این متن آغاز انتشار تدریجی بخشی از ترجمهی کتاب «صدای بهار عربی» است؛ کتابی متشکل از چهلوشش روایت شخصی از زنانی و مردانی که در خیزشهای مردمی سالهای ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱ در کشورهای مختلف عربی حضور داشتند؛ خیزشهایی که بعدها با نام «بهار عربی» شناخته شدند. روایتهایی از خیابان، از ترس و امید، از شکست و امکان، از لحظههایی که مردم عادی ناگهان خود را در مرکز تاریخ یافتند.
ترجمهی این کتاب در سال ۱۳۹۷ به پایان رسید؛ در دورهای که جامعهی ایران خود در آستانهی دگرگونیهای عمیق قرار داشت و اعتراضات دیماه ۹۶ نخستین نشانههای یک چرخهی تازه از نارضایتی و کنش جمعی را آشکار کرده بود. با اینحال، به دلایل روشن، امکان انتشار آن در آن زمان فراهم نشد و متن، ناخواسته، به حاشیه رانده شد. اکنون، در شرایطی که ایران بار دیگر شاهد خیزشهای مردمی، سرکوب خشن، شکافهای ساختاری قدرت و پرسشهای بیپاسخ دربارهی آینده است، بازگشت به این روایتها نه یک انتخاب ادبی، بلکه ضرورتی سیاسی و تاریخی به نظر میرسد.
اهمیت «صدای بهار عربی» در تحلیلهای کلان، نظریهپردازیهای آکادمیک یا بازسازیهای ایدئولوژیک نیست؛ بلکه دقیقاً در فاصله گرفتن از آنهاست. این کتاب نه میکوشد از بهار عربی اسطوره بسازد و نه آن را صرفاً به شکست تقلیل دهد. با صداهایی سروکار داریم که اغلب در تاریخ رسمی حذف میشوند: دانشجو، کارگر، فعال محلی، مادر، وبلاگنویس، زندانی سیاسی. کسانی که نه رهبر بودند و نه تماشاگر، بلکه بدن و زندگیشان محل تلاقی سیاست و روزمرگی شد.
انتشار تدریجی این روایتها در سایت، تلاشی است برای خواندن تجربهی دیگران نه از موضع نسخهبرداری یا تطبیق مکانیکی، بلکه بهمثابه آینهای شکسته. شباهتهای فرهنگی، اجتماعی و تاریخی ایران با بسیاری از جوامع خاورمیانهای، این امکان را میدهد که از خلال این صداها، پرسشهایی آشنا را دوباره بشنویم: خیزش چگونه آغاز میشود؟ چه نیروهایی آن را پیش میبرند یا منحرف میکنند؟ سرکوب چه اثری بر حافظهی جمعی میگذارد؟ و مهمتر از همه، بعد از خیابان چه میماند؟
این مجموعه نه پاسخی آماده ارائه میدهد و نه آیندهای قطعی ترسیم میکند. آنچه عرضه میشود، تجربه است؛ خام، متناقض، گاه امیدوارکننده و گاه تلخ. در زمانهای که روایتهای رسمی میکوشند اعتراض را یا بیریشه نشان دهند یا توطئهآمیز، بازخوانی این صداها یادآور یک واقعیت ساده است: تاریخ، پیش از آنکه در بیانیهها نوشته شود، در زندگی انسانها حک میشود.
انتشار این متنها ادای دِینی است به آن تجربهها و همزمان تلاشی برای گفتوگویی تازه با اکنونِ ایران؛ گفتوگویی که شاید پاسخ ندهد، اما دستکم پرسشهای درستی پیش روی ما بگذارد.
مجید ملکی
«صدای بهار عربی»
لحظهای که دیوار ترک برداشت
برگردان : مجید ملکی
عادل عبدالغفار
فعال مدنی، مرد، ۳۲ ساله، قاهره
مکان: میدان تحریر، روبهروی دانشگاه آمریکایی قاهره
تاریخ: ۲۵ ژانویه ۲۰۱۱
ساعت: حدود چهار بعدازظهر
بوی تند و خفهکنندهی گاز اشکآور همهجا را پر کرده است. صدای شلیک، فریاد و آژیر، در هم میپیچد و هوا را میدرد. یک گروهان از نیروهای پلیس ضدشورشِ امنیت مرکزی، با سپرهای بالا گرفته و باتونهای آماده، به سوی ما هجوم میآورند. چندین تظاهرکننده بر زمین افتادهاند و زیر ضربات بیامان پلیس لگدمال میشوند. من همراه گروهی دیگر میدوم، میکوشم از این صحنهی کشتار فاصله بگیرم و جانم را از دست پلیس ضدشورش نجات دهم.
در حال دویدن، چشمم به تظاهرکنندهای در حال جان دادن میافتد؛ جمجمهاش شکافته و مغزش آرام از هم میپاشد.
ناگهان مردی کنارم میایستد و فریاد میزند:
«ندوید! مصریها، تا کی میخواهید فرار کنید؟ برگردید! بیایید یکبار برای همیشه با آنها روبهرو شویم!»
پیراهنم را میگیرد و من میایستم. من پیراهن نفر کناری را میگیرم؛ او هم میایستد. کمکم همهی گروه متوقف میشود.
پلیس ضدشورش همچنان به سوی ما میدود؛ خطرناک نزدیک شدهاند. ردیف اول با تجهیزات کامل ضدشورش، هولناک به نظر میرسد و افسران عقبتر، قوطیهای گاز اشکآور را یکییکی به سمت ما پرتاب میکنند.
ما بیحرکت ایستادهایم.
مکان: خانهام، قاهره
زمان: ۲۵ ژانویه، حدود هشت صبح
همهچیز مثل هر روز دیگر آغاز شد. آن روز تعطیل رسمی بود؛ «روز پلیس» در مصر، برای بزرگداشت افسرانی که در دوران اشغال بریتانیا کشته شده بودند.
مثل هزاران مصری دیگر، من هم عضو صفحهی فیسبوکی «ما همه خالد سعید هستیم» بودم؛ صفحهای که پس از قتل خونسردانهی یک جوان در اسکندریه به دست پلیس، در سال ۲۰۱۰ شکل گرفت. خشونت پلیس، و تلاش عریان رژیم حسنی مبارک برای سرپوش گذاشتن بر آن جنایت، مرا به خشم آورده بود.
قرار بود تظاهراتی علیه پلیس، از طریق شبکههای اجتماعی، همزمان با روز پلیس برگزار شود.
چند ماه پیشتر، رژیم مبارک انتخابات پارلمانی را بهوضوح مهندسی کرده و نزدیک به ۹۰ درصد کرسیها را تصاحب کرده بود. این مجلس برای رژیم حیاتی بود؛ مجلسی که قرار بود انتقال قدرت به جمال مبارک، پسر و وارث سیاسی رئیسجمهور، را مشروعیت ببخشد. سال ۲۰۱۱، سال کلیدی «پروژهی وراثتی» بود؛ اصطلاحی که رسانهها برای توصیف انتقال قدرت از پدر به پسر به کار میبردند. پروژهای که با هدایت شبکهای از الیگارشهای اقتصادی، وزرا و خود خانوادهی مبارک، قرار بود قدرت را زیر نقاب دموکراسی به جمال منتقل کند.
برای من، این پروژهی بهاصطلاح وراثتی همیشه توهینآمیز بود؛ توهینی به مصر، مردمش و تاریخش. خانوادهی اسد در سوریه این مسیر را رفته بودند؛ آیا قرار بود مصر هم به همان سرنوشت دچار شود؟ خشم و ناباوریام بیشتر میشد وقتی میدیدم رژیم مبارک چگونه سالبهسال این پروژه را در ساختار سیاسی و اقتصادی کشور نهادینه میکند.
بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول سالها با شور و شوق از «اصلاحات اقتصادی» تحت رهبری جمال مبارک و تیم تکنوکراتش تمجید میکردند: خصوصیسازی، آزادسازی بازار و حذف موانع تجاری. در سال ۲۰۰۷، رشد ۷ درصدی تولید ناخالص داخلی ثبت شد و IMF مصر را «الگوی اصلاح اقتصادی» نامید. گزارش همان سال میگفت:
«اقتصاد مصر سالی دیگر از عملکرد تحسینبرانگیز را با تکیه بر اصلاحات پایدار، مدیریت محتاطانهی کلان و شرایط خارجی مساعد پشت سر گذاشت.»
اما این روایت درخشان، واقعیتی تیره را پنهان میکرد. حتی طبق آمار بانک جهانی، حدود ۴۰ درصد جمعیت هشتاد میلیونی مصر زیر خط فقر یا در حاشیهی آن زندگی میکردند؛ با کمتر از دو دلار در روز. من بهعنوان شهروندی که سالها در قاهره زندگی کرده بودم، هر روز عمیقتر شدن شکاف طبقاتی را میدیدم. در سالهای پایانی رژیم مبارک، این شکاف عریان و آزاردهنده شده بود. ثروتمندان شهر قدیم را ترک میکردند و به مجتمعهای محصورِ لوکس در دل بیابان میرفتند؛ با زمینهای گلف، دریاچههای مصنوعی و سبک زندگی هالیوودی. قاهرهی قدیم، با آلودگی، ترافیک و خدمات فرسوده، به فقرا واگذار شده بود.
آهسته اما پیوسته، جامعه واکنش نشان میداد. در سالهای پیش از ۲۰۱۱، جامعهی مدنی و جنبشهای اجتماعی—با وجود سرکوب شدید—دوباره جان گرفته بودند. نقطهی عطف، اعتراضات ضد جنگ عراق در ۲۰۰۳ بود. در ۲۰۰۴، جنبش «کفایه» علیه حکومت مبارک و جانشینی پسرش شکل گرفت. اخوانالمسلمین در انتخابات ۲۰۰۵ به موفقیتی چشمگیر رسید. اعتصابات کارگری، بهویژه در المحلهالکبری در آوریل ۲۰۰۸، فضای جدیدی گشود. کمپین حمایت از محمد البرادعی در ۲۰۱۰، با وجود فشارهای امنیتی، امید تازهای آفرید.
همهچیز زیر پوست مصر مبارک در حال جوشیدن بود. با شگفتی و حسادت، سقوط بنعلی در تونس را تماشا میکردم. از خودم میپرسیدم: آیا چنین چیزی در مصر ممکن است؟
با این پرسشها از خانه بیرون زدم. در شبرا با دوستانم، اروی و نادیا، قرار داشتم. کامیونهای امنیت مرکزی همهجا بودند. افسران با غرور همیشگی سیگار میکشیدند و میخندیدند؛ روزشان بود. نمیدانستند روز چگونه تمام خواهد شد.
بعد فهمیدیم شبرا فقط یک طعمه بوده است. تماس گرفتم: «بیایید مرکز شهر، تعداد دارد زیاد میشود.»
و آنجا بود که دیوار ترک برداشت.
سپس اتفاقی افتاد که انتظارش را نداشتیم. مردمی که تا لحظاتی پیش فقط تماشاگر بودند، آرامآرام به ما پیوستند. آنچه با چند صد نفر آغاز شده بود، به جمعیتی چند هزار نفری بدل شد. میان ترس و هیجان معلق مانده بودم، اما کمکم فهمیدم این دیگر یک تظاهرات معمولی نیست. برخی از تیرهای چراغ برق بالا رفتند و عکسهای مبارک را پاره کردند. مستقیم به سمت میدان تحریر حرکت کردیم؛ شعارها بلندتر میشد و جمعیت لحظهبهلحظه فزونی میگرفت.
از سمت شمال، از خیابان طلعت حرب، به تحریر نزدیک میشدیم که با صفی از پلیس ضدشورش روبهرو شدیم؛ دیواری انسانی برای جلوگیری از ورود ما به میدان. گلولههای پلاستیکی شلیک شد و قوطیهای گاز اشکآور یکی پس از دیگری در میان جمعیت فرود آمد. برای لحظاتی پراکنده شدیم، در میان دود، با چشمهایی سوزان و ریههایی که از نفس کشیدن بازمانده بودند.
گاز اشکآور یکی از هولناکترین تجربههاست: اشک بیوقفه، خفگی، سرفهای مهارنشدنی، و دردی که چشمها را از حدقه بیرون میکشد. با این همه، دوباره جمع شدیم و خودمان را به میدان رساندیم. شمارمان حالا به حدود بیست هزار نفر رسیده بود.
میدان تحریر صحنهای سوررئال بود. پلیس میزد، دستگیر میکرد، گاز پرتاب میکرد؛ گویی مجوز شکار آزاد مردم صادر شده بود. اما چیزی در حال تغییر بود. تظاهرکنندگان از خیابانهای اطراف به میدان سرازیر میشدند. هزاران نفر قلب میدان را در اختیار گرفته بودند. موانع موقتی برپا شد. نیروهای ضدشورش در خیابان قصرالعینی، در جنوب میدان، صف کشیدند و ما به سمتشان حرکت کردیم. سنگها پرتاب میشد؛ از هر دو طرف. فاصله کم و کمتر شد. به چهرهی پلیسهایی نگاه میکردم که هر معترضی را که دستشان میرسید، بیامان میزدند.
ناگهان آژیرها به صدا درآمد و فرمانها از بلندگوهای دستی فریاد زده شد. دستور روشن بود: حمله، و پایان دادن کامل به تظاهرکنندگان.
مکان: میدان تحریر، روبهروی دانشگاه آمریکایی قاهره
زمان: ۲۵ ژانویه، حدود چهار بعدازظهر
باز همان مرد بود؛ با همان فریادها:
«ندوید! مصریها، تا کی میخواهید فرار کنید؟ برگردید و روبهرو شوید!»
صدایش، برخلاف انتظار، آرامم میکرد؛ حتی وقتی پلیس ضدشورش به ما یورش میآورد. به اطراف نگاه کردم. جوانانی بودند مثل خودم، ایستاده در برابر استبداد. حس غرور داشتم؛ گویی در واپسین ایستادگیمان برابر یک رژیم وحشی حضور داشتم.
پلیس نزدیکتر شد. اینبار هیچکس نگریخت. ایستادیم. آمادهی روبهرو شدن با سرنوشت.
کتاب «شاهنشاه» اثر ریشارد کاپوچینسکی به ذهنم آمد؛ جایی که انقلاب ۱۳۵۷ ایران را چنین توصیف میکند:
«پلیس فریاد میزند، اما مرد نمیدود. همانجا ایستاده است؛ به پلیس نگاه میکند... تکان نمیخورد. در چهرهی دیگران همان نگاه را میبیند. هیچکس نمیدود. سرانجام پلیس میایستد. لحظهای سکوت حکمفرما میشود. مرد دیگر نمیترسد—و این دقیقاً آغاز انقلاب است.»
کاپوچینسکی نکتهای اساسی را دریافته بود؛ انقلابات در اتاقهای دودگرفته یا پشت صفحههای فیسبوک و توییتر شکل نمیگیرند. انقلابها را مردم عادی میسازند، آن لحظه که دیگر نمیترسند. این همان دگرگونی عمیقی بود که در ۲۵ ژانویه در مصر رخ داد. مردمی که هزاران سال به فرعونها سر فرود آورده بودند، به سادگی گفتند: کافی است.
وقتی پلیس با زره و باتون به ما نزدیک شد و دید که تکان نمیخوریم—چیزی که هرگز تجربه نکرده بودند—قدمهایشان کند شد. چند متر روبهروی ما ایستادند. برای لحظهای، دو جمعیت به هم خیره شدند؛ دو قطب متضاد در یک میدان نبرد شهری. آن لحظه برای همیشه در ذهنم حک شد، انگار زمان از حرکت ایستاده بود.
و بعد، غیرقابلباورترین اتفاق افتاد. پلیس ضدشورش برگشت و شروع به فرار کرد. ما به دنبالشان دویدیم؛ چند نفر را گرفتیم، زدیم، کلاهخودها و باتونها را از دستشان گرفتیم. آنها عقب نشستند، از نظر روانی درهمشکسته. میدانستیم که در روزهای بعد هنوز با ما خواهند جنگید، اما چیزی بنیادی تغییر کرده بود. نوعی آگاهی جمعی زاده شده بود؛ یک فهم مشترک: دیگر نخواهیم ترسید. از کنار هم بودن، از تعدادمان، از باورمان، قدرت گرفتیم. همانجا فهمیدیم که رژیم مبارک مهمترین سلاحش را از دست داده است: ترس.
هجده روز بعد، دیکتاتور کنار رفت.
من در ۱۹۷۹ متولد شدم؛ دو سال بعد مبارک رئیسجمهور شد. در تمام عمرم، هیچ رئیسجمهور دیگری نشناخته بودم. تصویرش همهجا بود: ادارات، کلاسها، دیوارها. این تصور جا افتاده بود که مبارک همان مصر است و مصر همان مبارک. این توهم در هجده روز فرو ریخت.
۲۵ ژانویه برای من تجربهای دگرگونکننده بود؛ و شگفتانگیزتر از آن، شریک شدن این تجربه با هزاران هموطنم. افتخار میکنم که میلیونها نفر دیگر را برانگیختیم تا در روزهای بعد به ما بپیوندند.
اما انقلاب مصر هنوز پایان نیافته است. ما سر رژیم را برداشتیم؛ بدن همچنان باقی است. هر روز باید با «مبارکی» تازه جنگید: در ادارهها، دانشگاهها، وزارتخانهها، مدارس، کارخانهها و مزارع.
هفت هزار سال فرمانروایی فرعونها به آسانی پاک نمیشود، اما پاک خواهد شد.
در ۲۵ ژانویه ۲۰۱۱، کشوری کهن و مردمی خسته، دوباره متولد شدند.
***
روزهای سخت و روزهای زیبای تونس
یاسمینه خضیر
معلم زبان انگلیسی، ۲۵ ساله، تونس
برگردان : مجید ملکی
بیش از یک سال از آغاز انقلاب تونس میگذرد. تونس، کشوری که آنچه امروز «بهار عربی» نامیده میشود را کلید زد، در عمل فصل تازهای در تاریخ جهان عرب گشود. من، بهعنوان یک شهروند تونسی که هم شاهد این رویدادها بودهام و هم در آن مشارکت داشتهام، میخواهم تجربه شخصی خود را ثبت کنم تا خوانندگان تصویر دقیقتری از آنچه رخ داد به دست آورند.
بهطور رسمی، انقلاب تونس در دسامبر ۲۰۱۰ آغاز شد، اما در واقع، بذرهای شورش سالها پیش از آن در جامعه کاشته شده بود. مردم تونس بیش از بیست سال زیر سلطه رئیسجمهوری زندگی کردند که با مشت آهنین حکومت میکرد. فساد، بهرهکشی، گرانیِ کمرشکن و فقدان هرگونه آزادی بیان، زمینههای اصلی انفجار اجتماعی بودند. هنگامی که پس از خودسوزی محمد بوعزیزی مردم به خیابانها آمدند تا خشم و اعتراض خود را فریاد بزنند، خواستهای واحد داشتند: «کرامت».
مانند بسیاری از تونسیها، من نیز انقلاب را لحظهبهلحظه زیستم؛ چه در خیابان و چه در خانه، پشت صفحه کامپیوتر. خوشبختانه هنگام آغاز انقلاب در پایتخت، شهر تونس، بودم. خانه پدر و مادرم در شهری دیگر و بسیار دور از پایتخت قرار داشت. من با دو خواهر و برادرم و دو دختر دیگر در یک خانه زندگی میکردم. با شدت گرفتن ناآرامیها، والدین آن دو دختر، بههمراه برادر و پسرعمویشان، به خانه ما آمدند. ذکر این جزئیات از آن روست که نزدیک به ده روز را در شرایط کمبود شدید غذا و گرسنگی گذراندیم. ناامنی، حکومت نظامی و آشوبها باعث شده بود مغازهها یا بسته باشند یا اجناسشان تمام شده باشد. مردم، از ترس آیندهای نامعلوم، مواد غذایی را بهصورت انبوه میخریدند.
بیشتر روزها دور هم مینشستیم و اخبار تلویزیون را دنبال میکردیم. الجزیره و فیسبوک مهمترین منابع ما برای فهم آنچه در کشور میگذشت بودند.
گاهی میتوانستم از خانه بیرون بروم و رویدادها را از نزدیک ببینم. یکی از خواهرانم خبرنگار یک شبکه آلمانی بود و چند بار همراه او برای فیلمبرداری از تظاهرات خیابانی رفتیم. اما وقتی اوضاع خطرناکتر شد، دیگر اجازه نداد با او بروم. هرچه اصرار کردم، مخالفت کرد. حتی با برادر کوچکم بر سر اینکه چه کسی باید همراهش باشد بحثمان شد، اما در نهایت به هر دوی ما «نه» گفت. ما در منطقهای نسبتاً دور از مرکز شهر، جایی که تظاهرات اصلی برگزار میشد، زندگی میکردیم.
بهدلیل اختلال در حملونقل، اجرای حکومت نظامی و مخالفت خانوادهها، امکان پیوستن به معترضان را نداشتیم. تنها استثنا رفتن به نانوایی بود؛ جایی که معمولاً دو ساعت در صفی طولانی میایستادیم تا یکیدو باگت برای سیر کردن نه نفر بگیریم.
در آن روزها اغلب صبحانهای در کار نبود؛ نه شیری پیدا میشد و نه نانی. ناهار مختصر بود و گاهی شام هم حذف میشد. با این همه، هرچند آن روزها از سختترین مقاطع زندگیام بودند، هر بار که به آنها فکر میکنم، احساس غرور عمیقی در من زنده میشود.
شبها با صدای پیوسته شلیک گلوله به خواب میرفتیم و صبح با خبر آتشزدن یک کلانتری یا دستگیری گروهی مسلح که قصد تخریب یک سوپرمارکت بزرگ را داشتند از خواب بیدار میشدیم. روایتها بیپایان بودند.
خانه ما در کنار بزرگترین پادگان نظامی محله بوشوشه قرار داشت، با فاصلهای نهچندان کم از مرکز شهر. از بالکن میدیدم که خودروهای نظامی پیوسته وارد پادگان میشوند و از آن خارج میشوند. نگران خواهر خبرنگارم بودم و مدام با او تماس میگرفتم تا از سلامتش مطمئن شوم و از آخرین اخبار باخبر شوم. خودم بیشتر روز را پای کامپیوتر میگذراندم: ویدیوهای هولناک کشتهشدن مردم بهدست پلیس را میدیدم و منتشر میکردم، وضعیت فیسبوکم را بهروز میکردم و خشمم را علیه رژیم سرکوبگر بیان میکردم. آینده برایمان تیره و ترسناک بود.
در هفتهای که به فرار زینالعابدین بنعلی انجامید، پس از ساعت پنج عصر خیابانها و جادهها بهطور کامل خالی میشد؛ جز خودروهای پلیس چیزی دیده نمیشد. رئیسجمهور سابق به بهانه ناآرامیها مدارس را تعطیل کرده بود، اما در واقع میخواست از گسترش قیام مردمی جلوگیری کند. با خشم و ناامیدی، ناچار شدم تدریس در مؤسسهای را که در آن کار میکردم متوقف کنم.
پدر و مادرم مدام نگران ما بودند و روزی چند بار تماس میگرفتند تا مطمئن شوند در خانه و در امان هستیم. نگرانی اصلی همه ما خواهر خبرنگارم بود؛ همیشه منتظر بودیم پیش از آغاز حکومت نظامی به خانه بازگردد. گاهی شب را در دفتر دوستش میماند تا با دیگر روزنامهنگاران روی گزارشها کار کند. زندگی تقریباً از حرکت ایستاده بود: نه مدرسهای در کار بود، نه غذای کافی، و بهدلیل اختلال در حملونقل عمومی بسیاری از مردم سر کار نمیرفتند.
در روز، معترضان در برابر نیروهای پلیس مقاومت میکردند. شبها، گروههای مسلح به غارت میپرداختند و ساختمانهای عمومی، بیمارستانها و فروشگاههای بزرگ را به آتش میکشیدند. آنها دقیقاً همان کاری را میکردند که رژیم میخواست: ایجاد رعب و القای این تصور که معترضان «تروریست» هستند و مردم باید برای حفظ امنیت، اعتراض را کنار بگذارند. اما پس از کشتهشدن شمار زیادی از بیگناهان، هیچ چیز نمیتوانست تونسیها را متوقف کند؛ خشمی که تنها با استعفای بنعلی فرو مینشست.
در ۱۱ ژانویه ۲۰۱۱، دو تماس تلفنی دردناک دریافت کردم. نخست مادرم بود که خبر داد داماد پسرعمویم در شهر سیدیبوزید زادگاه محمد بوعزیزی با گلوله تکتیرانداز کشته شده است. مردی مذهبی، حدود سیساله، که در راه بازگشت به خانه هدف قرار گرفته بود. او معترض نبود، اما ظاهراً برای تکتیرانداز، ریش داشتن کافی بود تا به «هدف» بدل شود. دانستن اینکه بر اثر خونریزی جان داده، قلبم را شکست. تنها کاری که از دستم برمیآمد تماس با برادرش و ابراز همدردی و طلب آمرزش برای روح او بود.
تماس دوم از شمارهای ناشناس بود که پیششمارهاش به شهر صفاقس، در جنوب مرکزی تونس، تعلق داشت؛ جایی که برادر کوچکم در آن درس میخواند و با عمهام زندگی میکرد. تمام روز با او تماس گرفته بودم و پاسخی نگرفته بودم. وقتی گوشی را برداشتم، صدایی خشن پرسید: «شما یاسمینه خضیر هستید؟» سپس پرسید: «برادری به نام ناجح دارید؟» ترس تمام وجودم را گرفت، اما پاسخ دادم. مرد بدون توضیح تماس را قطع کرد.
حدود ده دقیقه بعد—ده دقیقهای که برای من به اندازه ده ساعت گذشت—برادرم تماس گرفت و گفت همراه گروهی از معترضان بازداشت شده و همگی، حتی یک پیرمرد سالخورده، مورد ضربوشتم قرار گرفتهاند. به آنها توهین شده بود و پای او بر اثر ضربهها ورم کرده بود. تمام روز در بازداشت مانده بودند و تنها به این دلیل آزادش کرده بودند که کارت شناساییاش نشان میداد هفده سال دارد.
وقتی گفت نمیتواند بهتنهایی به خانه برگردد، گریهام گرفت. شرایط پیچیدهتر هم بود: محل بازداشت را نمیشناخت، ساعت چهارونیم عصر آزاد شده بود، حکومت نظامی تا نیم ساعت دیگر آغاز میشد و هیچ پولی هم نداشت. بعدها فهمیدم تماس ناشناس از کلانتری بوده و به این دلیل گرفته شده بود که تصور کرده بودند گوشیاش دزدی است. برایش اعتبار تلفن خریدم و خوشبختانه توانست با پسرعمویم تماس بگیرد و او را به خانه عمهام برساند. تا زمانی که شخصاً با او صحبت نکردم و مطمئن نشدم سالم رسیده و پایش درمان شده، آرام نگرفتم.
با وجود همه این تجربههای تلخ، وقتی آخرین سخنرانی بنعلی را در ۱۳ ژانویه شنیدم، نتوانستم خندهام را پنهان کنم. درمانده و حقیر به نظر میرسید؛ از مردم میخواست فرصتی دیگر به او بدهند و وعده آیندهای بهتر میداد. برخی از دوستانم در فیسبوک سخنانش را باور کردند، اما من نوشتم: «بخشیدن این قاتل، خیانتی بزرگ به خون صدها شهید است.»
روز بعد تصمیم گرفتیم به معترضان در خیابان حبیب بورقیبه—محل وزارت کشور—بپیوندیم، اما همه راهها مسدود بود و پلیس همهجا حضور داشت. همان عصر از تلویزیون ملی شنیدیم که بنعلی به عربستان گریخته و کشور را در وضعیتی آشفته رها کرده است. با این حال، ناامنی ادامه داشت و بقایای شبهنظامیان رژیم هنوز مردم را میترساندند و اموال عمومی را تخریب میکردند.
تظاهرات اما متوقف نشد، بهویژه وقتی نخستوزیر سابق خود را رئیسجمهور جدید نامید. مردم به کسی که سالها با رژیم بنعلی همکاری کرده بود اعتمادی نداشتند. من بارها به میدان قصبه در مرکز تونس رفتم؛ هم برای اعتراض و هم برای توزیع غذا میان معترضانی که از شهرهای دور آمده بودند و یکصدا فریاد میزدند: «دگاژ!»—برو کنار.
در ادامه، به خواهرم کمک کردم تا برای یک خبرنگار آلمانی ترجمه کند. او با زندانیان سیاسی و مذهبی گفتگو میکرد؛ کسانی که فقط بهدلیل انتقاد از وضعیت موجود، شکنجه و تحقیر شده بودند. روایتهایشان از آنچه در وزارت کشور بر آنها گذشته بود، تکاندهنده بود.
اکنون که به همه آن تصاویر میاندیشم، برای بیش از سیصد کشته و صدها مجروح اندوهگین میشوم؛ برای کشوری که ثروتش قربانی یک دیکتاتور و حلقهای از دزدان شد. اما در عین حال به تونسیبودنم افتخار میکنم؛ به مردمی که جرقهای شدند برای بیداری دیگر ملتهای عرب. آینده نامعلوم است، اما ملتی که بیستوسه سال دیکتاتوری را در یک ماه فرو ریخت، راه خود را گم نخواهد کرد. تجربه تونس، مصر، لیبی، یمن و سوریه نشان داد که قدرت مردم از هر دیکتاتوری نیرومندتر است.
و سخنم را با ابیاتی از شاعر بزرگمان، ابوالقاسم شابی، به پایان میبرم:
اگر مردمی روزی اراده کنند که زندگی کنند،
سرنوشت ناگزیر پاسخ خواهد داد؛
شب ناچار به زوال میگراید
و زنجیرها ناگزیر خواهند شکست.
***
انقلاب مصریِ من
مها هنداوی
مدیر آموزش و توسعه در یک شرکت خودروسازی، ۳۷ ساله، قاهره
برگردان: مجید ملکی
شبِ خیلی پیش از ۲۵ ژانویه، عکسهای خالد سعید را در فیسبوک دیدم؛ همان شب دیگر خوابم نبرد. به گروه «همهی ما خالد سعید هستیم» پیوستم. این گروه شروع به سازماندهی تجمعهایی کرد که در آنها لباس سیاه میپوشیدیم و به مدت یک ساعت، در سکوت، رو به نیل یا دریا میایستادیم؛ هر جا که بودیم. این شیوه را دوست داشتم، چون به من امکان میداد خشم و محکومیت خود نسبت به قتل خالد را به شکلی متمدنانه نشان دهم و همزمان ترسم از آنکه قربانی بعدی پلیس مصر باشم را بیان کنم. در چند اعتراض خاموش شرکت کردم: یکی همراه مادرم و خواهر کوچکم در زادگاهم، و دیگری بهتنهایی در قاهره، شهری که در آن زندگی و کار میکنم.
در ۲۵ ژانویه ۲۰۱۱، صفحهی فیسبوک «همهی ما خالد سعید هستیم» فراخوان راهپیمایی داد. محل تجمع، شعارها، وسایلی که باید همراه میداشتیم یا نمیداشتیم، حتی نوع کفش مناسب، همه دقیق و حسابشده توضیح داده شده بود. فقط یک چیز غایب بود: مسیر و نقطهی پایان راهپیمایی.
تا آن روز، هرگز در هیچ انتخاباتی رأی نداده بودم و در هیچ اعتراضی شرکت نکرده بودم. همیشه فکر میکردم هر دو در مصر خطرناکاند. اعتراض در ذهن من با آزار، تحقیر و خشونت پلیس گره خورده بود. تصاویر مردان و زنانی را به یاد داشتم که در خیابانها کشیده میشدند و نمیخواستم یکی از آنها باشم. با این حال، به شکلی عجیب به این صفحهی فیسبوک اعتماد کردم.
صبح آن روز به کافهی محبوبم، «گرِکو»، در محلهی معادی رفتم و دوستم «تیم» را دیدم که تازه آشناییمان جدیتر شده بود. از من پرسید آیا در تظاهرات شرکت میکنم یا نه. گفتم اگر امروز شرکت نکنم، تا آخر عمر پشیمان خواهم شد. گفتم: «احساس میکنم اگر نروم، بزدلم.»
از خانهام در محلهی آرام معادی، به سمت مسجد مصطفی محمود در مهندسان رانندگی کردم. درست بعد از نماز جمعه و دقیقاً سر وقت رسیدم. حدود پنجاه نفر جلوی مسجد بودند؛ در محاصرهی پلیس و سربازان، و جمعی دیگر هم از اطراف تماشا میکردند.
وقتی دور حلقهی معترضان میچرخیدم و دنبال راهی برای ورود میگشتم، یک افسر پلیس نگاهم کرد و گفت: «میخوای بیای داخل؟» گفتم: «بله.» به یکی از سربازان گفت: «وسّع یا بنی»؛ یعنی جا باز کن. بعد اجازه داد وارد شوم. از او تشکر کردم. گفت: «نگران نباش... ما برادر و خواهریم.» بعدها فهمیدم دستور داده بودند اجازه دهند معترضان آزادانه راهپیمایی کنند.
پس از پیوستن به جمع، تعجب کردم که بعضیها میخواستند از حلقه بیرون بزنند. معترضان به هم چسبیدند تا تودهای بزرگ بسازند و سربازان را عقب برانند. در کمتر از دو دقیقه، به خیابان ریختیم. به گمانم نیرویی کور و جمعی بود که ما را به دویدن واداشت. در حال دویدن، از مرد جوانی پرسیدم: «الان باید چه کار کنیم؟» گفت: «فقط مثل بقیه بدو.»
از خیابان اتحادیهی عرب در مهندسان دویدیم؛ منطقهای که به ثروت و مصرفگرایی معروف است. درست کنار آن، محلهی فقیرنشین میتعقبه قرار دارد. تضاد این دو محلهی همسایه چشمگیر است، بهویژه در امتداد خیابان مرزیشان: یک طرف برجهای شیک و طرف دیگر آلونکهای فرسوده. در قاهره، برای هر محلهی مرفه، یک زاغه در کنارش وجود دارد؛ به لطف نظام حاکم.
هرچه جمعیت بیشتر میشد، شعار میدادیم: «یا اهالینا دومّو علینا»؛ یعنی «ای مردم، به ما بپیوندید». راهپیمایی ما به میتعقبه رسید، جایی که مردم خودشان تظاهراتی جداگانه داشتند. زنی از بالکن خانهاش در خیابان اتحادیهی عرب برایمان پرچم تکان داد. ما هم پاسخ دادیم. پرچمش را به سوی ما پرتاب کرد، به داخل خانه رفت و با پرچم دیگری برگشت. مردی را دیدم روی سهچرخهای که با دست رکاب میزد، چون پاهایش آسیب دیده بود. وقتی به ما پیوست، یکی از معترضان پرچمی به او داد تا دور گردنش بیندازد.
در خیابان البطل احمد عبدالعزیز، فقط شعار نبود؛ غرش بود. ماشینها در جهت مخالف حرکت میکردند و با بوق زدن حمایتشان را نشان میدادند، بهویژه وقتی فریاد میزدیم «ارحل» (برو) خطاب به حسنی مبارک، و «انت لا عادل ولا حبیب، ارحل یا وزیر التعذیب»؛ بازی زبانی با نام وزیر کشور که به معنای «عادل و دوستداشتنی» است.
برای پلیس دست زدیم؛ آن لحظه مهربان بودند و اجازه میدادند از ایستهای بازرسی عبور کنیم. اما این وضعیت پایدار نماند.
پس از راهپیمایی در مهندسان و دُقی، پلیس و سربازان ما را روی پل الجلاء، که دُقی را به زمالک وصل میکند، متوقف کردند. به هم چسبیدیم، بازوها را قفل کردیم و شعار «سِلمیّه، سِلمیّه» (صلحآمیز، صلحآمیز) دادیم، اما بیفایده بود.
در جمع، دو نفر از اهالی معادی را دیدم که قبلاً در گرکو دیده بودم. یک روزنامهنگار مستقل از من پرسید چرا اعتراض میکنم. گفتم: «چون تحقیر شدهام.» توضیح دادم که غذای سالم نمیخورم، هوای تمیز تنفس نمیکنم، جادهها امن نیستند و پلیس وظیفهاش را نسبت به مردم رها کرده و فقط از نظام محافظت میکند. گفتم با وجود حقوق خوب و پرداخت مالیات، هیچ خدماتی دریافت نمیکنم: نه بهداشت، نه آموزش، نه جاده، نه بیمارستان. و اضافه کردم: «نمیخواهم مثل خالد سعید، فقط بهخاطر ورود به یک ساختمان، به شکلی وحشیانه کشته شوم.»
بعد، رهبران راهپیمایی ما را به کورنیش اگوزه و سپس به پل ششم اکتبر هدایت کردند تا از نیل بگذریم و به سمت میدان تحریر برویم. فقط دو نفر میدانستند که در تظاهرات هستم: خواهر کوچکم، مِنا، و تیم. هر دو مرتب پیام میدادند تا مطمئن شوند سالمم. نمیدانستم آن روز به خانه برمیگردم یا نه. تجربههای قبلی نشان داده بود که اعتراض در مصر معمولاً به خشونت ختم میشود.
بالاخره به میدان تحریر رسیدیم و جمعیت به استقبالمان هورا کشید؛ همانطور که بعدتر، وقتی راهپیمایی شبرا رسید، ما برای آنها هورا کشیدیم. دست مونا را گرفته بودم؛ زنی که در مسیر با او آشنا شده بودم. نمیدانستیم قدم بعدی چیست. پرچمهای مصری همهجا بود؛ برای نخستین بار نه به مناسبت فوتبال، بلکه برای خود مصر. مردم نماز میخواندند؛ احتمالاً وقت نماز عشاء بود. پاهایمان درد میکرد و روی پیادهرو نشستیم. کسی ساندویچ فول به من داد. تشکر کردم، اما آن را به کسی دادم که گرسنهتر بود.
نزدیکی ورودی القصرالعینی، همهمهای شنیدیم. فعال سیاسیای آمد و از مردم خواست آرام باشند. وقتی پرسیدند «بعدش چی؟» با اطمینان گفت: «باید استراحت کنیم. امروز صدای ما را شنیدهاند.» زن مسنی کنار ما نشست و از بیکاری پسرش و فقر خانوادهشان فریاد زد.
ناگهان پلیس خشن شد و ناچار میدان را ترک کردیم. تاکسی پیدا نمیشد و مدتی در خیابان فلکی راه رفتیم. شگفتزده شدم که خیابانهای اطراف شلوغ بود و زندگی عادی جریان داشت، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. وقتی از محدودهی میدان خارج شدم، آنتن تلفن برگشت و به منا و تیم خبر دادم که سالمم و در راه خانهام.
در خانه، همه چیز را در فیسبوک نوشتم. واکنشها فوری و دلگرمکننده بود. دوستم نهی، اهل اسکندریه که در آمریکا زندگی میکند، در وضعیتش مرا یکی از «قهرمانان تغییر مصر» نامید.
پس از موفقیت ۲۵ ژانویه، گروهها اعلام کردند که ۲۸ ژانویه «جمعهی خشم» خواهد بود. با وجود قطع اینترنت، از طریق اپرا مینی و سرورهای پروکسی به فیسبوک دسترسی پیدا میکردم. وقتی شنیدیم حکومت قصد دارد ارتباطات را کاملاً قطع کند، نگران شدیم. دوستی در انگلستان شمارهاش را داد تا اگر اینترنت قطع شد، اخبار را پیامک کنم و او منتشر کند.
آن جمعه، حکومت واقعاً همه شبکههای ارتباطی، حتی موبایل، را قطع کرد. اما با این حال، صدایمان به گوش جهان رسید. برای من، آن روز یکی از بهترین خاطرات زندگیام را ساخت؛ خاطرهای که هرگز فراموش نخواهم کرد. انگار بخشی از وجودم را بیدار کرد که سیوهفت سال، در تمام مدتی که مصری بودم، خفته مانده بود.
***
انقلاب تونس: بازپسگیری آزادی و کرامتمان
عبس حمید
قاضی، مرد، ۳۶ ساله، منستیر
در ۱۷ دسامبر ۲۰۱۰، انقلاب مردم تونس زمانی شعلهور شد که آتش، پیکر محمد بوعزیزی - جوانی که دیگر تاب بیعدالتیهای انباشتهشده در طول ۲۳ سال حکومت بنعلی را نداشت - دربر گرفت. بنعلی دیکتاتوری بود که رژیم اقتدارگرایش با اتکاء به شبکهای مافیایی ــ متشکل از خانواده همسرش - بر کشور تحمیل شده بود. آنان تونس را به ملک شخصی خود بدل کرده، منابعش را غارت و نهادهایش را در خدمت منافع خصوصیشان به کار گرفته بودند. ثروتشان به سطوحی غیرقابل تصور رسید؛ ثروتی که زیر پوشش مشروعیت انتخاباتی و با همراهی رهبران غربی اندوخته شد، رهبرانی که تصویری درخشان و فریبنده از این رژیم تبلیغ میکردند، در حالی که به جعلی و زشت بودن آن کاملاً آگاه بودند.
ما تونسیها بهخوبی میدانستیم که این رژیم تمامی حقوق بشر را نقض میکند، شکنجه و سرکوب را به امری روزمره بدل ساخته و فسادی ساختاری را در همه نهادهای دولتی - از جمله دستگاه قضایی و نیروهای امنیتی - رواج داده است. نیروهای امنیتی، بازوی اجرایی بنعلی بودند؛ رژیمی که هر کس در برابرش میایستاد یا از آزادیها و حقوق بشر دفاع میکرد را بیرحمانه سرکوب میکرد. امید به اصلاح از میان رفته بود. باور داشتیم هر راهحلی کمتر از سرنگونی کامل نظام، بیثمر است. از همین رو به این نتیجه رسیدیم که رژیم، به هر قیمتی، باید فروبپاشد.
من، بیش از بسیاری دیگر، این سوءاستفادهها را از خلال کارم بهعنوان قاضی، بهطور مستقیم تجربه کرده بودم. مانند اغلب همکارانم، به اصول بیطرفی و استقلال پایبند بودم و میکوشیدم وظایفم را با نهایت دقت انجام دهم. با این حال، در چارچوب دستگاه قضاییای فعالیت میکردم که استقلال نداشت و عملاً تحت سیطره قوه مجریه بود؛ از طریق قوانینی که در ظاهر حرفه قضایی را سامان میدادند اما در عمل آن را به بدنهای اداری و فرمانپذیر بدل کرده بودند. بدینترتیب، دستگاه قضایی آنگونه که باید، عمل نمیکرد. رژیم بنعلی از این سازوکار برای خاموش کردن صداهای آزادیخواه و سرکوب آزادیها بهره میبرد. از قوه قضاییه انتظار میرفت قدرت خانواده «سلطنتی» - بستگان رئیسجمهور و اطرافیانش - را با صدور احکام ناعادلانه و تابع دستورات رژیم، تثبیت کند. هرچند این وضعیت تنها به اقلیتی از قضات - کسانی که وجدان خود را در ازای منفعت و ارتقا فروخته بودند - محدود میشد، اما همین امر به فساد کل نظام دامن میزد. با این حال، اکثریت قضات خواهان انجام وظیفه با استقلال و بیطرفی بودند، هرچند برخی بهای سنگینی برای این پافشاری پرداختند.
تاریخ باید شجاعت قاضی مختار یحیوی را ثبت کند؛ کسی که در نامهای خطاب به بنعلی، از وضعیت دستگاه قضایی و فساد فراگیر آن انتقاد کرد و بهای این جسارت را با جان خود پرداخت. همچنین مبارزه انجمن قضات تونس و تلاشهای خستگیناپذیرش برای دفاع از استقلال دستگاه قضایی، بخشی مهم از این تاریخ است. این انجمن با انتقالهای اجباری، کاهش حقوق و محرومیت از ارتقا هدف مجازات قرار گرفت. قضات شریفی چون احمد الرحمونی، رئیس کمیته حقوقی انجمن، و دیگر اعضای هیئت اجرایی و شورای اداری، این پیامدها را از سر گذراندند. با وجود فشارها، آنان از مبارزه دست نکشیدند؛ گویی چشم به ۱۴ ژانویه ۲۰۱۱ دوخته بودند. این تاریخ هرگز از حافظه مردم تونس و از تاریخ پاک نخواهد شد.
آن روز سرنوشتساز با تجمعی عمومی در میدان محمدعلی، ساعت نه صبح، آغاز شد. راهپیمایی عظیمی شکل گرفت و به سوی خیابان حبیب بورقیبه به حرکت درآمد. گروههای دیگری از سراسر شهر به ما پیوستند و خیابانها را انباشته از جمعیت کردند. ما - مردان و زنان، پیر و جوان، بیسواد و تحصیلکرده، قضات، وکلا، پزشکان و هنرمندان - همچون پیکری واحد، به سوی مقر وزارت کشور پیش رفتیم؛ مکانی که نماد ترور، سرکوب و شیوههای آزمودهشده شکنجه بود. بسیاری از کسانی که در آنجا بازداشت و بعدها آزاد شدند، آرزو میکردند کاش جان باخته بودند، نه آنکه با زخمهای روانی و جسمیای زندگی کنند که آنان را به جسمهایی بیروح بدل کرده بود. ما راههای منتهی به وزارتخانه را مسدود کردیم و فریاد زدیم: «بنعلی برو». سرود حماسیای را در برابر چشمان مبهوت نیروهای امنیتی سر دادیم.
ما صلحجو بودیم و سلاحی جز صدای خود نداشتیم؛ صدایی که در بیان مطالباتمان ما را تنها نگذاشت. تلفنهای همراه و لپتاپهایمان به اینترنت متصل بود تا ویدیوها بیدرنگ در شبکههای اجتماعی منتشر شود. با وجود تلاش رژیم برای مسدودسازی ارتباطات از طریق جاسوسافزاری موسوم به «عمار ۴۰۴»، این تلاشها شکست خورد و تصاویر راهپیماییها به سراسر جهان مخابره شد. در واقع، تظاهرات ۱۴ ژانویه اوج زنجیرهای از درگیریهای خونین در مناطق داخلی کشور بود؛ مناطقی که بیشترین آسیب را از فقر و حاشیهنشینیِ تحمیلشده توسط رژیم متحمل شده بودند. خانوادهها در آنجا فرزندان خود را برای آزادی و کرامت تونس از دست دادند و با خونشان تاریخ تازهای نوشتند. باور دارم وظیفه ماست که یاد آنان را با روایت شهادتشان زنده نگاه داریم.
همهچیز از شهر رقاب در استان سیدی بوزید آغاز شد. از ۱۸ دسامبر ۲۰۱۰، تظاهرکنندگان در حمایت از مردم این منطقه به خیابانها آمدند. درگیریها میان نیروهای امنیتی و معترضان شدت گرفت و در ۹ ژانویه ۲۰۱۱ به اوج رسید. نیروهای امنیتی با پرتاب گاز اشکآور، خشم مردم را شعلهور کردند و سپس، حوالی ساعت یازده صبح، به تیراندازی بیهدف به سوی جمعیت پرداختند. گلولهها به رؤوف القدوسه اصابت کرد؛ او در مسیر انتقال به بیمارستان جان سپرد و کودکی یکساله از خود بهجا گذاشت. در مراسم تشییع او، نیروهای امنیتی بار دیگر آتش گشودند و محمد جبلی، معاذ الخلیفی و نزار السلمی کشته شدند؛ پنج شهید در یک روز.
در ۸ ژانویه، شهر طله در استان القصره شاهد تظاهراتی بود که ابتدا خواهان رفع محاصره سیدی بوزید بود، اما بهسرعت به مطالبه سرنگونی رژیم بدل شد. مروان الجمالی، جوانی بیکار با مدرک حملونقل، در میان معترضان فریاد میزد: «کار میخواهیم، ای باند دزدان» و «کار، آزادی، کرامت و میهن». هنگام رسیدن جمعیت به نزدیکی یک دبستان، نیروهای امنیتی با مهمات جنگی آتش گشودند. مروان زخمی شد و گلولهای از سینهاش گذشت. دوستانش او را به محلهای منتقل کردند و منیه العلوی، کنشگر شناختهشده، کوشید او را به بیمارستان برساند، اما مروان پیش از رسیدن جان باخت. او شهید شد؛ و زنان، بهجای سوگواری، با افتخار او را بدرقه کردند.
در شهر المکناسی، استان سیدی بوزید، نیروهای امنیتی در ۲۱ دسامبر محاصرهای سنگین برقرار کردند، اما مردم همچنان به خیابان حبیب بورقیبه آمدند. شوقی بنحسین، ۴۴ ساله، هدف گلوله قرار گرفت و در راه بیمارستان جان داد. سه روز بعد، در جریان تجمعی در اتحادیه عمومی کارگران تونس، محمد العماری ۲۵ ساله با گلولهای به سینه کشته شد. روز بعد، حبیب الحسین ۱۹ ساله در القصره قربانی تیراندازی تکتیراندازان شد و دو روز بعد، شیخ احمد بنالأزهر الجباری ۶۵ ساله نیز جان باخت. طی سه روز، بیش از پنجاه شهید در القصره به خاک افتادند؛ بیشترین شمار قربانیان در یک شهر تونسی در راه آزادی میهن.
این رویدادها خونین و دردناک بودند، اما دیکتاتوری را سرنگون کردند و حیاتی تازه به مردم تونس بخشیدند. امروز، آنان طعم آزادی را میچشند و هوایی را نفس میکشند که عطر یاسمن دارد؛ نسیمی که در جهان عرب وزیدن گرفت و راه را برای فروپاشی دیگر دیکتاتوریها گشود. در ۱۸ ژانویه ۲۰۱۱، کمیته حقوقی انجمن قضات تونس مقر خود را بازپس گرفت و قضات با شعار «انقلاب بدون قضایی مستقل کامل نیست» به صف انقلاب پیوستند. من امروز بر این باورم که آینده تونس، هرچه باشد، از گذشته تیرهتر نخواهد بود؛ چه انقلاب به تمامی به ثمر بنشیند و چه نه. تنها چیزی که با یقین میدانم این است: من آزادم، و سخنم نیز آزاد است.