همان نمایش حکومتی «افزایش حداقل مزد» نیز باید فشار آورد اما نباید آن چارچوب را برسمیت شناخت و به آن محدود ماند. با توجه به بی حقوقی مطلق کارگران و سلطه استبداد سیاسی و بحران اقتصادی مزمن و تعرض بی وقفه به سطح معاش طبقه کارگر و تورم افسار گسیخته و سقط ارزش پول ملی و غیره، مبارزه برای افزایش مزد ها باید مبارزه ای هر روزه و هر ماهه و دایمی باشد. چارچوب حکومتی یکبار در سال برای افزایش مزد را باید زیر پا گذاشت و این مبارزه را به امری دائمی بدل نمود. محدود شدن به این چارچوب حکومتی عملا به معنای مسکوت ماندن مبارزه مستقل طبقه کارگر برای افزایش واقعی مزد است و باید از آن اجتناب کرد.
این مبارزه در صورتی موثر است که متکی بر سنت عمل مستقیم توده های کارگر و متکی بر اعتراض جمعی آنان در محیط کار و جامعه باشد. به این منظور لازم است که همه تشبثات قانون گرایانه و توهمات اقدام از مجاری قانونی را که سرابی بیش نیستند بدور ریخت و همه فکر و اندیشه و عمل و خلاقیت خود را بر ایجاد صف متحد و منسجم توده های کارگر و برپایی مبارزه ای جمعی و مستقل و موثر و حدالمقدور امن متمرکز نمود. جنبش کارگری ایران از لحاظ تجربه چنین مبارزاتی در مضیقه نیست و تجربیات هپکو و فولاد اهواز و نیشکر هفت تپه از نزدیک در دسترس است. تنها لازم است به دور از تشبثات قانون گرایانه برای افزایش مزد، و با اتکا به عمل مستقیم توده های کارگر و آموختن از همین تجربیات ارزنده و ایجاد ارتباط و پیوند بین بخش های فعال جنبش کارگری که در سراسر ایران موجودند مبارزه ای همیشگی برای افزایش مزدها را سازمان داد.
در جامعه ایران که فقر و نداری و نابرابری و بی حقوقی و جان باختن بخاطر نان هر دم گسترش می یابد، این مبارزه در صورتی می تواند از قدرت لازم برای عقب راندن استبداد حاکم و تحمیل افزایش واقعی مزدها به حکومت برخوردار شود که اولا حامل همه مطالبات مزدی طبقه کارگر از کارگران در مشاغل با ثبات و دایمی، تا نود درصد انواع کارگران قراردادی ، تا کارگران اسیر پیمانکاری ها، و نیز قربانیان حقوق های معوقه، و آن «۱٠ میلیون کارگر زیرزمینی با حقوق ٧٠٠ تا ٨٠٠ هزار تومانی در کشور» باشد و همه آنان را در بر بگیرد. دوما این مبارزه در اتحادی استراتژیک با دیگر بخش های طبقه کارگر که فی الحال درگیر مبارزه برای بهبود زندگی خود هستند از جنبش وسیع و فعال بازنشستگان و معلمان و پرستاران تا رانندگان شاغل در حمل و نقل و پیک های موتوری اسنپ و غیره قرار گیرد و متحدا پیش برود. سوما جنبش کارگری بطور کلی و جنبش برای افزایش واقعی مزدها نیاز دارد حامی آن بخش های طبقه کارگر که به مشاغل پر مشقت و مرگبار کولبری و سوخت بری و دست فروشی وادار شده اند باشد، و نیز از مطالبات انسانی و آزادیخواهانه دیگر اقشار اجتماعی حمایت کند تا بتواند از همدلی و حمایت گسترده اجتماعی برخوردار گردد.
بالاخره یک مبارزه موثر برای افزایش واقعی مزدها که خارج از چارچوب سالانه حکومتی برای این منظور و با رد و نفی توهمات قانون گرایانه و متکی بر عمل مستقیم و متحد وسیعترین توده های کارگر و زحمتکش شکل می گیرد نیاز دارد در پرتو دیدگاهی حرکت کند که واقف است در دل یک نظام سرمایه داری عمیقا بحران زده و به گل نشسته برای افزایش مزد تلاش می کند. نظام سرمایه داری ایران متکی بر استثمار نیروی کار ارزان است و به چیزی کمتر از تعرض بی وقفه به سطح معاش و زندگی طبقه کارگر نمی اندیشد. تعرضی که در بحران فزاینده کنونی و تحت حاکمیت یک رژیم استبدادی تنها عمق و گسترش می یابد. توجه به این حقایق یعنی توجه به اینکه کاملا ممکن است طبقه کارگر به نقطه ای برسد که برای افزایش واقعی مزد راهی جز انقلاب علیه کلیت ساختار اقتصادی و سیاسی حاکم نداشته باشد. فراموش نکنیم که در تاریخ صد ساله نظام سرمایه داری ایران تنها در سال ۱۳۵٨ حداقل مزد دو برابر شد و آن نیز دستاورد انقلابی بود که طبقه کارگر نقش موثری در آن داشت.

امیر پیام

١٧ اسفند ۱۳۹۹ -٧ مارچ ٢٠٢۱

***********

کمونیسم چیست و کمونیستها کیانند؟*

جنبش مستقل و توده ای طبقه کارگر ایران علی رغم همه محدودیت ها و موانع موجود در حال رشد و گسترش است. وضعیت فلاکت بار معیشتی و بی حقوقی مطلق کارگران در سرمایه داری متکی بر نیروی کار ارزان در ایران و حفظ و تحکیم و تداوم این وضعیت به واسطه سلطه رژیم استبدادی و نیز عدم حضور یک سیاست مبارزاتی روشن و واحد بر جنبش از جمله مهمترین این محدودیت ها و موانع هستند. اگر چه آهنگ رشد و گسترش جنبش در سطح سازمانیابی توده ای کارگران متناسب با نیازهای آن و وسعت مبارزات کارگری نیست اما حرکت بسمت عمق و افزایش آگاهی طبقاتی کارگران و غلیان فکری و سیاسی در بین فعالین آنان خصلت نمای پیشروی جنبش است. رشد خودآگاهی طبقاتی در بین کارگران به طرح مسایلی اساسی انجامیده که در صورت کسب شناخت صحیح و در انطباق با منافع طبقاتی کارگران از هم اکنون جنبش طبقاتی را برای مصافهای بزرگ آینده آماده می سازد.
اگر آگاهی طبقاتی در بین کارگران همان عنصر تعیین کننده و رهایی بخش برای بدل نمودن کارگران از طبقه «درخود» بردگان مزدی تحت سیطره مطلق صاحبان و مالکین سرمایه و ثروت و قدرت سیاسی موجود، به طبقه «برای خود» پرولتاریای آگاه و متحد و مقتدر و مدعی برچیدن نظام بردگی مزدی و بدست گرفتن اختیار و اداره جامعه بشری است، آنگاه هسته مرکزی و ستون فقرات و محور تعیین کننده این آگاهی طبقاتی چیزی جز کمونیسم نیست. چرا که کمونیسم همزمان آرمان و علم رهایی طبقه کارگر از بردگی و اسارت سرمایه است، و بدون آن، یعنی «آگاهی طبقاتی» بدون کمونیسم در خدمت حفظ و تحکیم و تقویت موقعیت بردگی طبقه کارگر خواهد بود. بنابراین تبیین کمونیسم و اینکه چه هست و چه نیست و اهداف نهایی و فوری آن کدامند و رابطه آن با طبقه کارگر چگونه است و کمونیست ها از چه اصولی باید پیروی کنند بخش مهمی از تبیین درست از آگاهی طبقاتی کارگران است. در این مختصر تلاش می شود تا به جنبه هایی از این سوالات پرداخته شود.
می دانیم که همواره جریانات سیاسی زیادی بوجود آمدند که به انحا مختلف نام سوسیالیسم وکمونیسم را بر خود نهادند. این مسئله به دوران ما محدود نبوده بلکه همزاد بخش اعظم تاریخ جامعه سرمایه داری است. حتی در دهه چهل قرن نوزدهم یعنی ١٧٠ سال پیش و در آغاز فعالیت کارل مارکس و فردریک انگلس نیز چنین بوده است. در حقیقت بخش سوم مانیفست کمونیست منتشر ژانویه ۱۹۴٨ به تبیین همین انواع سوسیالیسم در آن مقطع اختصاص دارد. در آنجا، مارکس و انگلس از «سوسیالیسم فئودالی»، «سوسیالیسم خرده بورژوازی»، «سوسیالیسم مسیحی یا سوسیالیسم کشیشی»، «سوسیالیسم آلمانی یا سوسیالیسم حقیقی» به عنوان انواع «سوسیالیسم ارتجاعی» نام می برند. آنها همچنین از «سوسیالیسم بورژوایی» و «سوسیالیسم تخیلی» به عنوان «سوسیالیسم محافظه کار» یاد می کنند. امروز در جهان و در عرصه سیاست ایران بسیار بیش از قبل با انواع جریاناتی مواجه ایم که خود را «سوسیالیست» و «کمونیست» و «گرایش رادیکال» و«گرایش چپ» و «ضد سرمایه داری» و غیره معرفی می کنند.
بنابراین با این همه تنوع چگونه می توان تشخیص داد که کمونیسم چیست و کمونیستها کیانند؟ مبنای قضاوت کدام است؟ و با چه ملاکی می توان در این مورد به فهم حقیقت نایل شد؟ برای پاسخ نمی توان به آنچه که این جریانات در باره خود می گویند اتکا کرد. ابتدا باید تفاسیر آنها در باره خودشان را کنار گذاشت و به سراغ منشا خود کمونیسم رفت. یعنی به آنچه که این جریانات هر یک به نوعی خود را به آن متصل می کنند. آن منشا چیزی جز کتابچه «مانیفست کمونیست» نیست.** امروز بیش از هر زمان ضروری است کمونیسم را مستقیما از زبان بنیانگذاران و آثار متفکران اصلی آن مورد مطالعه قرار داد. یکی از این مهمترین آثار، مانیفست کمونیست است. این اثر در زمان خود در پاسخ به این ضرورت به رشته تحریر در آمد که وقت آن رسیده بود تا کمونیستها «نظرات و مقاصد و تمایلات خویش را در برابر جهانیان آشکارا بیان دارند». اگر چه امروز بدنبال بیش از یک قرن و نیم از انتشار مانیفست این اثر نیازمند انطباق با تحولات وسیع نظام سرمایه داری و تجربیات عظیم طبقه کارگر در این مدت است، اما آن «نظرات و مقاصد و تمایلات» طرح شده در آن از مبانی اساسی کمونیسم بوده و تا جامعه سرمایه داری پابرجاست، معرف و خصلت نمای کمونیسم اند. از اینرو برای شناخت کمونیسم می باید ابتدا همان مبانی اساسی مانیفست را شناخت و سپس آنرا ملاک قضاوت جریانات مدعی کمونیسم قرارداد.

هدف اصلی کمونیسم

کمونیسم چیست؟ برای پاسخ به این سوال لازم است که کمونیسم را مانند هر جنبش اجتماعی دیگر نظیر کنسرواتیسم و لیبرالیسم و ناسیونالیسم وغیره، از روی اصلی ترین هدف و افقی که در مقابل جامعه قرار می دهد و به این صورت خود را از جنبش های دیگر متمایز می سازد بازشناخت. از اینرو در یک سطح کلی کمونیسم جنبش رد و نفی هرگونه ستم و تبعیض طبقاتی و جنسی و نژادی و ملی و مذهبی و عقیدتی و توانایی های جسمی و جهت گیریهای جنسی و تفاوتهای سِنی و تخریب محیط زیست است. یعنی کمونیسم جنبشی برای آزادی و برابری و رفاه و حرمت و سعادت قطعی و بی بازگشت انسانها و حفظ محیط زیست آنهاست. بطور مشخص اما کمونیسم علم رهایی طبقه کارگر از اسارت نظام سرمایه داری و راهکار برچیدن این نظام است. کمونیسم همچنین با نفی نظام سرمایه داری و نفی بنیادهای از خود بیگانگی جهانشمول بشری نیز جنبش رهایی انسان است. در عین حال اما مانیفست کمونیست «صفت ممیزه کمونیسم» از همه جنبش های سیاسی دیگر را با تاکید بر اینکه این صفت ممیزه «عبارت است از الغای مالکیت بورژوازی» اعلام می دارد. چرا که : «مالکیت خصوصی بورژوازی، آخرین و کاملترین مظهر آنچنان تولید و تملک محصولی است که بر تضادهای طبقاتی و استثمار فرد از فرد مبتنی است». اینجا ما با همین «صفت ممیزه کمونیسم» کار داریم.
اگر چه مارکس و انگلس در جاهای دیگری در مورد مالکیت غیر خصوصی و دولتی بورژوازی هشدار داده بودند، اما «الغای مالکیت بورژوازی» عمدتا به معنای مالکیت خصوصی بورژوازی مورد نظر قرار می گرفت. با انقلاب کارگری اکتبر و برقراری اولین حکومت کارگری و سپس شکست و جمعبندی آن معلوم شد که بورژوازی می تواند در شکل دولتی مالکیت نیز به استثمار طبقه کارگر و بقای نظام خود ادامه دهد. پس از این تجربه ضروری شد که هدف اصلی کمونیسم یعنی «الغای مالکیت بورژوازی» را با تاکید بر الغای هر دو شکل خصوصی و دولتی آن مشخص نمود.
اما چرا «الغای مالکیت بورژوازی» هدف اصلی کمونیسم است؟ به این دلیل که اولا، تقسیم جامعه به اکثریت فرودست و اقلیت بالا دست و وجود تضادهای طبقاتی و ستم طبقاتی و استثمار فرد از فرد که در طول تاریخ جامعه طبقاتی وجود داشت به نظام سرمایه داری منتقل شد. سرمایه داران با «الغای مالکیت فئودالی» در قرنهای ۱٨ و ۱۹، مالکیت خود را جانشین آن نمودند. با کسب این مالکیت، بورژوازی همه آن مصائب طبقاتی قبل را، اینبار در شکل جدید تقسیم طبقاتی جامعه به طبقه اکثریت کارکن و تولید کننده همه ثروت و خود بی چیز، یعنی کارگران یا پرولتاریا؛ و به طبقه اقلیت غیر مولد و انگل و مفتخور و اما صاحب و مالک هم چیز یعنی سرمایه داران یا بورژوازی، به نظام جدید منتقل نمود. به اینترتیب استثمار وبهره کشی از طبقه کارگر و ستم طبقاتی سرمایه داران بر کارگران به اصل حیاتی و رکن اساسی جامعه سرمایه داری تبدیل شد. از اینروست که طبقه کارگر برای رهایی از استثمار و ستم طبقاتی وارده بر خود هیچ چاره ای جز«الغای مالکیت بورژوازی» ندارد.
دوم اینکه، رهایی طبقه کارگر از ستم و استثمار طبقاتی نظام سرمایه داری در گرو از بین رفتن هر گونه استثمار و ستم بر انسان است. تنها هنگامی جامعه به معنای واقعی آزاد و برابر و انسانی می شود و بشر روی خوش زندگی را تجربه می کند و کارگران از قید بردگی مزدی آزاد و رها می شوند که همه نوع مالکیت خصوصی و دولتی و طبقاتی و در راس همه مالکیت بورژوازی بر ابزار و وسایل تولید جامعه لغو شود. بنابراین هدف طبقه کارگر از «لغو مالکیت بورژوازی» نمی تواند به معنای ایجاد شکل دیگری از مالکیت خصوصی که «بر تضادهای طبقاتی و استثمار فرد از فرد مبتنی است» باشد. طبقه کارگر با «الغای مالکیت بورژوازی» آنرا به «مالکیت دسته جمعی متعلق به کلیه اعضا جامعه» مبدل می کند. به این ترتیب است که :«به جای جامعه کهن بورژوازی، با طبقات و تناقضات طبقاتی اش، اجتماعی از افراد پدید می آید که در آن تکامل آزادانه هر فرد شرط تکامل آزادنه همگان است». تنها در چنین جامعه ای «که در آن تکامل آزادانه هر فرد شرط تکامل آزادانه همگان است» ریشه و زمینه هر گونه ستم و استثمار و بردگی خشکیده و فنا می شود و طبقه کارگر با رهانیدن خود از جامعه طبقاتی، کل بشریت را رها می سازد. پس هم به دلیل سلبی نفی استثمار و الغای بردگی کارگران توسط سرمایه داران، و هم به دلیل اثباتی بنا نمودن جامعه ای نو از انسانهای آزاد و برابر و نوعدوست، الغای مالکیت بورژوازی توسط طبقه کارگر ضروری و این نیز هدف اصلی کمونیسم است.

نزدیکترین هدف کمونیستها

اکنون این سوال طرح می شود که هدف اصلی کمونیسم چگونه حاصل می شود و چگونه مالکیت بورژوازی توسط طبقه کارگر لغو می شود؟ پاسخ به این سوال ما را به یکی دیگر از ارکان کمونیسم یا به تاکید مانیفست به «نزدیکترین هدف کمونیستها» می رساند.
مارکس و انگلس آن طریقه ای را که طبقه کارگر باید اتخاذ کند تا به الغای مالکیت بورژوازی و رهایی وی از استثمار و ستم طبقاتی بورژوازی و گسستن زنجیر بردگی اش منجر شود، به اینگونه در مانیفست کمونیست فرموله می کنند: « نزدیکترین هدف کمونیستها همان است که دیگر احزاب پرولتاری در پی آنند: یعنی متشکل ساختن پرولتاریا بصورت یک طبقه، سرنگونی سیادت بورژوازی، و احراز قدرت سیاسی حاکمه پرولتاریا». این سه وظیفه یعنی: ١- «<متشکل ساختن پرولتاریا بصورت یک طبقه»، ٢- «سرنگون ساختن سیادت بورژوازی»، ۳- «احراز قدرت سیاسی حاکمه پرولتاریا»، در ارتباطی تنگاتنگ و درهم تنیده به معنی حرکت استراتژیک بسمت کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر است. توجه شود که این استراتژی طبقاتی را مارکس و انگلس در سال ۱٨۴٨ یعنی ١٧٠ سال پیش، که پیدایش و رشد نظام سرمایه داری و کسب قدرت سیاسی توسط بورژوازی تنها محدود به معدودی از کشورهای اروپایی بود، به عنوان «نزدیکترین هدف کمونیستها» طرح کردند. بنابراین امروز که نظام سرمایه داری سلطه بلاع منازع خود را بر همه نقاط جهان گسترده و تعداد کارگران و پرولتاریای جهانی به میلیارها رسیده است، این «نزدیک هدف کمونیستها» بمراتب بیشتر اهمیت می یابد.
چرا سرنگونی قدرت سیاسی بورژوازی و کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر اینقدر ضروری و حیاتی و به مثابه «نزدیکتری هدف کمونیستها» ست؟ چرا کمونیستها می خواهند و برای آن تلاش می کنند که طبقه کارگر بورژوازی را از قدرت سیاسی ساقط نموده و خود به عنوان یک طبقه راسا به قدرت برسد؟ مانیفست کمونیست توضیح می دهد که: « پرولتاریا از سیادت سیاسی خود برای آن استفاده خواهد کرد که قدم به قدم تمام سرمایه را از چنگ بورژوازی بیرون بکشد، کلیه آلات تولید را در دست دولت، یعنی پرولتاریا که بصورت طبقه حاکمه متشکل شده است، متمرکز سازد». بنابراین برای اینکه طبقه کارگر بتواند «تمام سرمایه را چنگ بورژوازی بیرون بکشد» یعنی «الغای مالکیت بورژوازی» را عملی سازد؛ و هم اینکه خود را از موقعیت بردگی مزدی رها ساخته و بصورت «طبقه حاکمه متشکل» درآید، ناچار است و هیچ راهی جز این ندارد که بورژوازی را بزیر کشیده و خود قدرت سیاسی را کسب کند.
اما برای طبقه کارگر، کسب قدرت سیاسی فی نفسه هدف نیست و طبقه کارگر قدرت را نمی گیرد تا برای ابد به «طبقه حاکمه متشکل» بدل شود. قدرت سیاسی یگانه ابزار موجود و کارسازترین وسیله ای است که طبقه کارگر می تواند با کسب آن، گذار از جامعه ضد انسانی سرمایه داری به جامعه انسانهای آزاد و برابر کمونیستی را ممکن سازد. این گذار را مانیفست به اینصورت توضیح می دهد: «هنگامی که پرولتاریا بر ضد بورژوازی ناگزیر بصورت طبقه ای متحد گردد، و از راه یک انقلاب، خویش را به طبقه حاکم مبدل کند و به عنوان طبقه حاکم مناسبات کهن تولید را از طریق اعمال جبر ملغی سازد، آنگاه همراه این مناسبات تولیدی شرایط وجود تضاد طبقاتی را نابود کرده و نیز شرایط وجود طبقات بطورکلی و در عین حال سیادت خود را هم به عنوان یک طبقه از بین می برد». بنابراین کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر برای از میان برداشتن زمینه های مادی و طبقاتی هر نوع قدرت سیاسی حاکم و ازجمله دولت خود کارگران است، چراکه هدف از کسب قدرت چیزی نیست جز اینکه: «به جای جامعه کهن بورژوازی، با طبقات و تناقضات طبقاتی اش، اجتماعی از افراد پدید می آید که در آن تکامل آزادانه هر فرد شرط تکامل آزادنه همگان است.»
به این ترتیب، کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر به اساسی ترین مساله مبارزه طبقاتی و یگانه تضمین پیشروی پایدار بسمت رهایی از همه ستم ها و مصائب جامعه سرمایه داری و رهایی خویش از موقعیت بردگی مزدی است. بنابراین لغو مالکیت بورژوازی و لغو کارمزدی در اولین و حیاتی ترین و تعیین کننده ترین قدم به معنای کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر است. چرا که «قدرت سیاسی حاکمه به معنای اخص کلمه عبارت است از اعمال زور متشکل یک طبقه برای سرکوب طبقه دیگر». هنگامی که این قدرت، یعنی قدرت دولتی، در اختیار طبقه سرمایه دار است، و از آنجا که «قدرت دولتی نوین فقط کمیته ایست که امور مشترک همه طبقه بورژوازی را اداره می نماید»، این طبقه با اتکا به قوانین و نیروهای مسلح سرکوبگرش برای «اعمال زور متشکل» خود به منظور سرکوب طبقه کارگر و حفظ و تحکیم موقعیت بردگی وی عمل می کند. برعکس، هنگامی که قدرت سیاسی به دست طبقه کارگر می افتد به مثابه «اعمال زور متشکل» کارگران برای «» و رهایی طبقه کارگر از بردگی مزدی، و برای رهایی همه انسانها از مصائب جامعه سرمایه داری و جوامع طبقاتی بطور کلی بکار میرود.
بالاتر گفتیم که «الغای مالکیت بورژوازی» هدف اصلی کمونیسم است که بدون انجام و عملی نمودن آن هیج صحبتی از نفی نظام سرمایه داری و لغو کارمزدی نمی توان در میان باشد. همینطور دیدیم که دست یافتن به این هدف اصلی خود در گرو بزیر کشیدن بورژوازی از قدرت سیاسی و کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر است. اینجا ما به این حکم مهم می رسیم که کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر از اصول اساسی و بنیادین کمونیسم است. کمونیسم بدون تاکید روشن و قاطع بر اصل کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر، کمونیسم نیست. بلکه رفرمیسمی است که برای فریب کارگران به جلد کمونیسم درآمده است.

کمونیسم و امر خود رهایی کارگران

گفتیم که لغو مالکیت بورژوازی به عنوان هدف اصلی و کسب قدرت سیاسی به عنوان نزدیکترین هدف، از ارکان مهم کمونیسم و پذیرش و اعتقاد به آنها از شروط لازم و اولیه کمونیست بودن است. اما این اعتقاد می تواند در سطح نظر باقی بماند و از آنجا که مدعیان کمونیسم و «کمونیست» ها نیز از خاستگاه های طبقاتی متنوعی می آیند، اعتقاد آنها می تواند تغییر کند و تفاسیر خاص خود را بیابد و به تولید انواع «سوسیالیسم» که فقط در نام سوسیالیست اند تغییر ماهیت دهند. آنچه که اعتقاد به کمونیسم را جان و مایه طبقاتی می بخشد و در حاملین آن تعهد طبقاتی نسبت به اهداف کمونیستی را بارور می سازد، همچنین باور و التزام عملی به امر خود رهایی کارگران است. از نظر مارکس و انگلس خود رهایی کارگران یعنی اینکه: «نجات طبقه کارگر فقط می تواند بدست خود طبقه کارگر صورت گیرد». طبعا پاسخ اینکه چرا طبقه کارگر «فقط می تواند بدست خود» رها شود بسادگی اینست که اگر قرار بود طبقات غیر کارگر ناجی طبقه کارگر باشند، خوب حتمی آنها از آغاز کارگران را مورد استثمار و بهره کشی قرار نمی دادند یا خیلی جلوترها این عمل غیر انسانی را محکوم نموده و کنار می گذاشتند. اعتقاد راستین مارکس و انگلس به این امر آنقدر عمیق و منحصر بفرد بود که هنگام سخن از اهداف کمونیسم هیچگاه از یاد نمی بردند تاکید کنند: الغای مالکیت بورژوازی توسط طبقه کارگر، سرنگونی سیادت بورژوازی توسط طبقه کارگر، احراز قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر. از اینرو اندیشه خود رهایی کارگران از چند جنبه برای طبقه کارگر و نیز کمونیستها اهمیت بسزایی دارد.
پیش از هر چیز اینکه امر «خود رهایی کارگران» فی الحال و خیلی جلوتر از ما و در سراسر تاریخ جامعه سرمایه داری و در دل همه مبارزات کوچک و بزرگ و بی وقفه کارگری جریان دارد. اگر اسیر تقسیمات مدرسه ای مبارزات به اقتصادی و سیاسی نشویم، آنگاه همه مبارزات کارگری بستر تلاش طبقه کارگر برای رهایی اند. نزد مانیفست کمونیست این مبارزات بی وقفه از آنِ همان طبقه کارگری است که: «مبارزه اش بر ضد بورژوازی موازی با زندگی اش آغاز می گردد». بنابراین امر خود رهایی کارگران چیزی نیست که در جایی اختراع شده باشد و کسانی بخواهند به طبقه کارگر منتقل کنند و یا کسانی دیگر آنرا نادیده گرفته و دور بزنند. این امر، زنده و جاری و موجود است، فقط باید آنرا برسمیت شناخت و به تقویت آن متعهد بود و برای روشن بینی سیاسی و طبقاتی آن تلاش کرد.
وقوف به این امر و درک ضرورت و اتکا به آن برای کارگران حیاتی است. هر کارگری باید بداند درگیر چنا ن مبارزه ای است که «با زندگی اش آغاز شده است» و هر لحظه آن تلاشی است برای تضعیف قدرت سرمایه و رهایی از ستم و اسارت آن. وقوف به این مساله، منشا اعتماد به نفس و غرور طبقاتی و باور به نیرو و ابتکارات و امکانات طبقاتی خود در بین کارگران است که برای پیشروی های آینده و ایجاد تغییرات بزرگ حیاتی اند. اما عدم وقوف کارگران به ضرورت و اهمیت خود رهایی خویش و غفلت از اینکه عملا هم درگیر چنین مبارزه ای اند به این می انجامد که به نیروهای طبقات غیر کارگر به عنوان ناجی بنگرند و بر خلاف منافع طبقاتی شان به ابزاری برای تامین منافع آنان تبدیل شوند. طبقه کارگر مهم ترین نیروی اجتماعی است که وزن سنگین آن در همه تحولات سیاسی و اجتماعی نقش تعیین کننده دارد. هنگامی که این نیرو به منافع و توان وامکانات و مناسبات اجتماعی وشرایط سیاسی که در آن قرار دارد آگاهی پیدا می کند به نیرویی برای خود بدل می شود و طبقه کارگر برای رهایی طبقه کارگر به حرکت در می آید. در غیر اینصورت نیروی کارگران برای تامین منافع طبقات دیگر ربوده می شود.
طبقات غیر کارگر همیشه به کارگران با هدف بهره گرفتن از نیروی سیاسی و اجتماعی آنان نگریسته اند. مانیفست به اشراف فئودال فرانسه و انگلیس اشاره دارد که بخوبی نشان دهنده عمق و قدمت دیرینه این قبیل بهره برداری هاست: «اشراف فرانسه و انگلیس بنا به اقتضای موقعیت تاریخی خویش ماموریت شان این بود که بر ضد جامعه معاصر بورژوازی هجونامه هایی بنگارند» و در باره این هجونامه ها مانیفست ادامه می دهد که «اشراف برای جلب شفقت، می بایستی بظاهر چنین جلوه گر سازند که در بند منافع خود نیستند و داد خواست آنان به ضد بورژوازی فقط بخاطر حفظ منافع طبقه کارگر استثمار شده است». امروز نیز اینگونه تلاشها از طرف دستجات مختلف بورژوازی ایران ، چه در قدرت و چه در اپوزیسیون، بشدت جریان دارد.
بنابراین از آنجا که طبقه کارگر در مبارزه اش تنهاست چرا که منافع طبقات دیگر در جهت حفظ و تحکیم موقعیت فرودست و استثمار شونده اوست، و طبقه کارگر نباید به ابزار تامین منافع آنان تبدیل شود، تاکید و التزام به اصل خود رهایی کارگران ضروری است. اما فراتر از اینها، قبلا گفتیم که رهایی قطعی طبقه کارگر به رهایی کل بشریت و برقراری جامعه آزاد و برابر و انسانی گره خورده و بهمراه آن انجام می شود. از اینرو در بطن مبارزه طبقاتی، بتدریج کارگران به عنوان سازندگان و هدایت کننده گان و مدیران جامعه نوین و راهی بخش بشریت قد علم می کنند و لازم است که بخود در این سطح بنگرند. بنابراین نه فقط به دلیل وضعیت حال و چگونگی رهایی از نظم موجود، بلکه همچنین برای نیازها و ضرورتهای آینده و ساختن جامعه نوین است که امر خود رهایی کارگران به مساله ای اساسی در کمونیسم تبدیل می شود.
از اینرو پذیرش و دفاع از امر خود رهایی کارگران یکی از مبانی هویتی کمونیست هاست که آنها را موظف می کند تا برای تقویت و تحکیم این امر فعالانه تلاش کنند. اما معنی عملی این تلاش، جدا از آگاهگری اثباتی و ضروری در باره اهمیت مساله، اینست که با اتخاذ مواضع و روشهای مناسب، مبارزه طبقه کارگر را که «با زندگی اش آغاز می گردد» در کلیت اش تقویت کنند. با تقویت کلیت مبارزه کارگران است که امر خود رهایی آنان تقویت می شود و گامی مهم برای تبدیل طبقه کارگر به طبقه ای برای خود برداشته می شود. بنابراین، حمایت بی چشمداشت و بی تبعیض از همه مبارزات کارگری با همه جزئیاتشان، حمایت از ابتکارات مبارزاتی کارگران، دفاع از همه فعالین و جمع ها و تشکلهای کارگری، درک و پذیرش وقوع اشتباه و خطا و انحراف در تشکلات و مبارزات کارگری، همفکری و همیاری رفیقانه برای رفع اشتباهات و اصلاح انحرافات از درون و به عنوان عضوی از جنبش، هماهنگ بودن با حرکت عمومی جنبش، فهم و رعایت و گردن نهادن به مصالح عالی جنبش کارگری در برابر طبقه حاکمه، آموختن از مبارزات کارگری، گوش دادن به نگرانی ها و ملاحظات رهبران و فعالین عملی جنبش و لحاظ نمودن نظرات آنان، تلاش برای پاسخ دادن به نیازهای مبارزه عملی، تقویت دیدگاه طبقه در برابر طبقه، طرد و رد دیدگاه «دامن زدن به تقابل گرایشات درون طبقه»، تقویت تقابل جنبش مستقل کارگری با رژیم حاکم و تشکلات ضد کارگری وابسته به آن، همه آن نکاتی هستند که توجه صادقانه و مسئولانه و جدی به آنها از طرف کمونیستها، امر خود رهایی کارگران را تقویت نموده و شکوفا می نماید.

کمونیسم و مبارزه برای معاش

تا اینجا بر مبانی و ارکان اساسی کمونیسم تاکید نموده و گفتیم کمونیست کسی است که به این مبانی معتقد و پایبند باشد. دیدیم که الغای مالکیت بورژوازی و سرنگونی سیادت طبقاتی بورژوازی و کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر از جمله شروط رهایی کارگرانند. همه اینها توسط خود طبقه کارگر انجام میشوند، چرا که هیچ طبقه دیگری نه می خواهد و نه می تواند و نه باید این نقش را بعهده بگیرد. طبقه کارگر نیز برای ایفای نقش خود برای رهایی خویشتن باید به این وقوف حاصل کند که نجاتش فقط بدست خود وی صورت می گیرد. اکنون این سوال طرح می شود که آیا صرف آگاهی کارگران به نقش خویش و ضرورتهای رهایی شان، خود امر رهایی و نیز تحول مورد نیاز آنان حاصل می شود؟ چگونه کارگران می توانند بسمت رهایی از اسارت نظام سرمایه داری پیشروی کنند؟ موانع مقابل این پیشروی کدامند؟ اینجا به یک جنبه فوق العاده مهم و تعییین کننده در زندگی و مبارزه طبقه کارگر می رسیم که عبارت است از: مساله تامین معاش طبقه کارگر و مبارزه برای معاش. اگر چه مبارزه روزمره و جاری طبقه کارگر برای تحمیل طیف متنوعی از مطالبات فوری در زمینه های اقتصادی و سیاسی و حقوقی به این نظام و برای برخورداری از زندگی و شرایط کار بهتر است، اما محور این مبارزه، تامین معاش امن تر و مناسب تر و بهتر می باشد. مساله معاش طبقه کارگر آنچنان مشغله لحظه به لحظه و روزمره و دایمی وهمچنین مساله ای مادی و زیربنایی و تعیین کننده در زندگی و مبارزه کارگران است که کل اعتقادات و آرزوها و آرمانها و امیدها و مبارزه آنان برای رهایی از نظام سرمایه داری را تحت سلطه و سیطره تاثیرات خود می گیرد. طبعا امر پیشروی طبقه کارگر بسمت رهایی از نظام سرمایه داری ملزومات و تدارکارت سیاسی و تشکیلاتی خاص خود را دارد که عمدتا در حوزه مبحث تحزب کمونیستی طبقه کارگر قرار می گیرد که فعلا در اینجا مورد بحث نیست. در پایین به اهمیت مبارزه برای معاش می پردازیم.
توضیح نکته ای ابتدا ضروری است. می دانیم که مساله معاش و مبارزه جمعی و دایمی کارگران برای تامین و بهبود آن به عنوان «مبارزه اقتصادی» و یا «مبارزه صنفی» شناخته می شود. این عناوین در بخش اعظم تاریخ جنبش کارگری و سوسیالیستی بیان کننده مبارزه حیاتی کارگران برای تامین معاش و بهبود آن بوده اند، اما بدنبال شکست انقلاب اکتبر و دست بالا پیدا کردن انواع سوسیالیسم های بورژوایی و خرده بورژوایی از محتوای خود دور شدند. بتدریج کاربرد عناوین «مبارزه اقتصادی» و «مبارزه صنفی» از طرف این دسته سوسیالیسم ها به عناوینی خشک و بی روح و مقولاتی سرد تبدیل شدند که چیزی در باره زندگی و مبارزه روزمره کارگران نمی گویند. از طریق این عناوین بسختی می توان فهمید و یا حس کرد که وجود و یا تهدید دایمی ناامنی شغلی و بیکاری و گرسنگی و بی پولی و بی پناهی و سرشکستگی و تحقیر و نداری و فقدان بهداشت و درمان و آموزش معنی واقعی زندگی خانواده کارگری است. به این ترتیب اهمیت و نیاز مبارزه دایمی برای تامین معاش و بهبود آن گم شد. گاها اوضاع به جایی می رسد که گویا کارگر مختار است به «مبارزه اقتصادی» بپردازد و یا نپردازد. اگر به این مبارزه بپردازد، راست است و رفرمیسم؛ و اگر با آن مخالفت کرد و از آن دوری نمود، رادیکال است و انقلابی. لذا بتدریج دفاع اتوماتیک و طبیعی از مبارزات اقتصادی کارگران و تشکلات آنان که تا پیش از شکست انقلاب اکتبر از سنت های مستحکم و بدیهی جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر بود، سخت تر و سخت تر شد. طوریکه اکنون برخی از چپ ها آنجا هم که می خواهند از این مبارزه حمایت بکنند، آنقدر نگران تجمل انقلابی شان هستند و این حمایت را با منت و افاده انجام می دهند که گویی به طبقه کارگر صدقه می بخشند.
بنابراین این بخش از مبارزه طبقه کارگر با عنوان مبارزه اقتصادی، مبارزه ای برای زندگی کردن در همین لحظه و در همین امروز و در همین نظام است. این مبارزه ای برای معاش و بهبود آن است. فرهنگ عمید معاش را به: «زندگی کردن، وسیله زندگی، آنچه بوسیله آن زندگی می کنند» تعریف می کند. از این رو به هنگام سخن از «مبارزه اقتصادی» لازم است مستقیا محتوای واقعی آن یعنی مبارزه برای معاش و بهبود آن را یادآوری نمود تا بدانیم این مبارزه ای برای زندگی است که نه می تواند کم رنگ و بی اهمیت و تعطیل شود و نه می تواند به تعویق بیافتد. لازم به تاکید است که اگر چه در معدود کشور های سرمایه داری در دوسه دهه پس از جنگ جهانی دوم، مبارزه اقتصادی کارگران به سطح زندگی مناسب تری در مقایسه با دیگر نقاط جهان منجر شد، اما اکنون این مبارزه در بخش اعظم جهان به مبارزه ای برای معاش و تامین حداقل زندگی بدل شده است. به این دلیل امروز این بخش از مبارزه طبقه کارگر بیش از هر زمان دیگر ضروری و حیاتی می باشد.
هیچ بخشی از طبقات غیر کارگرو حتی آن عناصری از این طبقات که به فعالیت سیاسی روی می آورند هرگز با مشکل معاش مواجه نیستند. تامین معاش فقط و بطور ویژه مشکل و معضل طبقه کارگر است. مزد تنها منبع تامین معاش کارگران می باشد. قطع جریان مزد در هر لحظه بلافاصله به معنی آغاز پایان زندگی کارگر است. مزد همچنین موضوع نبرد و کشمکش دایمی بین کارگران و سرمایه داران است. منافع سرمایه داران برای کسب حداکثر سود ایجاب می کند مزد را تا آنجا که می توانند کاهش دهند. در مقابل منافع کارگران حکم می کند که برای ممانعت از کاهش دستمزد و برای بهبود سطح زندگی شان به دفاع از سطح دستمزد و برای افزایش آن تلاش کنند. بنابراین میزان مزد در هر مقطع توسط تناسب قوا در این نبرد و کشمکش تعیین می شود. سست شدن و قطع این مبارزه از طرف کارگران به کاهش مزد و قطع آن منجر شده واز آنجا مستقیما به نداری و فلاکت آنان می انجامد. گرایش سرمایه داران به کاهش دستمزد ها از یکسو، و خطر بیکاری از سوی دیگر به طور دایم سطح مزد و اصل مزد را مورد تهدید قرار می دهند. پس دستمزدها همیشه می تواند کاهش یابند و همیشه می توانند قطع شوند. یعنی اساس زندگی کارگریکسره و در سراسر عمر مورد تهدید و بی ثبات و ناامن است و در معرض فروپاشی قرار دارد. آنچه در مورد مزد گفتیم شامل همه مطالبات و دستاوردهای کارگری در نظام سرمایه داریست که همیشه ناپایدار و از دست رفتنی اند. از اینرو نا امنی و نگرانی دایمی نسبت به اساس زندگی به اجباری طبقاتی برای تامین و حفظ و بهبود سطح زندگی منجر می شود.
پس مبارزه طبقه کارگر برای معاش یک انتخاب نیست، یک اجبار است. اجباری طبقاتی که تنها منحصر به کارگران می باشد. مساله معاش طبقات غیر کارگراز طریق دسترسی آنان به انواع مالکیت و پول و ثروت و ارث و فامیل پولدار و روابط امکان دار و نفوذ در دستگاه قدرت و استثمار دیگران و سهم بری از سود حاصل از استثمار کارگران تامین می شود. در مقابل معاش طبقه کارگر تنها به فروش نیروی کارش و مزدی که بابت آن دریافت می کند وابسته است. اما مزد بدون مبارزه همزاد آن برای حفظ و بهبود سطح دستمزد ها همواره در معرض کاهش و از دست رفتن است. واضح است که علی رغم این مبارزه هم باز سطح زندگی طبقه کارگر همچنان پیوسته در حال نزول است و به همین دلیل کارگران نهایتا چاره ای جز تعیین تکلیف با نظام سرمایه داری و الغای مالکیت بورژوازی و کسب قدرت سیاسی برای تغییر این نظام ندارند. اما دقیقا به همین دلیل نیز ناچارند تا مبارزات جاری برای بهبود وضع شان در همین نظام را ادامه دهند. طبقه کارگر مقدمتا باید بتواند در این نظام زندگی کند حتی اگر هیچگاه نخواهد یا نتواند علیه آن انقلاب کند. چرا که کارگران هم مانند دیگران انسانند، و از زندگی و حق حیات یعنی از این اولین حق انسان برخوردارند. کسانی که عملا این حق ابتدایی را برای آنان به رسمیت نمی شناسد، و مبارزه کارگران برای تحمیل این حق به نظام موجود را با مارکهای «مبارزه اقتصادی» و «مبارزه صنفی» و «مبارزه رفرمیستی» تحقیر می کنند، و یا به بیان اشراف منشانه به عنوان «مطالبات نازل» مورد سرکوفت طبقاتی خود قرار می دهند، و به این ترتیب این مبارزه حیاتی را تخطئه و تخریب می کنند، تنها این را به نمایش می گذارند که نه فقط از طبقه کارگر و مبارزه اش، بلکه اساسا از انسان و عزت و حرمت و حقوق اولیه اش چیزی زیادی درک نمی کنند.
ثانیا، طبقه کارگر باید زندگی کند تا بتواند انقلاب کند. چرا که انقلاب امر هر روزه نیست، اما زندگی کردن ضرورتی روزمره است. تنها کسانی این حقیقت را نمی فهمند که اولا مشکل معاش ندارند، و دوما آرزومندند تا شاید استیصال طبقه کارگر را به انقلاب بکشاند. در اینصورت این انقلاب، انقلاب کارگران نیست. این «انقلاب» هیچ قرابتی با کمونیسم مارکس و انگلس و مانیفست ندارد.
نزد مارکس و انگلس و مانیفست، مبارزه کارگران برای معاش با مبارزه آنان برای انقلاب و نفی نظام سرمایه داری، دو مبارزه پر اهمیت و حیاتی و هم وزن و جدانشدنی و در هم تنیده اند. هیچکدام از این مبارزات بر دیگری برتری ندارد چرا که هر دو مهم اند. این دو مبارزه از اجزای مبارزه طبقاتی کارگران علیه سرمایه داران است که تضعیف هر یک به تضعیف کل مبارزه طبقاتی کارگران می انجامد. مانیفست کمونیست برای تشریح و روشن نمودن این مبارزه کل، یعنی مبارزه طبقاتی کارگران تدوین شد که بخش اول آن به تشریح رابطه «بورژوازی و پرولتاریا» اختصاص دارد و چنین آغاز میشود: «تاریخ جامعه هایی که تاکنون جود داشته تاریخ مبارزه طبقاتی است. مرد آزاد و بنده، پاتریسین و پلبین، مالک و صرف، استاد کار و شاگرد،- خلاصه ستمگر و ستمکش با یکدیگر در تضاد دائمی بوده و به مبارزه ای بلا انقطاع، گاه نهان و گاه آشکار، مبارزه ای که هر بار یا به تحول انقلابی سازمان سراسر جامعه و یا به فنای مشترک طبقات متخاصم ختم می گردد، دست زده اند». مارکس و انگلس سپس امتداد این «مبارزه طبقاتی» جاری در کلیه جوامع تاکنونی را در جامعه سرمایه داری چنین بیان می کنند: «جامعه نوین بورژوازی، که از درون جامعه زوال یافته فئودال برون آمده، تضادهای طبقاتی را از میان نبرده است، بلکه تنها طبقات نوین، شرایط نوین جور و ستم و اشکال نوین مبارزه را جانشین آنچه که کهنه بوده ساخته است.»
دیدگاه مانیفست کمونیست به مبارزه کارگران، دیدگاه مبارزه طبقاتی است و نه دیدگاه مبارزه گرایشات و تقابل گروهبندی های مختلف درون جنبش کارگری. براساس دیدگاه مبارزه طبقاتی است که همه جنبه های مبارزه کارگران از اقتصادی و سیاسی و تئوریک در ارتباطی نزدیک باهم اهمیت می یابد. ما تا اینجا به جنبه های مربوط به مبارزه کارگران برای رهایی از نظام سرمایه داری پرداختیم و به اهداف این مبارزه که همان اهداف کمونیسم است اشاره کردیم. اما اکنون باید تاکید کرد که اگر کمونیسم تنها به طرح اهداف الغای مالکیت بورژوازی و سرنگونی قدرت سیاسی آن و کسب قدرت توسط طبقه کارگر محدود می شد، آنگاه با این محدود نگری به مبارزه کارگران از اهمیت طبقاتی و تاریخی خود می کاست. اما چنین چیزی ممکن نبود رخ دهد چرا که کمونیسم برپایه دیدگاه مبارزه طبقاتی قرار دارد.
انگلس در مقدمه ای که برمانیفست در سال ۱٨۹٠ یعنی ۴٢ سال پس از تدوین آن نوشت به نحو درخشانی اهمیت مبارزه کارگران برای تحمیل مطالبات فوری شان به نظام حاکم را بیان می دارد: «در لحظه ای که این سطور را می نگارم، پرولتاریای اروپا و امریکا نیروهای رزمنده خود را که برای اولین بار بصورت ارتش واحد در زیر پرچم واحد و بخاطر نزدیکترین هدف واحد گرد آورده است، سان میبیند…… منظره امروز به سرمایه داران و مالکین همه جهان نشان خواهد داد که پرولتارهای همه کشورها اکنون واقعا متحد شده اند. ایکاش مارکس اکنون در کنار من بود تا این منظره را به چشم خود میدید.»!
می بینیم که انگلس چقدر زیبا اهمیت و ضرورت حیاتی صف یکپارجه و یک تن کارگران در برابر بورژوازی را ترسیم میکند: «ارتش واحد»، زیر «پرچم واحد» و بخاطر «نزدیکترین هدف واحد». اینست آن سنت پر اصالت و رهایی بخش کمونیسم طبقه کارگر. اینکه تئوری مارکس و انگلس در مقطع تدوین مانیفست در وضعی قرار داشت که به قول انگلس «تنها چند بانگ معدود به ندای ما پاسخ دادند»، بسرعت بفاصله چند دهه عظمتی تاریخی- جهانی کسب کرد و به صدای اعتراض و جنبش مبارزه کارگران علیه سرمایه بدل شد، تنها این نبود که از لحاظ تئوریک صحیح بود، بلکه همچنین به دلیل برخورداری اش از دیدگاه عمیق مبارزه طبقاتی و عجین شدن آن با سنت های اصیل و شرافتمدانه پرولتاریایی بود. صحت و صلابت تئوریک آن هم در همین اصالت طبقاتی اش بود.
حال پرسیدنی است که آن «نزدیکترین هدف واحد» که انگلس چنین شورانگیز از آن تعریف می کند وآنرا عزیز می دارد چیست؟ انگلس پاسخ می دهد: «این هدف عبارت است از قانونی کردن هشت ساعت کار طبیعی روزانه». آری این مارکس و انگلس و مانیفست کمونیست هستند که اینقدر پر شور از کاهش ساعت کار دفاع می کنند و نه فقط این بلکه همچنین خواستار قانونی شدن آن، یعنی همان قانون بورژوایی موجود، نیز هستند. برای آنان کاهش ساعت کار حیاتی است زیرا که از شدت فرسودگی جسم و روان کارگران می کاهد، و اندکی فرصت برای پرداختن به خود و خانواده و روابط اجتماعی فراهم می کند. با برخورداری کارگران از مقداری وقت آزاد و اندکی زندگی انسانی شده، امکان و فرصت برای اندیشه و مطالعه، برای پروش همه جانبه، برای رشد آگاهی طبقاتی و فعالیت مبارزاتی شان بیشتر فراهم می شود. کاهش ساعت کار همچنین ابزار موثر طبقه کارگر برای کاهش بیکاری است. بیکاری، بویژه در شرایطی که طبقه کارگر فاقد بیمه بیکاری موثر و قابل اتکا است، بخشی از طبقه کارگر را با فقر و فلاکت و بی پناهی وسرگردانی و استیصال تباه می کند. در همان حال طبقه سرمایه دار توده بیکاران را به عنوان تهدیدی علیه کارگران شاغل بکار گرفته و از طریق بالا بردن ساعت کار و کاهش دستمزدها، این بخش طبقه کارگر را نیز به تباهی می کشانند. آن منافع پایه ای طبقه کارگر که با کاهش ساعت کار تامین می شود یعنی برخورداری آنان از یک زندگی مساعد تر و مناسب تر، شامل همه مطالبات کارگری از قبیل دستمزدها و مرخصی سالانه و اضافه کار و شب کاری و بیمه درمانی وغیره نیز می باشد.
این مطالبات هریک از جهات مختلف برای بهبود زندگی کارگران در نظام سرمایه داری عمل می کنند و بسیار ضروی است که تحمیل آنان بدنبال مبارزات کارگری جنبه قانونی نیز بخود بگیرد. درست است که این قانون برای حفظ و تحکیم سلطه طبقاتی بورژوازی است وهر لحظه که بورژازی اراده کند می تواند آنرا تغییر دهد و یا لغو نماید. اما سرمایه داران برای مشروعیت عام بخشیدن به سلطه و قدرت سیاسی طبقاتی خود، آنرا حکومت و قانون عامه و برای عموم جامعه جلوه می دهند. از اینرو می توان و می باید از این ظاهر سازی استفاده نمود و ضمن پنهان نکردن ماهیت طبقاتی قانون حاکم و نیز عدم توهم پراکنی نسبت به آن، با قانونی نمودن مطالبات تحمیل شده، نفی و رد آنها را با مشکل مواجه کرد و به تاخیر انداخت. هم اینطور در جریان مقاومت های بورژوازی می توان با افشای عملی ماهیت سرمایه دارانه و طبقاتی قوانین موجود، توده های کارگر را علیه آن بسیج نمود و هزینه باز پس گیری مطالبات تحمیل شده را برای بوژوازی بالا برد.
برای مارکس و انگلس دفاع و آنهم دفاع جانانه از کلیه مطالبات کارگران برای بهبود زندگی شان در این نظام و تحمیل این مطالبات به طبقه حاکمه و قانونی نمودن آنها، تناقض و منافاتی با اهداف کمونیستی لغو مالکیت بورژوازی و سرنگونی سیادت طبقاتی آن و کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر ندارد. اینها همه سنگرهای متنوع یک جبهه واحد به نام مبارزه طبقاتی کارگران است. در مبارزه روزمره برای بهبود زندگی در این نظام، طبقه کارگر سنگرهای کوچک و متزلزل و اما بیشماری را فتح می کند که وی را برای مصاف نهایی آگاه تر و هوشیار تر و سازمان یافته تر و هدفمند تر و با افق و پرتوان و آماده می سازد. واضح است که مبارزه روزمره با هر درجه از رشد هم خود مستقیما به رهایی از سرمایه داری ختم نمی شود. برای رهایی می باید که بموازی مبارزه روزمره تدارک و سازماندهی ویژه داشت و پیش از هر چیز برای تحزب کمونیستی طبقه کارگر تلاش نمود. نکته اما اینست که در مبارزه روزمره، طبقه کارگر آنچنان توش و توانی را کسب می کند که وی را برای رهایی قطعی آماده می سازد. منظور مانیفست کمونیست همین رابطه درهم تنیده و جدا نشدنی مبارزه جاری و مبارزه برای رهایی است که در مورد طبقه کارگر می گوید: «

کمونیسم و منافع کل کارگران

گفتیم کمونیسم مارکس و انگلس و مانیفست بر دیدگاه مبارزه طبقاتی بنا شده است. دیدگاهی که از وجود طبقات متضاد و ستم طبقات بالادست بر طبقات فرودست و مبارزه دایمی و بی قفه این طبقات متخاصم برمی خیزد و مبارزه طبقه در برابر طبقه است. بموازات این بینش کمونیستی جریاناتی نیز هستند که خود را کمونیست می دانند اما حامل این درک بسیار نادرست نسبت مبارزه طبقاتی هستند که آنرا اساسا موضوعی نظری و برخاسته و محدود به تفاسیر خاص شان از شرایط مبارزه طبقاتی می دانند. به این معنی که هر گروه و جمعی (مهم نیست دو نفر یا بیست نفر) مقداری تحلیل و تفسیر(مستقل از کیفیت و راستی شان) از مسایل مبارزه طبقاتی فراهم می کنند و خود را «خط» و «گرایش» و «ترند» و «جنبش متفاوت» و «جریان متمایز» در تقابل با دیگری در جنبش کارگری می نامند. تا اینجا می توان گفت پیدایش دسته بندی های متفاوت و مختلف در جنبش کارگری همواره وجود داشته و اجتناب ناپذیرند و درصورت وجود مباحث و جدلهای سیاسی و فکری روشنگر و با حفظ اتحاد و منافع کل طبقه کارگر می توانند به ارتقا آگاهی طبقاتی و رشد بصیرت و پختگی سیاسی و به تقویت جنبش کارگری منجر شود. جدالهای فکری مارکس و انگلس با پرودونیستها و لاسالیستها و هوادران باکونین، مجادلات طرفداران مارکس و انگلس با برنشتن و مباحث انترناسیونال دوم، و یا مبارزات نظری بلشویکها و منشویکها در انقلاب روسیه، از سنت های درخشان مباحثات و مبارزات فکری درون جنبش کارگری هستند که بدون آنها کمونیسم طبقه کارگر به آن نفوذ جهانشمول دست نمی یافت.
مشکل از آنجا آغاز می شود که جریانات موجود تفاسیرشان و به همراه آن گروه شان را جانشین خود مبارزه طبقاتی مادی و بیرونی و جاری می کنند. از آنجا که نظرات و تحلیل هایشان نزد خودشان درست ترین و یا بهترین هاست، خود را بیانگر اصلی و برحق منافع کارگران و یگانه راه نجات آنان می دانند. اما از آنجا که: ١- بطور واقعی گرایش با نفوذ و موثر و سنت دار در جنبش نیستند بلکه محافلی کوچک اند با اندکی مواضع، ٢- برای تضعیف و از میدان بدر کردن «خط» و « گرایش» دیگری به روش های نادرست متوسل می شوند، ٣- با هر ترفندی بدنبال جذب کارگران و ایجاد به اصطلاح «پایه کارگری» برای «خط» و « گرایش» خود هستند، ۴- تازه قرار است با توسل به این شیوه ها به گرایش واقعی بدل شوند، لذا این به اصطلاح خط ها و گرایشات به جای ایجاد جدالهای فکری و سازنده گرایشات واقعی درون جنبش کارگری به نزاع همه با هم فرقه ای دامن زده و با ایجاد فضای دلسردی و بدبینی و ابهام و تردید و بی اعتمادی و نگرانی به دسته بندی های کاذب و تفرقه و پراکندگی در جنبش نوپا و مستقل کارگری دامن زده و آنرا تضعیف می کنند.
حال در رد و نفی این تفرقه افکنی های فرقه گرایانه در جنبش کارگری لازم است یکی از مهمترین روش های عملی و سنت های کمونیسم که در مانیفست کمونیست ترسیم شده است را یادآوری نمود که فقدان آن به تنهایی کافیست تا هر جریانی را به جرگه انواع سوسیالیسم غیرکارگری پرتاب کند. این سنت و روش عملی حیاتی و تعیین کننده به چگونگی و رویکرد کمونیست ها به جنبش کارگری و رابطه با آن مربوط می شود. رویکرد کمونیسم مارکس و انگلس و مانیفست به جنبش کارگری رویکردی کل گرایانه و معطوف به تمام و همه کارگران است. این رویکرد مقدمتا و ابتدا به ساکن جنبش کارگری را به مثابه یک «کل» و یک «تمامیت» می بیند. اینجا «کل» کارگران و «تمام» آنها مستقل از هر تفاوتی در بین شان، به عنوان فروشندگان نیروی کار وبردگان مزدی و به عنوان اعضای طبقه ای به نام طبقه کارگر که درگیر نبرد دایمی و بی وفقه با خریداران نیروی کار و استثمارگران خود است مورد توجه قرار می گیرد. انسجام و بهم پیوستگی این کل، و حفظ و تحکیم و تقویت تمامیت آن، مشغله دایمی و تعطیل ناپذیر این کمونیسم است. این رویکرد کمونیستی توسط محافل نامبرده کاملا نفی و کنار گذاشته شده و در عوض حفظ و تحکیم و تقویت «خط» و«گرایش» خود مشغله دایمی آنان است. نزد اینها چیزی به عنوان «کل» و «تمام» جنبش کارگری معنی و وجود خارجی ندارد.
بخش دوم مانیفست کمونیست که به تبیین رابطه «پرولتارها و کمونیستها» مربوط است با این سوال آغاز می شود که: «کمونیستها و پرولتارها بطور کلی چه مناسباتی با یکدیگر دارند؟». این سوال مهمترین گام در رویکرد مانیفست به جنبش کارگری است. ابتدا باید کلیت و تمامیتی به نام «پرولتارها» با موجودیتی بیرونی و مستقل و قایم بذات و دارای حیات و فعل وانفعال برسمیت شناخته شود تا بتوان در باره مناسبات متقابل کمونیستها و آن صحبت نمود. نزد محافل مورد بحث این سوال اساسا موضوعیت ندارد چرا که در دیدگاه اینان اولا چیزی به نام «کمونیست ها» موجود نیست چرا که هر کدام تنها خود را «خط» و «گرایش» کمونیستی می دانند؛ ثانیا کلیتی به نام «پرولتارها» معنی ندارد و هر چه هست همان گرایشات درون جنبش است و بقیه کارگران هم بدنبال آنها روانند.
پاسخ مانیفست به سوال فوق در درجه اول اینست که: «کمونیستها حزب خاصی نیستند که در برابر دیگر احزاب کارگری قرار داشته باشند». می بینیم که مانیفست وجود «دیگر احزاب کارگری» که با کمونیسم آن موافق نیستند را برسمیت می شناسد. یعنی مستقل از اینکه ما چه فکر می کنیم، احزاب کارگری دیگری هم هستند که بخش های مختلف جنبش کارگری را نمایندگی می کنند. به همین دلیل این احزاب بخشی از صورت مساله جنبش کارگری اند و هر گونه تعریف مناسبات کمونیستها با پرولتارها مشروط به این برسمیت شناسی است. همچنین در رابطه با «دیگر احزاب کارگری» بر این تاکید می شود که «کمونیستها حزب خاصی نیستند». چرا در حالی که مانیفست در همان دوره خودش خط کاملا متمایزی را نسبت به دیگر جریانات کارگری نمایندگی می کرد و درستی اش هم با نفوذ سریع آن ثابت شد، بر «حزب خاصی» نبودن کمونیست ها تاکید می کند. علت این تاکید نه یک فروتنی صمیمانه و یا کاسبکارانه و یا تاکتیکی برای جلب کارگران، بلکه اینست که مارکس و انگلس بین «کمونیست ها» و «دیگر احزاب کارگری» به مثابه اجزای یک پدیده کل به نام جنبش کارگری، آنقدر منافع و نیازها و مسائل مشترک در مبارزه کل جنبش کارگری با طبقه استثمار کنندگان می بینند که در برابر آن «خاص» بودن کمونیست ها رنگ می بازد.
مانیفست در ادامه برسمیت شناسی «دیگر احزاب کارگری» و تاکید بر «خاص» نبودن کمونیست ها براین نیز پای می فشارد که کمونیست ها «در برابر» دیگر احزاب کارگری قرار نگرفته اند. این را مقایسه کنیم با دستجات کنونی که همه هویت و هم وغم شان «تقابل گرایشات» درون جنبش کارگری می باشد و سیاست تعریف شده شان تشدید و دامن زدن به رقابت و مقابله با دیگر جریانات درون جنبش است چراکه موفقیت خود را در حذف جریانات دیگر می بینند. این دو رویکرد و سنت متضاد مانیفست کمونیست از یکسو و محافل کنونی از سوی دیگر، از دو نیاز و منفعت و خاستگاه طبقاتی متضاد نشات می گیرند. برای مانیفست مساله بسادگی اینست که خود را با دیگر احزاب کارگری علی رغم همه تفاوتها و اختلاف هایشان، از اجزا و متعلق به کلیت جنبش کارگری می بیند که خود این جنبش درگیر نبردی بی وقفه با سرمایه داران است. روشن است که امروز بسیاری از احزاب به اصطلاح کارگری نظیر حزب کارگر انگلستان و احزاب سوسیال دمکرات احزابی بورژایی اند که از چارچوب این بحث خارج اند و از این نظر دوران ما با دوران مانیفست فرق کرده است. اما اولا موقعیت جریانات سیاسی و تشکلات توده ای کارگری درون جنبش کارگری و بویژه در شرایط کنونی ایران کاملا با این بحث منطبق اند. ثانیا و مهم تر اینکه، برای مانیفست « در برابر» دیگر احزاب کارگری قرار گرفتن به معنی تغییر جبهه نبرد طبقاتی از مبارزه طبقه کارگر با طبقه سرمایه دار به سمت مبارزه بین دسته بندیهای درون جنبش کارگری است و این تغییر جبهه نبرد طبقاتی به معنای خودکشی سیاسی جمعی در جنبش کارگری و شکست آن در برابر طبقه استثمارگران می باشد. اما محافل کنونی که با افتخار به «تقابل گرایشات» و تیز نمودن این تقابل مشغولند و آنرا مشخصه خود به عنوان «گرایش رادیکال» می دانند نشان می دهند که برایشان کل جنبش کارگری و منافع آن و خطر تضعیف و شکست آن در برابر استثمارگران ارزشی ندارد. لا قیدی و بی خیالی این اینان نسبت منافع کل طبقه کارگر بیانگر خاستگاه طبقاتی غیر کارگری آنان می باشد.
برای اینکه تردید و شبهه ای در برداشت ما از این سنت کمونیستی که: «کمونیستها حزب خاصی نیستند که در برابر دیگر احزاب کارگری قرار داشته باشند» باقی نماند و مطمئن شویم که این برداشت درست است، مانیفست اعلام می دارد: «آنها ـــ کمونیستها ـــ هیچگونه منافعی که از منافع کلیه پرولتارها جدا باشد، ندارند». بروشنی واضح است که «کلیه پرولتارها» شامل همه کارگران و جریانات و تشکلات کارگری (از چپ و راست و آنارشیست و رفرمیسم و اتحادیه و شورا و سندیکا) که مستقل اند و مانند خانه کارگر و شوراهای اسلامی ابزار کنترل و سرکوب جنبش کارگری توسط سرمایه داران و دولت شان نیستد می باشد. اینکه کمونیست ها «هیچگونه منافعی» مجزا از «منافع کلیه پرولتارها» ندارند، صریحا به این معناست که آنها هیچ منفعت بیشتر و بهتر یا با ارزش تر ویا رادیکال و چپ و غیره و مجزا از «منافع کلیه پرولتارها» ندارند.
گویا مارکس و انگلس هنگام نگارش مانیفست به احتمال برداشت ها و تفاسیر وارونه و گمراه کننده از آرا خود واقف بودند که برای مسدود نمودن آن مجددا تاکید می کنند: «در مراحل گو ناگونی که مبارزه پرولتاریا و بورژوازی طی می کنند، آنان ـــ کمونیستها ـــ همیشه نمایندگان مصالح و منافع تمام جنبش هستند». دقیقا به همین دلیل مارکس و انگلس اعلام می دارند: «بدین مناسبت کمونیستها عملا باعزم ترین بخش احزاب کارگری همه کشورها و همیشه محرک جنبش به پیش اند.»
بنابراین می توان چنین جمعبندی نمود از آنجا که کمونیستها «همیشه نمایندگان مصالح و منافع تمام جنبش هستند»، پیگیرترین و «باعزمترین» بخش آنند و از اینرو «همیشه محرک جنبش به پیش اند» و نه برعکس. کمونیستها به دلیل با عزم بودن پیگیرترین بخش جنبش کارگری نیستند، بلکه به دلیل نمایندگی مصالح کل جنبش است که با عزمترین و پیگیرترین بخش آن هستند. هر جریانی که فاقد این مشخصات روشن باشد شایسته نام کمونیست نبوده و نیز از آنجا که نماینده « مصالح و منافع تمام جنبش» نیست وبه همین جهت «محرک جنبش به پیش» نمی باشد حتی شایسته رادیکال بودن هم نیست. این است آن سنت و رویکرد مانیفست کمونیست در تعریف مناسبات کمونیستها با جنبش کارگری. کمونیستها به عنوان بخشی از این جنبش، پرچم دار منافع کل طبقه کارگر و پیشقراولان وحدت و یکپارچگی این طبقه و مدافعان راستین و صدیق انسجام سیاسی و عملی صفوف کارگران در کلیت شان و در مبارزه علیه استثمارگران، و نیز حاملین افق رهایی قطعی آنان از نظام بردگی سرمایه داری هستند.
گویی مارکس و انگلس با بصیرتی عمیق پیدایش و تولید و بازتولید اینگونه جریانات را درحاشیه مبارزه طبقاتی کارگران پیش بینی می کردند که داهیانه برای ترسیم مرز خود اعلام داشتند: «آنها ــ کمونیستها ــ اصول ویژه ای را به میان نمی آورند که بخواهند جنبش پرولتاری را در چهارچوب آن اصول بگنجانند» تا به اینان اجازه ندهند با پنهان شدن زیر نام کمونیسم از اعتبار آن برای اهداف غیر کارگری خود سود جویند. همه جریاناتی که «اصول ویژه ای» به میان می آورند تا جنبش پرولتاری را «در چهارچوب آن اصول بگنجانند» سکت های مرتجعی هستند که می کوشند تا از این طریق نیروی کارگران را در خدمت منافع خود بکار گیرند.

کمونیسم، جنبش طبقه کارگر است

اگر مبانی بحث شده در بالا توضیح می دهند که چرا کمونیسم با نشان دادن شرایط و راه رهایی طبقه کارگر از ستم و بردگی نظام سرمایه داری آرمان و علم رهایی طبقه کارگر و بدست طبقه کارکر است از اینروست که کمونیسم جنبش خود طبقه کارگر و از آن این طبقه است و در آن و توسط آن متولد شده و رشد و نمو یافته و به حیات خود ادامه داده و می دهد. تاکید بر این جنبه از کمونیسم مارکس و انگلس بسیار ضروری است چرا که تبلیغات بورژوازی دایما می کوشد کمونیسم را پدیده ای خارج از جنبش کارگری و بیگانه با آن ترسیم نمود و با ایجاد دیوار بلند این دو از یکسو شرایط سرکوب فعالین کمونیست طبقه و کل جنبش را فراهم سازد، و از سوی دیگر کارگران را از مراوده طبیعی با جنبش خود و تلاش برای رهایی از ستم و بردگی نظام سرمایه داری برای همیشه محروم نماید. این نگاه که کمونیسم را پدیده ای خارج از جنبش کارگری می بیند و می پندارد کسانی آنرا از بیرون به درون جنبش می آورند، هم به لحاظ تحلیل طبقاتی و هم از نظر بررسی تاریخی نادرست است. در ادامه به این مساله از هر دو جنبه طبقاتی و تاریخی اشاره نموده و نشان دهیم چرا این گفته مانیفست که: «کمونیسم، جنبش کارگران» است منطبق با این حقایق طبقاتی و تاریخی است.
ابتدا جنبه طبقاتی مساله را مد نظر قرار دهیم. در بحث های قبل گفتیم که جامعه سرمایه داری به طبقات بالادست و زیردست، استثمارگر و استثمار شونده، بهره کش و بهره دهند، ستمگر و ستم کش، و محترم و تحقیر شده تقسیم شده است. در این جامعه، کارگران طبقه زیردست و استثمارشونده و بهره دهنده و ستم کش و تحقیر شده اند. سرمایه داران طبقه بالا دست و استثمارگر و بهره کش و ستمگر و محترم هستند. در این جامعه همه نعمات و ثروت موجود توسط کارگران تولید می شود، اما آنها غیر از مزدی که دریافت می دارند (تازه اگر سرموقع دریافت کنند) هیچ سهمی از این ثروت تولید شده توسط خود ندارند. در مقابل، سرمایه داران که هیج نقشی در تولید نداشته همه ثروت موجود را به تملک خود در می آورند. برای درک این نقش غیر بارآور و انگلی سرمایه داران که در هزار توی قوانین شان پنهان می شود، می توان به این توجه داشت که اقتصاد جامعه بشری بدون دخالت سرمایه داران و حضور آنان نه تنها از حرکت باز نخواهد ایستاد بلکه حتی کارا تر و پربار تر و خلاق تر از قبل پیش خواهد رفت. اما اقتصاد سرمایه داری بدون حضور کارگران در تولید و بدون وجود نقش تعیین کننده کار آنان در این اقتصاد فورا از حرکت باز می ایستد و روند تلاشی آن آغاز می گردد.
زندگی کارگران که تنها تولید کننده همه ثروت موجود اند، همان کارگرانی که اساس اقتصاد و حیات نظام سرمایه داری و پول و ثروت و زندگی افسانه ای سرمایه داران، همه و همه به کار آنان وابسته است؛ آری زندگی کارگران در این نظام به چیزی به نام مزد وابسته است که هر لحظه می تواند کاهش یابد و یا قطع شود. مزد به هیچوجه به معنی تامین معاش بطور ثابت و بلا انقطاع نیست و از اینرو امن و قابل اتکا نمی باشد. یعنی مزد یک جریان ثابت و ممتد نیست که وارد زندگی کارگران می شود و حتی اگر حداقل هم هست اما آب باریکه ایست که می توان یک زندگی حداقل و ثابت و مطمئن بر آن برپا نمود. چرا که نیاز سرمایه داران به سود فزاینده، فشاری دایمی است برای کاهش مزد به حداقل ترین ها که حتی همین هم با تهدید پایان ناپدیر بیکاری هر آن می تواند قطع شود. حتی گاهی بورژوازی قوانین اقتصادی خود را لغو نموده و در برابر کار انجام شده مزد نمی پردازد و طبقه کارگر را در برابر معضل دستمزد های پرداخت نشده قرار می دهد. در واقع گاها بورژوازی حتی کار غیر مزدی را جانشین کارمزدی می کند.
بر بنیاد چنین موقعیت کار و زندگی است که طبقه کارگر درگیر مبارزه با استثمارگران خود یعنی سرمایه داران می شود. به این تریتب واکنش های متنوعی در بین کارگران نسبت به موقعیتی که در آن قرار گرفته اند شکل می گیرد. برخی از این واکنش ها تحت تاثیر افکار و آرا و ایدئولوژی طبقه حاکم که همان ایدئولوژی مسلط طبقه سرمایه دار است بوجود می آیند که از جمله می توان از فردگرایی و گریز از مبارزه جمعی و رقابت در بین کارگران تا دنباله روی از احزاب و جریانات بورژوایی و پذیرش توهمات و خرافات رفرمیستی مبنی بر اصلاح پذیری نظام سرمایه داری به نفع کارگران نام برد که به حفظ و تحکیم وضعیت تحت استثمار و ستم طبقه کارگر منجر می شوند. از میان واکنش های موجود در بین کارگران اما یکی هم اینست که اولا می خواهند از این موقعیت اسارت بار و تحت ستم و استثمار رها شوند و ثانیا آرزو می کنند که سرمایه داری کنار برود و یک جامعه انسانی عاری از بردگی مزدی و بودن استثمار انسان از انسان برقرار شود. کمونیسم در حقیقت برآوردن این دو آرزو در بین کارگران است. همین واقعیت نظام سرمایه داری پایه مادی تمایل به کمونیسم در بین کارگران است. تمایل فوق در صورت دست یابی به تئوری مارکسیسم و با بکار گرفتن این نقد عمیق و انسانی و رهایی بخش علیه ساختارهای سیاسی و اقتصادی و روبناهای فکری و ایدئولوژیک جامعه سرمایه داری، به سطوح آگاه تر و پخته تر کمونیسم متحول شده و از این امکان برخوردار می گردد تا کل طبقه را بسمت نفی نظام سرمایه داری و رهایی از اسارت آن رهنمون سازد. این فعل و انفعالات در جامعه سرمایه داری مستقل و خارج از اراده هر کسی و بر بنیاد واقعیات مادی تضادها و ستم طبقاتی موجود در این نظام و در متن جنبش کارگری رخ می دهند. بنابراین از تولید و باز تولید تمایل به کمونیسم در بین کارگران گریزی نیست. دقیقا به همین دلیل است که بورژوازی نیز دستگاه عظیمی برای تبلیغات و ساختن ایدئولوژی را فراهم آورده تا مانع از همین روندی شود که خود زندگی واقعی کارگران را به سوی آن می راند.
وجود واقعیات مادی نظام سرمایه داری و فشار این واقعیات بسمت تولید و باز تولید و تقویت تمایل به کمونیسم در بین کارگران، و تهدید دائمی به فعل درآمدن این تمایل، آنقدر مهم وجدی هست که کنترل و مسدود نمودن و به عقب راندن آن یک نگرانی و مشغله دائمی طبقه سرمایه دار و دولت اش می باشد. در کنار کوهی از قوانین اسارت بخش برای به زنجیر کشیدن طبقه کارگر، همچنین نهادی های تولید هژمونیک ایدئولوژی طبقه حاکمه از مذهب و آموزش و آکادمی و رسانه های رسمی و تبلیغات تجاری تا تولید فرهنگ و هنر کالایی و سلبریتی ها، و نیز خیل عظیم دستگاه های امنیتی و سرکوبگر علیه مبارزات کارگری گویای نه فقط نگرانی طبقه حاکمه از تولید و باز تولید تمایل به کمونیسم در بین کارگران است، بلکه همچنین نشانگر شدت نیاز کارگران و فشار آنان برای رهایی از وضع اسارت بار کنونی می باشد. درک این مساله سخت نیست که در صورت فقط حذف فاکتور ماشین سرکوب کارگران، اساس نظام سرمایه داری در معرض تعرض کارگران قرار می گیرد. در کنار تمهیدات ایدئولوژیک طبقه حاکمه و اعمال قوانین اسارت بخش و بکارگیری دستگاه سرکوب برای انقیاد طبقه کارگر، همچنین گرایشات رفرمیستی اند که می کوشند با ارائه توجیهات فریبکارانه موقعیت فرودست کارگران را حفظ و تحکیم کنند. اما حتی در ورای تلاش و استدلال آنها نیز می توان فشار عینی تمایل بسمت کمونیسم را در بین کارگران دید. استدلالهایی که در واقع هیچگاه قادر به اثبات سلامت و حقانیت نظام سرمایه داری نیستند.
بخشی از رفرمیست ها می کوشند تا با نشان دادن نمونه های موفق از رفرم به نفع کارگران، آنها را به اصلاح پذیر بودن سرمایه داری متقاعد سازند. اما اولا نفس وجود این تلاش برای متقاعد نمودن کارگران و نشان دادن اصلاح پذیری سرمایه داری به آنان خود به تنهایی گویای وجود تمایل به نفی نظام سرمایه داری در بین کارگران، و تلاش برای راضی نمودن و آرام نگه داشتن آنان است. ثانیا چنین تلاشی تنها می تواند با ارائه نمونه های زنده و تجربه شده و موفق از اصلاح پذیری نظام سرمایه داری مجاب کننده باشد و این خود یعنی اینکه اثبات ادعای اصلاح پذیری سرمایه داری صرفا با اتکا به استدلال منطقی اساسا امکان پذیر نیست. اما این بخش از رفرمیست ها برای ارائه نمونه های تجربه شده و موفق اصلاح پذیری سرمایه داری بطرز سختی در مضیقه اند و با مشکل کمبود نمونه مواجه اند. در تاریخ بیش از دویست سال سرمایه داری تنها در فاصله بیست سال بین ۱۹۵٠ تا ۱۹٧٠ میلادی، آنهم در معدود کشورهای اروپایی و امریکای شمالی، و بویژه درمتن یک توازن قوای بین المللی که به دنبال انقلاب کارگری اکتبر و انقلابات و مبارزات رهایی بخش پس از جنگ جهانی دوم به نفع کمونیسم تغییر کرد، و همینطور پس از مبارزات سهمگین و قدرتمند کارگری و عمیقا متاثر از چپ در این کشورها، برخی اصلاحات به نفع طبقه کارگر انجام شد. این تنها موردی است که رفرمیستها می توانند به آن اشاره کنند. اما همین مورد هم که وجود خود را اساسا مدیون وزن بالای کمونیسم در جهان و فشار مبارزات کارگری متاثر از چپ بود، دیدیم که بدنبال پایان جنگ سرد و تضعیف کمونیسم، و عروج سرمایه داری عریان، با چه سرعتی در همان معدود کشورها نیز برباد رفت.
بخش دیگری از رفرمیست ها ضد انسانی بودن سرمایه داری را پنهان نمی دارند. آنها معتقدند که اگر چه تحمیل اصلاحات به نفع کارگران پروسه ای سخت و کند است اما چاره دیگری نیست. آنها معمولا به شکست مبارزات و انقلابات کارگری برای تغییرات اساسی اشاره کرده و می گویند کمونیسم خوب است اما عملی نیست. در ورای اعتراف این بخش از رفرمیست ها علیه سرمایه داری و در واقع به نفع حقانیت کمونیسم، می توان همان نیازها و فشارهای واقعی و اجتناب ناپذیر موجود در نظام سرمایه داری که کارگران را بسمت رهایی از این نظام و تمایل به کمونیسم سوق می دهد مشاهده نمود. نیازها و فشار های مادی ای که حتی علی رغم وجود مشکلات عدیده در برابر کمونیسم، قابل انکار نیستند.
نکاتی که ذکر شده نشانگر وجود پایه مادی برای تمایل به کمونیسم در بین کارگران است. بورژوازی خود پایه مادی این تمایل را همیشه به رسمیت شناخته و مستقل از اینکه چقدر این پایه مادی به تقویت تمایل کارگران به کمونیسم انجامیده، دائما برای کنترل و مهار و سرکوب آن در حال آماده باش است. بنابراین تمایل به کمونیسم در بین کارگران کاملا مستقل از خواست و اراده و تمایل هرکس و گروه و سازمان و حزبی بوجود می آید و به فعل و انفعال خود ادامه می دهد. این تمایل را تنها می توان با ترکیب متنوعی از تبلیغات ایدئولوژیک و قوانین اسارت بخش و رواج توهمات رفرمیستی و در راس همه و به عنوان تضمین کننده کارکرد آنها، با عامل قهریه و سرکوب حکومت سرمایه داران، کنترل و مهار نمود و به عقب راند و یا حتی برای دوره ای به محاق برد اما نمی توان از بین برد. سرکوب خونبار کمونیست ها توسط جمهوری اسلامی در دهه ٦٠ همین نقش را داشت. کاربرد چنین سیاست سرکوبگرانه ای را می توان در سراسر قرن بیستم در اکثر کشورهای سرمایه داری دید. در متن چنین سرکوبی و نیز در صورت امکان دادن به رفرمیسم، آنگاه این شیوع رفرمیسم در بین کارگران است که با ایجاد توهم نسبت به امکان ایجاد تغییرات پایدار به نفع آنان در نظام موجود، رشد تمایل به کمونیسم در بین کارگران را کنترل و تضعیف می کند.
دقیقا بنابر وجود چنین پایه مادی مستحکمی برای تمایل به کمونیسم در بین کارگران و درونی بودن چنین تمایلی، و نیز فعال بودن آن در بخش اعظم تاریخ سرمایه داری و بویژه در دوران خود مارکس و انگلس است که مانیفست در باره نظریه کمونیسم اینطور توضیح می دهد: «نظریات کمونیست ها بهیچوجه مبتنی بر ایده ها و اصولی که یک مصلح جهان کشف و یا اختراع کرده باشد نیست. این نظریات فقط عبارت است از بیان کلی مناسبات واقعی مبارزه جاری طبقاتی و آن جنبشی تاریخی که در برابر دیدگان ما جریان دارد». پس آن اهداف اساسی کمونیسم که جلوتر پیرامون آنها بحث کردیم، یعنی الغای مالکیت بورژوازی و سرنگونی قدرت سیاسی آن و کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر، «ایده ها و اصولی» نیستند که مارکس و انگلس به عنوان «مصلحین» طبقه کارگر «کشف یا اختراع» کرده باشند. اینها اهداف «مبارزه جاری طبقاتی» و آن جنبشی است که در «برابر دیدگان ما جریان دارد.»
از نظر تاریخی مساله از اینهم روشن تر است. کمونیسم آن تمایلی درون جنبش کارگری است که خواهان رهایی کارگران ازاساس ستم و استثمار سرمایه داری است. همیشه بخشی از طبقه کارگر، نسل اندر نسل، مبارزه خود را با آرمان و افق کمونیسم دنبال کرده و تلاش داشته که کل طبقه را بسمت این افق متقاعد و رهنمون سازد. زنجیره نبردها و جانفشانی های کارگران کمونیست از دیوار کموناردهای پاریس و محلات برلین و سنگ فرشهای سنت پیترزبورگ، تا جنبش شورایی کارگران ایران در ۱۳۵٧ و مبارزات معادن بولیوی و شورش های شهری آتن ٢٠٠٨، بی وقفه در سراسر تاریخ نظام سرمایه داری جاری است. از همان اوایل پیدایش سرمایه داری و شکل گیری طبقه کارگر مزدی، تمایل به کمونیسم در بین کارگران مقدم بر جریانات فکری و سیاسی کمونیستی که در خارج از جنبش کارگری شکل می گرفتند بود و مستقل از آنها وجود داشت. نه فقط این بلکه جریانات کمونیستی خارج از جنبش کارگری که توسط عناصر حقیقت جو و آزادیخواه طبقات غیرکارگر تشکیل می شدند، کاملا تحت ناثیر و الهام گرفته از تلاش ها و مبارزات کمونیستی درون طبقه و در ارتباط و تاثیر متقابل با کارگران کمونیست ابراز وجود می کردند. بنابراین کمونیسم جنبش و آرمان و افقی است که از این تمایل معین در بین کارگران نشات می گیرد. اندیشمندان و متفکران بزرگی مانند مارکس و انگلس و بعد ها نیز لنین و تروتسکی و روزا لوکزامبرگ و گرامشی نیز با مشاهد نبرد طبقاتی کارگران کمونیست برای رهایی از بردگی سرمایه داری، ازآنجا که خود نیز حقیقت جو و انسان گرا و آزادیخواه بودند، به این نبرد پیوستند و با قرار گرفتن در صف کارگران کمونیست برای روشن بینی مبارزه کارگران و احاطه فکری و سیاسی آنان به مجموعه شرایط و مناسبات اقتصادی و سیاسی و اجتماعی که مبارزه طبقاتی در آن جریان داشت دست بکار تبیین تئوریک این جنبش شدند.
برای نشان دادن تقدم و استقلال گرایش کمونیستی کارگران بهترین شاهد خود مانیفست است. این اثر طبقاتی و تاریخی، مقاله و یا نوشته ای نبود که مارکس و انگلس تشخیص دادن و تصمیم گرفتند آنرا به رشته تحریر در آورند. «مانیفست کمونیست» بیانیه اعلام اهداف جنبش آندسته از کارگران بود که در اروپای اوایل قرن نوزدهم و سالها پیش از مارکس و انگلس به عنوان کمونیست شناخته می شدند. هنگامی که اولین جمله مانیفست چنین آغاز می شود که: «شبحی در اروپا در گشت و گذار است- شبح کمونیسم»، یاد آوری می کند که آن «شبح» یعنی جنبش کمونیستی کارگران پیش از تدوین مانیفست و حتی پیش از کمونیست شدن مارکس و انگلس در «گشت و گذار» بوده است. این جنبش آنقدر رشد کرده بود و نفوذ خود را در بین توده های کارگر گسترش داده بود که مانیفست با انتشار خود اعلام می دارد: «همه قدرت های اروپا اکنون دیگر کمونیسم را بمثابه قدرتی تلقی می کنند.»
مانیفست کمونیست، اعلام اهداف جنبش فی الحال موجود کمونیستی کارگران بود که نفوذ و قدرت اش در بین کارگران مزدی به نقطه ای رسیده بود که «همه نیروهای اروپای کهن برای تعقیب این شبح متحد شده» بودند. هنگامی که اولین پیشتازان و در حقیقت بنیانگذاران جنبش کمونیستی کارگران تصمیم گرفتند که «نظرات و مقاصد و تمایلات خویش را در برابر جهانیان آشکارا بیان دارند»، این افتخار به مارکس و انگلس داده شد تا به نمایندگی از طرف آنان، بیانیه اهداف جنبش را برای انتشار تهیه کنند. مارکس و انگلس خود این واقعه را چنین توصیف می کنند: «اتحادیه کمونیستها، این سازمان بین المللی کارگری، که بدیهی است در شرایط آنروز تنها می توانست بصورت سازمان مخفی وجود داشته باشد، در کنگره خود که در نوامبر ۱٨۴٧ در شهر لندن انعقاد یافته بود، ما امضا کننده گان زیر را مامور ساخت برنامه مفصل تئوریک وعملی حزب را برای انتشار تهیه نمائیم. بدین ترتیب مانیفست زیرین بوجود آمد.»
حتی علت انتخاب نام کمونیسم برای آن جنبشی در بین کارگران که خواهان تغییر نظام سرمایه داری بود نشان دهنده ریشه داشتن و برخاستن کمونیسم از درون طبقه کارگر است. مارکس و انگلس علت انتخاب این نام برای مانیفست را اینگونه بیان می کنند: «واما آن قسمت از طبقه کارگر که به غیر کافی بودن تحولات صرفا سیاسی متعقد شده بود و لزوم تغییر اساسی سازمان کلیه جامعه را اعلام نموده بود، در آن ایام خود را کمونیست می نامید. این یک کمونیسم زمخت و نتراشیده و کاملا غریزی بود. ولی این کمونیسم به تدریج به نقطه اساسی دست می یافت و در محیط طبقه کارگر به اندازه کافی نیرومند شده بود که بتواند کمونیسم تخیلی کابه را در فرانسه و کمونیسم تخیلی وایتلینگ را در آلمان بوجود آورد. به اینترتیب در سال ۱٨۴٧ سوسیالیسم جنبش بورژوازی بود و کمونیسم جنبش طبقه کارگر. سوسیالیسم در قاره لااقل محترم بود ولی کمونیسم برعکس. و از آنجا که از همان بدو عمل ما براین عقیده بودیم که نجات طبقه کارگرفقط می تواند بدست خود کارگران صورت گیرد، در انتخاب یکی از این دو اسم تردید و تامل را جایز نشمردیم.»
تاکیدات پر اهمیت مانیفست بر تعلق کمونیسم به جنبش کارگری و برخاستن آن از درون طبقه کارگر و برافراشته شده توسط «آن قسمت از طبقه کارگر که ……..در آن ایام خود را کمونیست می نامید»، منطبق با واقعیات تاریخ دویست ساله جنبش کارگری است. در این تاریخ در کنار تمایل اصلاحگرایانه در بین کارگران که تلاش می کند تا بدون نفی نظام سرمایه داری وضع کارگران را بهبود بخشد، تمایل کمونیستی وجود دارد که بهبود دائمی وضع طبقه کارگر و ایجاد تغییرات پایدار و ماندنی به نفع آن در نظام سرمایه داری را توهم می داند و خواستار نفی این نظام و بقدرت رسیدن کارگران و اداره جامعه توسط خود آنان است. اولین بارقه های کمونیسم کارگران در انقلاب کبیر فرانسه با جنبش بابوفیست ها آغاز شد که خواستار پایان دادن به استثمار و مالکیت خصوصی و اجرای برابری اقتصادی بود. از آن مقطع تا کنون، این جنبش با مبارزات گسترد ه و بی شمار در سراسر جهان سرمایه داری و برپایی چندین انقلاب بزرگ و با شکست و پیروزیها و فراز و نشیب های بسیار جریان دارد. کمونیسم همچنان تنها منشا امید کارگران برای رهایی از نظام سرمایه داری و تنها منبع محرک آنان برای رهایی است. حضور این منشا امید و منبع انرژی رهایی بخش در بین کارگران است که حتی امروز هم که خیلی ها کمونیسم را به اصطلاح از مد افتاده و متعلق به گذشته می دانند، کمتر کارگر معترضی است که ازطرف سرمایه داران و دولتیان به کمونیست بودن متهم نشده باشد، و کمتر مبارزه کارگری است که مهر «تحریک کمونیستها» را برخود نداشته باشد.
اینجا تلاش کردیم از جنبه های طبقاتی و تاریخی نشان دهیم که کمونیسم جنبشی است برخاسته از درون جنبش کارگری و افق و چشم انداز آن بخشی از کارگران است که خواهان نفی نظام سرمایه داری اند. وقوف به این امر برای جنبش ما که در حال نضج می باشد مهم است. چرا که اساسا نسبت دادن کمونیسم به عواملی در خارج از جنبش کارگری، ترفند شناخته شده کارفرمایان و صاحبان سرمایه و دولت آنان است برای تضعیف و سرکوب جنبش کارگری. استثمارگران با بیرونی قلمداد کردن کمونیسم، مبارزه کارگران کمونیست را به عنوان بخشی از مبارزه کارگران علیه کارفرمایان و طبقه حاکمه زیر سوال برده و با الصاق خصلت توطئه گرانه به آن، زمینه سرکوب اش را فراهم می سازند. آنگاه با سرکوب کارگران کمونیست، مبارزه کل طبقه را منکوب و تضعیف می کنند. و بالاخره از اینطرق با ایجاد تفرقه و دوستگی و بی اعتمادی در بین کارگران، سلطه خود را تقویت می نمایند. توجه به این مساله در جنبش کارگری ایران اهمیت زیادی می یابد. صحنه اصلی و تعیین کننده جنبش کارگری ایران در شرایط کنونی عبارت است از جنبش نوپا و مستقل کارگری با همه تنوعات فکری و سیاسی و دسته بندی های درونی اش در یکطرف و در مقابل و در برابر، کل حکومت و جناحبندی های آن و خانه کارگر و شوراهای اسلامی و تشکلات دست ساز آنها در طرف دیگر. بنابراین وظیفه طبقاتی هر کارگر آگاه و مبارزی است که هوشیارانه با خنثی نمودن چنین ترفندهایی، اتحاد و یکپارچگی کل طبقه کارگر را علیه طبقه سرمایه دار و دولت آن مستحکم سازد.

ضرورت آموزش مانیفست

هدفی که در نوشته حاضر دنبال شد این بود که با اتکا به مانیفست کمونیست نشان دهیم کمونیسم در منشا خود و به بیان فعالان اولیه وبنیانگذاران و نظریه پردازان آن چیست. همچنین تلاش شد تا نشان دهیم که کمونیست جنبشی متعلق به طبقه کارگر و برخاسته از درون آن است. مستقل از اینکه این نوشته چقدر به هدف اش رسیده باشد، اکنون با توجه به اوضاع جهان و ایران نیاز مهم آموزش مانیفست کمونیست به کارگران طرح می شود.
همانطور که دیدیم مانیفست ادعانامه طبقه کارگر برعلیه نظام سرمایه داری است. اگر هم طبقه ای های ما ١٧٠ سال پیش در اوایل پیدایش نظام سرمایه داری، سعادت طبقه کارگر را در نفی این نظام و بدست گرفتن اداره انسانی جامعه توسط کارگران که تنها تولید کننده گان همه ثروت موجود اند، می دیدند وبرای آن تلاش و مبارزه می کردند، امروز برگزیدن چنین اهدافی بسیار بیشتر برای ما ضروری است. بیش از دو قرن تجربه ماهیت غیرعقلانی و ستمگر و ویرانگر و ضد انسانی نظام سرمایه داری بیش از هر موقع حقانیت مانیفست کمونیست را به ثبوت رسانده است.
جهان سرمایه داری کنونی در بحرانی عمیق و رشد یابنده ای فرورفته است. اگر چه امید به اصلاحات پایدار به نفع کارگران در هر دوره ای از سرمایه داری توهم و خودفریبی است، اما در دوره های بحران نه تنها هر روزنه امیدی برای اصلاحات و حتی تظاهر به انجام آن از بین می رود؛ بلکه تنها گزینه سرمایه داران تعرضی بی امان به همان سطح معاش فی الحال فلاکتبار کارگران است. چرا که سرمایه در بحران تنها از طریق سازمان دادن چنین تعرضی به کارگران و واریز نمودن هزینه بحران بر دوش آنان تلاش می کند تا ازآن خارج شود. در برابر این اوضاع طبقه کارگر چاره ای ندارد جز دست بردن به نقد رادیکال اساس نظام سرمایه داری و پرچم این نقد هم مانیفست کمونیست می باشد.
دست بردن به چنین نقدی برای طبقه کارگر کشورهای مشابه شرایط ایران بازهم مهمتر می شود. از یکسو طبقه کارگر ایران که همیشه و پیش از بحران کنونی هم در فقر و فلاکت و بی حقوقی و بی حرمتی سنگینی بسر می برد، اکنون وضع اش در ابعاد غیر قابل تصوری وخیم می شود. از سوی دیگر رژیمی مثل جمهوری اسلامی که خود راسا ایجاد کننده و تحمیل کننده وضعیت کنونی به کارگران است در مقابل هر تلاش کارگران برای اندک بهبودی در وضع شان موانع سنگین قرار می دهد. بنابراین طبقه کارگر ضمن ادامه تلاش های کنونی برای تحمیل هر اندازه از مطالبات اش به همین رژیم، اما به این وضع برای همیشه نمی تواند ادامه دهد. این طبقه دیر یا زود، و زودتر بهتر، ناچار است خود را برای ارائه نقد نظری و عملی کل نظام موجود آماده سازد. مانیفست کمونیست چراغ راهنمای این نقد است.
از اینرو آموزش مانیفست کمونیست به کارگران مهم و ضروریست. جنبش کارگری ما بیش از هر زمانی نیاز دارد تا به سلاح نقد مانیفست کمونیست مجهز شود. می توان برای فراهم نمودن آن شرایطی تلاش نمود که هر فعال کارگری و هر کارگر علاقه مندی از این آموزش بهره مند شود و دیگر کارگران هم به آن تشویق شوند. اگر منظورمان آموزشی نخبه گرایانه و مکتبی و فرقه ای نباشد، بلکه آموزشی خلاق و آمیخته با تجربه زندگی و مبارزه جاری کارگران و نیز به عنوان راه گشای مبارزه طبقاتی آنان مورد نظر باشد؛ آنگاه خوب است با ایجاد محافل آموزشی به همت کارگران آگاه و داوطلب و با شرکت هر کارگر علاقه مندی در متن مبارزات جاری کارگری به این امر یاری رساند. حال که مانیفست کمونیست در ایران قانونا ترجمه ومنتشر شده است، جمع ها و محافل و تشکلات کارگری می توانند آنرا به هر شکل و به هر اندازه که صلاح می دانند برای برنامه آموزشی خود مد نظرقرار دهند.

امیر پیام

٣٠ ژانویه ٢٠٢١ - ١١ بهمن ۱۳۹۹


*مطلب حاضر بخش عمده مطلبی است که حدودا دوازده سال پیش یعنی فوریه ٢٠٠۹ منتشر شد و اکنون با حذف بخشی از آن و انجام برخی اصلاحات به روز شده و با فرمتی متفاوت و با تاریخ حال مجددا منتشر می شود. علت این تغییر نیز اینست که در آن دوره مباحث حادی بین موافقین و مخالفین تشکیل سندیکاهای کارگری جریان داشت و ضروری بود که توصیف درستی حداقل از دید این نگارنده در باره کمونیسم و رابطه اش با جنبش کارگری ارایه می شد که حاصل اش مطلب «کمونیسم چیست و کمونیست ها کیانند» بود. آن مباحث اکنون مدتهاست که موضوعیت خود را از دست داده اند، اما با توجه به بحران های همه جانبه نظام سرمایه داری و انکشاف مبارزه طبقاتی در ایران پرداختن به مساله کمونیسم و رابطه اش با طبقه کارگر بیش از هر موقع مهم تر و ضروری تر است. امید است انتشار مطلب حاضر کمکی به مباحث جنبش مان در این زمینه باشد.

** از این به بعد همه مطالب بولد شده داخل گیومه از مانیفست کمونیست است.

__________________

برای مطالعه مجموعه یاداشت های قبلی ١- (اینجا)    و ٢- (اینجا)    و ٣- (اینجا)   کلیک کنید.