افق روشن
www.ofros.com

هزاران زندانی در چنگالِ بمباران و چوبه‌دار

نه به جنگ، نه به عادی‌سازی مرگ کودکان

نورايمان قهارى                                                                                                                                                                        پنجشنبه ١۴ اسفند ١۴٠۴ - ۵ مارس ۲۰۲٦

هزاران زندانی در چنگالِ بمباران و چوبه‌دار
میلیون‌ها ایرانی در چنگال استبداد و سرکوب داخلی و نیز بمب‌های خارجی گرفتارند. در این میان، آنان که در زندان‌های دربستهٔ رژیم به سر می‌برند، بی‌دفاع‌ترین انسان‌هایی هستند که در چنین بزنگاه‌هایی بیشترین خطر را متحمل می‌شوند.
حمایت از زندانیان و خانواده‌های آنان، گسترش اطلاع‌رسانی و تبدیل مطالبهٔ توقف اعدام‌ها به یک خواست عمومی، اکنون اهمیتی حیاتی دارد. اینجا کلیک کنید.

هزاران زندانی در چنگالِ بمباران و چوبه‌دار

جان همهٔ زندانیان - همین حالا - در خطر جدی ست و وظیفهٔ همهٔ ماست که صدای آنان و خانواده‌هایشان باشیم؛ مگر آن‌که آن‌قدر مشغول رقصِ “آزادی” در خیابان‌ها شده باشیم که فاجعه‌ای که پیشِ چشم‌مان در حال وقوع است را نبینیم، و زندانیان را نیز بخشی از همان “هزینه ای” بدانیم که گفته می‌شود روزی از دل آن آزادی زاده خواهد شد. در این شرایط جنگی، ناامن و غیرقابل پیش‌بینی، خانواده‌های زندانیان در برابر زندان قزلحصار تجمع کردند و نگرانی‌ها دربارهٔ جان زندانیان، به‌ویژه زندانیان سیاسی و محکومان به اعدام، افزایش یافته است. زندانیان در وضعیتی قرار دارند که نه امکان دفاع از خود دارند و نه راهی برای پناه گرفتن.
از نظر حقوقی و انسانی، حفظ جان زندانیان مسئولیت مستقیم حکومت است؛ مسئولیتی که باید پیوسته مطالبه شود، حتی اگر تجربه نشان داده باشد که نمی‌توان به این حکومت برای انجام آن اعتماد داشت، زیرا این همان حکومتی ست که دهه‌ها زندانیان را شکنجه کرده، به دار آویخته و بسیاری را در سکوت زندان‌ها زجرکش کرده است، و اکنون نیز برای بقای خود می‌جنگد.

در چنین شرایطی این بیم جدی وجود دارد که زندان‌ها به صحنهٔ تشدید خشونت و تسویه‌حساب‌های خونین تبدیل شوند.
اما واقعیت تلخ‌تری نیز پیش روی ماست.
مردم زیر بمباران‌اند و زندگی روزمره در سایهٔ ترس و ناامنی می‌گذرد. در همین حال، آنان که بمب‌ها را می‌ریزند، همراه با هم‌پیمانانشان، در پوششی از “بشردوستی”مردم را به ماندن در خانه فرامی‌خوانند.
از سوی دیگر، با قطع اینترنت به دست رژیم جمهوری اسلامی و محدود شدن راه‌های اطلاع‌رسانی، امکان آگاهی‌رسانی و کنش جمعی نیز از جامعه گرفته شده است.
در عمل، این جنگ ارتجاعی نه‌تنها جان‌ها را تهدید می‌کند، بلکه همان ظرفیت‌های کنشگری و همبستگی اجتماعی را نیز هدف قرار داده است؛ گویی شرایطی ساخته شده است که در آن جامعه باید منتظر بماند، منتظر روزی نامعلوم که قرار است “آزادیِ وعده‌داده‌شده” از دل ویرانی سر برآورد.
میلیون‌ها ایرانی در چنگال استبداد و سرکوب داخلی و نیز بمب‌های خارجی گرفتارند. در این میان، آنان که در زندان‌های دربستهٔ رژیم به سر می‌برند، بی‌دفاع‌ترین انسان‌هایی هستند که در چنین بزنگاه‌هایی بیشترین خطر را متحمل می‌شوند.
حمایت از زندانیان و خانواده‌های آنان، گسترش اطلاع‌رسانی و تبدیل مطالبهٔ توقف اعدام‌ها به یک خواست عمومی، اکنون اهمیتی حیاتی دارد.

دكتر نورايمان قهارى، روانشناس

***************

نه به جنگ، نه به عادی‌سازی مرگ کودکان

جنگ اکنون نه فقط ایران، که سراسر منطقه را در برگرفته است. هرچه بر شمار کشته‌ها و ویرانی‌ها افزوده می‌شود، پرسش‌هایی عریان‌تر پیش روی ما می‌ایستد: این جنگ به سود چه کسی است؟ آیا واقعاً برای رهایی مردم ایران آغاز شده است؟ چگونه باور می‌کنیم قرن‌ها سیاستِ مهار و موازنه قدرت می‌تواند یک‌شبه و ناگهان به نفع یک ملت تغییر جهت دهد؟

با کشته شدن بیش از صد نفر در مدرسه‌ای در میناب، هرمزگان، بحث بالا گرفت که چه کسی این مدرسه ابتدایی را بمباران کرده است؛ گویی مسئله اصلی تنها تعیین مقصر در میدان روایت‌هاست، نه سوگواری برای جان‌های کوچکی که پرپر شدند و افق آینده خود و خانواده‌هایشان تیره گشت. به‌جای مکثی جمعی در برابر رنج، نام بردن از کودکان و محکوم کردن این جنایت، جدال بر سر روایت آغاز شد. چگونه مرگ کودکان ایرانی برای بخشی از جامعه عادی یا حتی قابل توجیه می‌شود؟ چگونه خبر کشته‌شدنشان تحریف یا کم‌رنگ می‌گردد، آن هم در آسودگیِ خارج‌نشینان؟

برخی «تشنگان آزادی» نشسته در خانه‌های امن خود در خارج حکم دادند: «این جان‌ها هزینه جنگی است که ما را به آزادی خواهد رساند.» اما از چه زمانی جان کودک ایرانی به «هزینه» آزادی برای دیگران تقلیل یافت؟ از چه زمانی آزادی به معادله‌ای بدل شد که می‌توان مرگ بی‌گناهان را در ستون مخارج آن نوشت؟ حتی در همان کشورهایی که بمب‌ها را فرو می‌ریزند، برخی تحلیل‌گران نظامی با صدایی لرزان می‌پرسند: «چرا مدرسه را زدیم؟ چرا کودکان را کشتیم؟»

این پرسش پیش از آن‌که سیاسی باشد، اخلاقی است: چه بر سر وجدان ما آمده است؟ از چه زمانی رنجِ کودک به حاشیه رانده شد و به ابزاری در کشاکش قدرت بدل گشت؟ وجدان بیدار مرز اخلاقی آزادی است. آزادی واقعی تنها رهایی از یک قدرت سیاسی نیست؛ رهایی از بی‌حسی، از عادی‌سازی خشونت و از تبدیل جان انسان به «هزینه» نیز هست. بی‌وجدانِ بیدار، آزادی به واژه‌ای در معادلات قدرت‌ها فروکاسته می‌شود؛ با وجدان بیدار، آزادی به مسئولیت در قبال جانِ دیگری معنا می‌یابد.

جنگی که با نام‌هایی چون «نجات» یا «بشردوستانه» آراسته می‌شود، در عمل به زیان جنبش رهایی‌بخش مردم ایران است. آنان که از دور فرمان «یکسره کردن کار رژیم» می‌دهند، چه پشتیبانی واقعی در اختیار مردم می‌گذارند؟ همان‌ها که نه در کشتار دی‌ماه کنار مردم ایستادند و نه امروز حتی برای دسترسی آزاد به اینترنت اقدامی مؤثر می‌کنند.

تجربه نشان داده است که بمباران آزادی نمی‌آورد؛ برعکس، فضا را امنیتی‌تر می‌کند، سرکوب را مشروع‌تر جلوه می‌دهد و امکان سازمان‌یابی مردمان را محدودتر می‌سازد. دی‌ماه، وقتی مردم در خیابان‌ها با گلوله پاسخ گرفتند، جهان خاموش ماند. چرا؟ این پرسشی است که باید صادقانه و بی‌تسکین از خود بپرسیم.

رهایی از دل همبستگی و عاملیت جمعی می‌روید، نه از آسمانِ بمباران.

نه به جنگ، نه به عادی‌سازی مرگ کودکان، آری به کنش جمعی و آگاهانه

دكتر نورايمان قهارى، روانشناس

***************

درونی‌سازی ستم و دگرگونی مفهوم آزادی

سال‌ها زندگی تحت سلطه دیکتاتوری معمولاً روان یک جامعه را دگرگون می‌کند؛ ترس، بی‌اعتمادی و خودسانسوری را به امری عادی بدل می‌سازد و نوعی آسیب‌دیدگی جمعی و میان‌نسلی ایجاد می‌کند، که به آن آسیب دیدگی اجتماعی می گوییم؛ آسیب دیدگی ای که نتیجه اتفاقاتی ست که به وسیله سیستم استبدادی حاکم برنامه ریزی شده و به طور مکرر و هدفمند بر جامعه اعمال می گردد. اتفاقاتی که جزئی از زندگی طبیعی انسان‌ها نیستند و نباید باشند. پژوهش‌ها درباره جوامع پساتوتالیتر نشان می‌دهد که قرار گرفتن طولانی‌مدت در معرض سرکوب و نظارت، به اضطراب مزمن، درماندگی آموخته‌شده (حالتی روان‌شناختی که در آن افراد پس از تجربه مکرر ناتوانی در تغییر شرایط، به این باور می‌رسند که هیچ کنترلی بر سرنوشت خود ندارند و بنابراین حتی در موقعیت‌های قابل تغییر نیز دست به اقدام نمی‌زنند) و بی‌اعتمادی عمیق نسبت به یکدیگر می‌انجامد.

در چنین فضایی، تفکر مستقل و پرسشگر به‌تدریج پرهزینه و خطرناک تلقی می‌شود؛ فرد می‌آموزد پیش از آنکه دیگری او را سانسور کند، خودْ اندیشه و بیانش را محدود کند، و در نتیجه خلاقیت انتقادی و جرئت پرسشگری تحلیل می‌رود. در امتناع از تفکر مستقل و جست‌وجوی حقیقت، رسانه‌ها می‌توانند با بهره‌گیری از روش‌های جذاب جنگ روانی، تکرار مداوم یک گفتمان خاص، برجسته‌سازی گزینشی اطلاعات و تحریک هیجانات جمعی، ذهن‌هایی را که تمرین نقادی و کنکاش ندارند به‌سادگی جهت‌دهی کنند و چارچوب فکری آن‌ها را شکل دهند.

به‌مرور، راهبردهای بقا مانند سکوت، همرنگی و کناره‌گیری سیاسی به عادت‌های فرهنگی تبدیل می‌شوند و مشارکت مدنی و انسجام اجتماعی را تضعیف می‌کنند، زیرا افراد برای حفظ امنیت شخصی از بیان نظر، همکاری جمعی یا مطالبه‌گری پرهیز می‌کنند و این پرهیز تدریجاً به هنجار اجتماعی تبدیل می‌شود. در این میان، “درونی‌سازی ستم” رخ می‌دهد؛ یعنی قواعد، فرهنگ، گفتمان و ترس‌های تحمیل‌شده از بیرون، به بخشی از وجدان و گفت‌وگوی درونی فرد بدل می‌شود.

این فرایند اغلب برای خودِ افراد نامحسوس است، زیرا به‌تدریج و در پوشش “احتیاط”، “واقع‌بینی” یا “عقلانیت” شکل می‌گیرد. فرد گمان می‌کند آزادانه انتخاب می‌کند، در حالی‌که بخشی از محدودیت‌ها را درونی کرده است. به همین دلیل، مرز میان انتخاب آگاهانه و واکنش شرطی‌شده مبهم می‌شود و ستم بیرونی به نظمی درونی بدل می‌گردد.

در این وضعیت، که به آن وضعیت غیرطبیعی ِ طبیعی شده می گوییم، فرد حتی در غیاب نیروی سرکوبگر نیز احساس گناه، ترس یا شرم از متفاوت اندیشیدن می‌کند و ناخودآگاه از مرزهای نانوشته عبور نمی‌کند. در رفتار با دیگری نیز ممکن است “دیکتاتور درون” خود را بازتولید کند؛ همان‌گونه که خود تحت فشار و سرکوب بوده است، ناخواسته به کنترل، تحمیل یا خاموش‌کردن صدای دیگران گرایش پیدا می‌کند و الگوی سلطه را در روابط روزمره ادامه می‌دهد.

در نتیجه، مفهوم آزادی نیز دگرگون می‌شود: آزادی دیگر به معنای امکان انتخاب و بیان آزادانه نیست، بلکه به «امن بودن در چارچوب محدودیت‌ها» تقلیل می‌یابد. برخی حتی آزادی را امری تهدیدکننده یا بی‌ثبات‌کننده تجربه می‌کنند، زیرا به کنترل و قطعیت عادت کرده‌اند. مطالعات مربوط به میراث خشونت سیاسی نشان می‌دهد که این الگوهای روانی می‌توانند نسل‌ها ادامه یابند، نگرش‌ها به قدرت را شکل دهند و آمادگی برای پذیرش اقتدارگرایی را افزایش دهند. به بیان کوتاه، دیکتاتوری فقط رفتار را کنترل نمی‌کند؛ بلکه شیوه اندیشیدن، احساس کردن و فهم آزادی را نیز بازتعریف می‌کند و ترس، تقدیرگرایی و بی‌اعتمادی رابطه‌ای را در تار و پود جامعه حک می‌کند، حتی مدت‌ها پس از پایان یک‌ رژیم.

دكتر نورايمان قهارى، روانشناس

***************

خبرکشته شدن یکی از بیرحم‌ترین دیکتاتورهای جهان

خبرکشته شدن یکی از بیرحم‌ترین دیکتاتورهای جهان بسیاری را خوشحال کرد، هرچند او بی‌آن‌که در برابر مردم پاسخگو شود و حساب خون‌ها و ویرانی‌ها را پس دهد، رفت.
با این‌همه، مرگِ یک دیکتاتور به‌تنهایی به معنای آزادی نیست؛ زیرا ساختار دیکتاتوری همچنان پابرجاست و میتواند به شکلی دیگر پابرجا بماند.
کشته شدن خامنه‌ای فقط زمانی میتواند مایه‌ فراغت خاطر باشد که به تغییر واقعی توازن قوا و رهایی از استبداد بینجامد؛ وگرنه به هیجانِ لحظه‌ایِ شکست دادن یک “غول” در بازی میماند.

در میانه‌ جنگ و آشوب، خطر فقر، فروپاشی و بازتولید نظم سرکوبگر جدی ست و حتی امکان لغزش به درگیری‌های گسترده‌تر وجود دارد، به‌ویژه وقتیکه قدرت‌های بیرونی، بی‌اعتنا به جان مردم و در پی منافع و سودجویی خود، خون جامعه را به بهای معامله‌های سیاسی و نظامی ببینند و بکوشند “رهبری” و “فرماندهی” یک خیزش رهایی‌بخش را به دست گیرند، آن را در مسیر منافع خویش منحرف کنند و مردم ستم‌دیده، مستأصل و دادخواه را به پذیرش “دستاوردهایی” کوچک و تحمیلی فروکاهند.

روزنه‌ امید، هرچند محدود، در سازمان‌یابی مستقل و آگاهانه نیروهای عدالت‌خواه و برابری طلب است؛ با حفظ استقلال از قدرت‌های سودجو و به شرط آن‌که اجازه ندهیم موجِ احساسات، قدرتِ تشخیص ما را کوتاه کند.

***************

زبانِ تن در برابرِ خاموشی و تسلیم

مرا دردی‌ست اندر دل؛
اگر گویم زبان سوزد و گر پنهان کنم، ترسم که مغزِ استخوان سوزد:
زبانِ تن در برابرِ خاموشی و تسلیم

مجیدرضا رهنورد در ۲۱ آذر ۱۴۰۱ با حکم اعدام به قتل رسید و در حافظه‌ تاریخی ما زنده ماند؛ قهرمانی که گفت بر مزارم برقصید و شادی کنید. او میدانست چرا کشته خواهد شد و همین آگاهی، کلامش را به وصیتی علیه ترس و برای مقاومت و زندگی بدل کرد. شجاعتش چون آتشی زیر خاکسترِ خشم جامعه زنده ماند.

برخی تداوم مبارزات را انکار میکنند؛ اما مگر میشود سال‌ها مبارزه کرد و رنجِ از دست دادن و شجاعت و از خودگذشتگی قهرمانانی را که برای آزادی و برابری جان دادند، به فراموشی سپرد؟ هیچ جنبشی از صفر آغاز نمیشود. هر حرکت بر دستاوردهای پیشین بنا میشود، از تجربه‌ها و خطاها می‌آموزد و با دانشی که از رنج و ایستادگی اندوخته است، به جلو میرود.

هیچ قهرمانی هم در انتظار پاداش نمی‌ایستد و مدعیِ بزرگیِ کار خویش نمی‌شود. مجیدرضا نیز شاید نمیدانست چه میراثِ ترمیمیِ ژرفی برای جامعه به جا میگذارد؛ اما کنش و کلامش، فراتر از قصدِ شخصی، به نیرویی برای بازسازی امید و ایستادگی بدل شد.

در رویکردهای ترمیم تروما از مسیر تن، حرکت و ریتم راهی برای رهاسازی درد حبس‌شده و بیرون آمدن سیستم عصبی از انجماد است. بدن، این جایگاه انجماد شوک و سوگ، وقتی زبان از روایت فاجعه بازمیماند، خود به سخن میآید. رقص، اعلامی عاطفی و عصبی علیه فروپاشی ست، آنجا که جنایت چنان سنگین است که حتی سنگ به ناله میافتد.

با حرکت بدن و هر کِل‌زدن و کوبش دهل میگوییم: ایستادگی انتخاب ماست. نام‌ها را به عدد تبدیل نمیکنیم، حافظه را در عضلات و ضرباهنگ پاها نگه میداریم و راه قهرمانان‌مان را در تپش زنده تن‌هایمان ادامه میدهیم.

رقص بر مزار، نه انکار سوگ یا مرگ، که بازپس‌گیری زندگی ست؛ شکستن بی‌حسی و بازگرداندن حس پیوند و عاملیت به تن جمعی زخمی.

شاید مجیدرضا نمیدانست چه فاجعه‌ بزرگ‌تری در پیش است، اما او از رنج خود هدیه‌ای برای ایستادن به ما سپرد.

***************

در چهلمِ زنده‌یادانِ قهرمان، جامعه داغدار و دادخواه به خیابان آمد

برای دیدن راهپیمایی در چهلمِ زنده‌یادانِ... اینجا کلیک کنید.

من ندارم سرِ یأس، با امیدی که مرا حوصله داد
باد بگذار بپیچد با شب، بید بگذار برقصد با باد.

در چهلمِ زنده‌یادانِ قهرمان، جامعه داغدار و دادخواه به خیابان آمد؛ با شعارهایی که بازتابِ آگاهی و کرامتِ جریحه‌دارش است. این حضورِ پس از قتل عام، نشان‌ تاب‌آوری جمعی ست؛ همان توانِ دوباره برخاستن برای معنا بخشیدن به رنج و بازسازی خود از دلِ ویرانی. آنجا که سوگِ فردی به همبستگی جمعی بدل میشود و فاجعه و درد مشترک، هویتی مشترک می‌آفریند، جامعه از موقعیتِ قربانیِ منفعل به کنشگرِ آگاه تغییر جایگاه میدهد. میشد در انزوا و درماندگی فرو رفت، اما انتخابِ کنشِ جمعی نشان داد که رنج میتواند به سرمایه‌ای برای پیوند، معنا و بازسازی روانی تبدیل شود. این کنش همان امید است، چون بازآفرینی معنا پس از فاجعه اولین گامِ ترمیم روانِ جمعی، و نشانِ پیروزی ست، پیروزیِ اراده بر وحشت، پیوند بر انزوا و حافظه بر فراموشی. قتل‌عام شکستِ مردم نبود؛ نشانِ ورشکستگیِ حاکمیت بود. قتل‌عام اعترافی ناگفته به فروریختنِ مشروعیتش بود، و ایستادگیِ مشترک، حسِّ توانمندیِ جمعی را بازسازی میکند.

****************

برای حفظ تاب‌آوری روانی

برای شنیدن موسیقی بی صدا اینجا کلیک کنید.
برای حفظ تاب‌آوری روانی، مغز نیاز دارد از حالت هشدار مداوم خارج شود و فرصتی برای ترمیم پیدا کند. قرار گرفتن مکرر در معرض اخبار و گفت‌وگوهای تنش‌زا، ذهن را فرسوده و وارد حالت دفاعی میکند، حالتی که تمرکز، حافظه، تصمیم‌گیری و تجربه‌ احساسات مثبت را مختل میسازد. برای مقابله با این وضعیت، بهتر است آگاهانه «به خودمان اجازه دهیم» روزی چند بار از جریان‌های خبری فاصله بگیریم و به موسیقی بی‌کلام و غیرغمگین گوش دهیم.

پیاده‌روی با تمرکز بر تنفس، رنگ‌ها یا طبیعت اطراف، و تماشای فیلم‌های طنز و مهربانی کودکان و حیوانات، به مغز پیام امنیت میدهد و آن را به وضعیت طبیعی بازمیگرداند. این مکث‌های کوچک اما هدفمند، توان مغز را برای ادامه مسیر، کمک به دیگران، و مقابله با فشارهای شدید حفظ میکنند. مراقبت از خود،کنشی انقلابی ست، زیرا مغز برای ادامه‌ کارکرد سالم، نیاز دارد فرصت ترمیم پیدا کند؛ در غیر این صورت، در برابر فشارهای شدید و مداوم، برای محافظت از خود به حالت تعلیق و کندی میرود و نمیتواند به‌خوبی فکر کند، تصمیم بگیرد یا احساسات را پردازش کند.

****************

تجاوز سیاسی، ابزاری برای شکستن مقاومت اجتماعی

تجاوز با انگیزه‌ سیاسی، صرفاً حمله‌ای به یک فرد نیست. این جنایت، تلاشی سازمان‌یافته برای درهم شکستن مقاومت کل جامعه است. هدف از این عمل، نه فقط تحقیر و تسلیم فرد، بلکه نابودسازی خانواده، ایجاد احساس شرم و در نهایت، سرکوب اراده‌ جمعی برای مبارزه است.
این شکنجه‌ جنسی، باید بی‌درنگ و صریح بعنوان ابزاری برای جنگ روانی و سرکوب سیاسی شناخته شود.

جامعه، رسانه‌ها و کنشگران موظف‌اند با:
شناسایی تجاوز سیاسی بعنوان شکنجه‌ سیستماتیک،
نسبت دادن آگاهانه شرم و مسئولیت به ساختار و عاملان قدرت، نه جان بدربرده از این شکنجه،
مستندسازی و رسانه‌ای کردن موارد «تنها با رضایت» فرد جان بدربرده و خانواده،
ارائه‌ حمایت‌ همه‌جانبه به فرد و خانواده (مالی، روانی، اجتماعی)،
و استفاده از متخصصان درمان و سلامت روان برای بهبودی جسمی و روحی جان بدربردگان، در برابر این ابزار جنگی ایستادگی کنند.
در چنین شرایطی، وظیفه‌ ما همبستگی با فرد و خانواده جان به دربرده است؛ هم از روی حمایت و هم بعنوان گامی در مسیر مقاومت جمعی. (۱ آذر ۱۴۰۱)

دكتر نورايمان قهارى، روانشناس

****************

هدف از به سخره ‌گرفتن درد مردم، فقط توهین نیست؛

این تداوم سرکوب است، در قالب تحقیر جمعی و خشونت روانی.

تمسخر پیکر جان‌باختگان، تنها بی‌احترامی به مردگان نیست؛ بلکه شکلی از خشونت سازمان‌یافته است، حمله‌ای هدفمند به روان بازماندگان، به هویت جمعی، و به جامعه‌ای زخم‌خورده و در حال سوگواری.

این خشونت، نه صرفاً رفتار یک مجری، بلکه بخشی از جنگ روانی‌ای برنامه‌ریزی‌شده است؛ طراحی‌شده در اتاق‌های امنیتی حاکمیت، با هدف انکار رنج، تهی‌سازی روانی جامعه، درهم‌شکستن اراده‌ جمعی، و تثبیت و استمرار سلطه، با ابزار رسانه، زبان، و تحقیر.

تحقیر قتل عام شدگان، یعنی انکار انسان‌بودن‌شان.
این همان "غیرانسانی‌سازی" ست؛ روشی که پیش از هر سرکوب و نسل‌کشی، بستر را برای خشونتی افسارگسیخته فراهم می‌سازد.
تعجبی ندارد؛ از ساختاری که با جنایت زاده شد و از جنايت تغذيه مى كند، جز تکرار جنایت نمی‌توان انتظار داشت.

این، بخشی از ماهیت رژیمی‌ست که سال‌ها، با تولید فقر و فساد، در جنگی ساختاری علیه منافع اکثریت مردم عمل کرده؛ و اکنون، این جنگ را به شکلی آشکار و خونین ادامه می‌دهد.
هدف، تنها پاک‌کردن رد خون نیست؛ هدف، درهم‌شکستن امید است، از طریق خلع‌سلاح روانی جامعه.
اما جامعه، حافظه‌ای جمعی دارد.
زخم، با انکار و تمسخر پاک نمی‌شود.
تحقیر، خاموشی نمی‌آورد؛ بلکه آتشی زیر خاکستر براى عدالت‌خواهی را زنده نگه می‌دارد.
حقیقت، از بین‌رفتنی نیست.
همان‌گونه که جهان، نسل‌کشی ارامنه، هولوکاست در آلمان نازی، کشتار صبرا و شتیلا و بمباران غزه در فلسطین، پاک‌سازی قومی در کوزوو، شکنجه‌های ابوغریب در عراق، و فاجعه‌های انسانی در سوریه را ثبت کرده است، این جنایت نیز در حافظه‌ مردم و در وجدان تاریخ باقی خواهد ماند.

واژگانی که برای لگدمال‌کردن کرامت جان‌باختگان به‌کار می‌برند، تهی‌بودن‌شان از ذره‌ای انسانیت را عریان می‌سازد، در برابر نگاه میلیون‌ها انسان. تعجبی نیست؛ انتظار دیگری نمی‌توان داشت.
اما، تلاش برای پوشاندن فاجعه، مرهمی برای حامیان‌شان نخواهد بود؛ و در بلندمدت، در کنترل جامعه نیز کارساز نخواهد افتاد. این، بنزینی‌ست بر آتش خشم عمومی.
و دیر یا زود، جامعه‌ای که زخم برداشته، اما تحقیر و قتل‌عام را از یاد نبرده، دوباره برمی‌خیزد.
حکومتی که هم به قتل‌عام مردم بی‌دفاع دست می‌زند، و هم به تحقیر حرمت قتل عام شدگان، نه از سوی بازماندگان، و نه در قضاوت تاریخ، آرامشی نخواهد دید.

دكتر نورايمان قهارى، روانشناس

***************

تحلیل علمی از عملکرد رسانه‌ها در اعتراضات دی ۱۴۰۴: جنگ روانی یا بازتاب واقعیت؟

بررسی‌های پژوهشی انجام‌شده توسط مزدک آذر، کارشناس ارشد رسانه، و تیم پژوهشی او نشان می‌دهد که در جریان اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴، برخی رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور همچون ایران اینترنشنال و بی‌بی‌سی فارسی، عملکردی جهت‌دار و تحریف‌گرایانه داشته‌اند.

به‌طور مشخص، تحلیل شعارهای خیابانی در ایران نشان می‌دهد تنها ۱۷ درصد از شعارهای ثبت‌شده در حمایت از پهلوی‌گرایی بوده‌اند. با این حال، رسانه‌ ایران اینترنشنال این نسبت را تا ۸۱ درصد نمایش داده است، یعنی بزرگ‌نمایی ۳۷۸ درصدی به نفع یک جناح خاص. بی‌بی‌سی فارسی نیز در همین راستا، به ۱۰۵ درصد بزرگ‌نمایی دست زده است.
این تحریف‌ها مصداقی روشن از جنگ روانی رسانه‌ای هستند؛

جایی که با تکرار یک روایت خاص، سانسور دیدگاه‌های مخالف، و القای حمایت عمومی، زمینه‌ “اثر همرنگی با جمع” فراهم می‌شود. در چنین شرایطی، بسیاری از افراد بدون تحلیل مستقل، تنها به پیروی از فضای رسانه‌ای تمایل پیدا می‌کنند. این فرایند، تفکر انتقادی را به حاشیه می‌راند و افکار عمومی را، بی‌نیاز از زور مستقیم، در مسیر دلخواه هدایت می‌کند، هدف اصلی جنگ روانی نیز همین است.
بدیهی‌ست که بخشی از جامعه ایران هوادار نظام پادشاهی ست و حضور این صدا در سپهر رسانه‌ای طبیعی است.
اما آن‌چه باید مورد توجه قرار گیرد، مرز میان رسانه‌گری و تبلیغات سیاسی ست. نمی‌توان رسانه‌هایی را که عملکردی مشابه “ستاد انتخاباتی” دارند، به عنوان رسانه‌های مستقل و بازتاب‌دهنده تنوع دیدگاه‌های مردم ایران در نظر گرفت.

درسی که می‌توان از تجربه‌ تلخ گذشته آموخت، نمونه‌ای‌ست چون بزرگ‌نمایی شخصیت خمینی در سال‌های منتهی به قیام ۵۷؛ چهره‌ای که در رسانه‌ها به عنوان رهبری بی‌نقص و فراتر از نقد معرفی شد، و نتیجه‌اش را امروز همه شاهدیم.

این تجربه باید برای همه ما هشداری هوشیارانه باشد تا در برابر اسطوره‌سازی‌های رسانه‌ای از هر جناح، با چشمانی باز و ذهنی مستقل بایستیم.

دكتر نورايمان قهارى، روانشناس

***************

یاد و نام جان‌های عزیزی که توسط جمهوری اسلامی

در قیام مردمی ۱۴۰۴ به قتل رسیدند، گرامی و جاودان باد.
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀

گرامی باد یاد همه آنان که در مبارزه برای دستیابی به آزادی و كرامت انسانى جان‌شان ربوده شده است.
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀


نگویید جان باختند! نگویید کشته شدند! بگویید به قتل رسیدند!

یائل دنیلی روانشناس بالینی، پژوهشگر، و فعال بین‌المللی در حوزه‌ روان‌درمانی آسیب‌دیدگان فجایع جمعی مانند نسل‌کشی، شکنجه، جنگ، و به‌ویژه هولوکاست است. وی تأکید میکند که زبانی که برای توصیف نسل‌کشی و جنایات جمعی به کار میرود، دارای بار روانی و اخلاقی عمیقی ست.
برای بازماندگان هولوکاست، گفتن اینکه عزیزانشان “مُرده‌اند” حقیقت ماجرا را تحریف و محو میکند، زیرا آن‌ها به‌طور عمدی، سازمان‌یافته و با قصد قبلی به قتل رسیدند. استفاده از واژگان دقیق و صریح مانند “قتل” باعث میشود قربانیان محترم شمرده شوند، بی‌عدالتی به رسمیت شناخته شود، و اندوه بازماندگان تأیید گردد.
دنیلی معتقد است که استفاده از واژه‌های ملایم میتواند رنج را خاموش کند و انکار را تداوم بخشد، در حالی که نامیدن واقعیت به‌درستی، برای التیام، یادبود و عدالت، امری حیاتی ست.
به همین ترتیب، در مواجهه با کشتار مردم در دی‌ماه ۱۴۰۴ در ایران، نیز وظیفه‌ اخلاقی و انسانی ماست که حقیقت را بی‌پرده و صریح بیان کنیم؛ نه “جان‌باختن”، بلکه به قتل رسیدن به‌دست حکومت، حقیقت ماجراست. از منظر روانی و اخلاقی، و با هدف به رسمیت شناختن اندوه بازماندگان، ثبت حقیقت در حافظه‌ تاریخی، و پافشاری بر تحقق عدالت، بر ماست که برای محترم شمرده شدن جان‌های از دست‌رفته، بی‌عدالتی را به‌درستی و با واژگان دقیق نام‌گذاری کنیم.

***************

رهایی بدون کرامت انسانی، و کرامت بدون

معیشت، مسکن و کار ممکن نیست - وعده‌وعید تمام؛ سفره‌ها خالی‌ست

مگر نه اینکه وعده‌های عوام‌فریبانه را به‌خوبی به یاد داریم؛ از “نفت مجانی” تا آزادی بیان برای دگراندیشان، حتی “مارکسیست‌ها”؟ وعده‌هایی که نه‌تنها هرگز محقق نشدند، بلکه بی درنگ به سرکوب، قتل‌عام، تبعید، فاجعه‌های اجتماعی / فرهنگی، محیط زیستی، و فروپاشی اقتصادی انجامیدند.
مگر نه اینکه پیش از آن‌که قیام مردم به‌دست جمهوری اسلامی مصادره شود، فریاد میزدیم:
“این چراغِ معجزه نیست مردم!
نیم‌شب را از سپیده‌دم تشخیص دهید…”
و مگر نه اینکه هر بار زبان به پرسش، نقد و اعتراض گشودیم، پاسخ شنیدیم: “صبر کنید، تازه انقلاب شده است”؟
این حافظه‌ تاریخی از گذشته ای خونین که زیستِ امروز ما را در چنگ خود گرفته، و این روانِ جمعیِ زخم‌خورده، دیگر نباید فریب تکرار وعده‌وعیدهای پرزرق‌وبرق را بخورد.
در شرایط بحرانی امروز ایران، هر آلترناتیو یا طرحی که ادعای نجات دارد، باید بی‌تعارف و شفاف بگوید با دستمزد مردم، سرپناه، درمان، امنیت شغلی، و آزادی دگراندیشی و نقد قدرت چه میکند.
در جامعه‌ ما، وعده‌های مبهم و کلی دیگر کارساز نیستند؛ جامعه‌ای که زیر فشار حذف و تحقیر، دچار فرسایش امید، کرامت و اعتماد شده، نمی بایست دوباره به آینده‌ای موهوم دل ‌بندد.
این‌ها صرفاً مطالبات اقتصادی یا سیاسی نیستند. این‌ها ضرورت‌های سلامت روان جمعی و بازسازی جامعه‌ای هستند که سال‌ها با ترس، تبعیض و بی‌عدالتی زیسته است.
هر طرح مدعی تغییر باید همین حالا، نه فردا، نه در “برنامه‌ای در حال تدوین” ، روشن کند چگونه می‌خواهد به سفره‌های خالی، اجاره‌های کمرشکن، صف‌های درمان، بیکاری، خفقان، و خلأ عمیق روانی و اجتماعیِ ناشی از حذف و بی‌افقی پاسخ دهد، آن‌هم با پاسخ‌هایی شفاف، اجرایی و قابل راستی‌آزمایی.
روانشناسی رهایی به ما یادآوری میکند که تا زمانی که مردم به حاشیه رانده شده و زحمتکشان در فرآیند تغییر واقعی شریک نباشند، رهایی ممکن نیست. بدون آزادی نقد و اندیشه، نه ترمیم روان جمعی ممکن است و نه تحول اجتماعی.
هر چیزی غیر از این، صرفاً بازتولید زخم‌ها و فجایع کنونی ست؛ با ظاهری نو و محتوایی پوسیده، استبدادی، ارتجاعی و خطرناک.

دكتر نورايمان قهاری، روانشناس

***************

وعدهٔ نجات یا مدیریت منافع؟

رئیس جمهور امریکا میگوید “اگر ایران به سوی معترضان مسالمت‌جو شلیک کند و آن‌ها را به‌طور خشونت‌آمیز بکشد … ایالات متحده آمریکا به یاری آن‌ها خواهد آمد”. وزیر دفاع پیشین اسرائیل هم گفته است “در صورت اقدام آمریکا برای حمایت از معترضان ایران، اسرائیل نیز همراه خواهد شد.”
آن ها اما منظورشان دفاع از مردم ایران نیست!
در حالی‌که مردم جان‌به‌کف برای بقا و رهایی به خیابان آمده‌اند، همزمان رجزخوانی‌ها و ژست‌های قدرت‌ها در جریان است؛ نمایشی که هزینه‌ اصلیِ آن را مردم میپردازند.
واقعیت تلخ تاریخی این است که آمریکا با حکومت‌های سرکوبگرِ قابل‌پیش‌بینی بهتر کار میکند تا با جنبش‌های مردمیِ رادیکال و نامطمئن.
برای آمریکا، جمهوری اسلامی، با همه‌ خشونتش، دشمنی شناخته‌شده، قابل مهار و قابل معامله است، نه یک خلأ قدرت یا انقلابی که معادلات منطقه را به‌هم بریزد.
آنچه آمریکا نمیخواهد، سرکوبی آنقدر خونین است که اوضاع را از کنترل خارج کند و زنجیره‌ای از هزینه‌ها، از فشار افکار عمومی و کنگره امریکا برای واکنش گرفته تا بی‌ثباتی داخلی، تهدید امنیت انرژی و تنگه هرمز، تشدید تنش‌های منطقه‌ای و درگیری‌های نیابتی، و شکل‌گیری بحران انسانی و پناهجویی، را برایش فعال سازد.
در این چارچوب، “معامله” یعنی مجموعه‌ای از بده‌بستان‌ها با رژیم جمهوری اسلامی، مانند مهار تنش‌های منطقه‌ای از جمله با اسرائیل، تضمین امنیت مسیرهای انرژی، کنترل برنامه هسته‌ای، همکاری حداقلی در پرونده‌های امنیتی، و مدیریت سرکوب داخلی به‌گونه‌ای که کشتار گسترده و بحران رسانه‌ای ایجاد نکند، و تا وضعیت موجود حفظ گردد.
به‌عبارت ساده، این سخن هشداری مدیریتی برای مهار خشونت در جهت حفظ منافع آمریکاست، نه وعده‌ نجات به معترضان.
مردم شریف، آزادی‌خواه و برابری‌طلب ایران تنها با اتکای به نیروی خویش، و از راهِ تشکل‌یابی و همبستگی آگاهانه و مستقل، میتوانند امکان تغییر را از دلِ واقعیت اجتماعی و تجربهٔ زیسته بسازند، نه از وعده‌ها و مداخلات بیرونی.

***************

برای ابتدایی‌ترین حقوق انسانی، جمهوری اسلامی باید برود اما به دست مردم:

روانشناسی رهایی و افسانه نجات‌بخش‌های دروغین

یکی از وظایف محوری روانشناسی متعهد، افشای همان فرضیاتی‌ست که با نام “حقیقت“ ‌‌و عقل سلیم به جامعه تحمیل میشوند، اما در عمل، ذهن و اراده مردم را به کنترل درمی‌آورند. در شرایط سلطه و بحران، زمانی که طبل جنگ از صدا نیافتاده است، جنگ روانی نه‌تنها ابزار پنهان‌سازی حقیقت، بلکه ابزاری حیاتی برای مهار روان جمعی و تخریب امید اجتماعی ست. روانشناسی رهایی نشان میدهد که ساختارهای قدرت چگونه با تولید گفتمان، مهندسی امید، و دشمن‌سازی، تلاش میکنند نیروهای مقاوم را به توده‌هایی منفعل، فرمان‌بردار یا وابسته بدل کنند.

از همین منظر است که میتوان به شکایت اخیر جولیان آسانژ علیه اعطای جایزه صلح نوبل ۲۰۲۵ به ماریا کورینا ماچادو نگریست.
آسانژ، بنیان‌گذار ویکی‌لیکس، با افشای هزاران سند محرمانه درباره جنگ‌ها، جنایات و فساد ساختاری قدرت‌های جهانی، به‌ویژه جنایات ارتش آمریکا در عراق و افغانستان، نظمی را به چالش کشید که ”اطلاعات“ را در خدمت سلطه به‌کار میبَرَد. انتشار فیلمی از کشتار غیرنظامیان در بغداد با گلوله‌های هلی‌کوپتر آمریکایی، از نمونه‌های شاخص افشاگری‌های اوست. پس از سال‌ها تعقیب، زندان و تبعید، او اخیراً بنیاد نوبل را متهم کرده که با اهدای جایزه به ماچادو، ”در تسهیل جنایات جنگی“ نقش داشته است.

ماچادو، از چهره‌های شاخص راست افراطی در ونزوئلا، بارها از تحریم‌های اقتصادی و مداخله نظامی در کشورش حمایت کرده است. او در مصاحبه‌ای گفته: ”اگر دخالت خارجی به آزادی ما بینجامد، نه‌تنها لازم، بلکه اقدامی شرافتمندانه، زیبا و دل‌نشین است.“ این نوع ”زیباسازی خشونت ساختاری“، تنها یک موضع‌گیری سیاسی نیست، بلکه بازتابی از روانشناسی سلطه است که نشان میدهد چگونه سازوکارهای قدرت از طریق زبان، معنا، و تصویرسازی، واقعیت را تحریف کرده و کنشگری اخلاقی را با مفاهیمی فریبنده جایگزین میکنند. در این چارچوب، زبان چنان به خدمت سلطه درمی‌آید که خشونت اشغالگرانه به تجربه‌ای زیبا جلوه داده میشود، تا ذهن جمعی از تشخیص ماهیت واقعی آن بازبماند.

شکایت آسانژ فقط یک مسئله حقوقی نیست. این پرونده، نمونه‌ای‌ست از اینکه چگونه نهادهایی چون جایزه صلح نوبل، که در ظاهر حامل پیام صلح و انسان‌دوستی‌اند، در واقع بارها در مشروعیت‌بخشی به خشونت، گسترش سلطه، و مداخله در سرنوشت ملت‌ها نقش ایفا کرده‌اند. از هنری کیسینجر، معمار بمباران کامبوج، تا باراک اوباما، طراح جنگ پهپادی و فروپاشی لیبی، و از آنگ سان سوچی تا شیمون پرز؛ بسیاری از برندگان این جایزه، نه صدای صلح، بلکه شریک پروژه‌های سلطه جهانی بوده‌اند، پروژه‌هایی که زیر پوشش دموکراسی و حقوق بشر، خشونت، بی‌ثبات‌سازی و مداخله را تئوریزه و توجیه میکنند.

روانشناسی رهایی، رویکردی است که بر تحلیل سازوکارهای سلطه تمرکز دارد و نشان می‌دهد قدرت چگونه با بهره‌گیری از فریب، زبان، و کنترل ذهن، سلطهٔ خود را بازتولید می‌کند. این رویکرد نشان میدهد که فرآیندهایی مانند اهدای جوایز سیاسی، صرفاً رویدادهایی بشردوستانه یا بی‌طرفانه نیستند، بلکه بخشی از مهندسی روان جمعی‌اند؛ سازوکاری که از طریق نمادهای مثبت، واقعیت‌های سلطه‌گرانه را پنهان و تحریف میکند. گرچه این جوایز ممکن است در ظاهر از سوی نهادهایی مستقل از دولت‌ها اعطا شوند، اما در عمل، اغلب در راستای منافع سیاسی، اقتصادی یا ژئوپولیتیکی قدرت‌های مسلط شکل میگیرند.

این فرآیندها نقش مهمی در مهندسی ذهن جمعی ایفا میکنند، زیرا با استفاده از نمادهایی چون ”صلح“ یا ”حقوق بشر“، نوعی از روایت را به جامعه القا میکنند که در آن قدرت‌های مداخله‌گر بعنوان نجات‌بخش، و قربانیان سلطه بعنوان تهدید بازنمایی میشوند. در این چارچوب، نوبل نه صرفاً یک نماد، بلکه ابزاری روانی برای بازتولید سلطه است.
این الگو در فضای سیاسی ایران نیز فعالانه بازتولید میشود. بخشی از آنچه امروز “اپوزیسیون” نامیده میشود، با تمجید از ماچادو، خواستار تحریم‌های بیشتر و حتی حملهٔ نظامی به ایران است. این خواست‌ها نه از دل رنج مردم، بلکه از دل ساختارهای ایدئولوژیک قدرت و توهم “رهایی وارداتی” برمیخیزند.
برخی از این افراد که پیش‌تر در ساختار جمهوری اسلامی فعال بوده‌اند، امروز در قامت “کنشگران رسانه‌ای” ظاهر شده‌اند؛ نقش‌شان مدیریت بحران به نفع حفظ نظم موجود و انحراف افکار عمومی از مسیر رهایی مستقل و مردمی‌ست. در فضایی که رسانه‌های تحت حمایت قدرت‌های غربی تریبون را تنها در اختیار چهره‌های همسو قرار میدهند، صدای این افراد بلندتر از هر صدای مستقل و مردمی به گوش میرسد.

مردم ایران گرفتار حاکمیتی‌اند که دهه‌ها آنان را در فقر، فساد، سانسور و سرکوب غرق کرده است.
اما نفرت از این ساختار، اگر به نیرویی برای کنش مردمی، سازمان‌یافتگی اجتماعی و آفرینش نظمی نو بدل نشود، به آسانی میتواند به ابزار قدرت‌های دیگر تبدیل شود. تغییر واقعی تنها زمانی ممکن است که خود مردم، نه نخبگان بیرونی یا بازیگران وابسته، مسئولیت بازسازی جامعه را بر دوش گیرند و نظمی نو برآمده از خواست و اراده زحمت‌کشان و ستمدیدگان بسازند، نه تحمیل‌شده از بیرون یا بالا.
تاریخ نشان داده است که مداخلهٔ خارجی، به‌ویژه از سوی قدرت‌های جهانی، نه‌تنها آزادی نیاورده، بلکه به فروپاشی اجتماعی، کشتار، تحقیر و تحمیل شکل‌های نوین سلطه انجامیده است.

مردم آزادیخواه و برابری‌طلب ایران از دو سو تحت فشارند: از یک‌سو نیروهایی که با تمام قوا برای تحمیل مداخلهٔ خارجی و وابستگی تبلیغ میکنند، و از سوی دیگر، حاکمیتی که نه‌تنها با فشار اقتصادی و سرکوب سیاسی راهِ نفسِ اکثریت مردم را بریده، بلکه با بهره‌برداری از نارضایتی عمومی و نوستالژی تاریخی در میان برخی، هر بار در مواجهه با گسترش جنبش‌های اعتراضی، نیروهای سلطنت‌طلب را به جان حرکات اعتراضی می‌اندازد تا صفوف مردم را متفرق، و قطار اعتراض را متوقف کند.

در این میان، تمایز میان برخی از مدعیان اپوزیسیون و خودِ رژیم دشوار شده است. محمل پادشاهی خواهان به فضایی بدل شده که حاکمیت نیز به‌راحتی در آن رفت‌وآمد دارد، چراکه شباهت‌های گفتمانی و هویتی میان این دو، به‌ویژه در باور به سرکوب صداهای مخالف و ضرورت تمرکز قدرت در دست یک فرد، مرزها را میان‌شان محو کرده است. گویی طرفداران رژیم کنونی و مدعیان نظم آینده، دو روح‌اند در یک پیکر؛ با ظاهری متفاوت، اما با اندیشه‌ای واحد: سرکوب.
در یکی از تجمع‌های اخیر (۲۱ آذر ۱۴۰۴، در مراسم هفتم خسرو علیکردی)، همان افرادی که در پشتیبانی از “شاه” شعار سر داده بودند، اندکی بعد به بازداشت معترضان حاضر در همان مراسم پرداختند؛ با این‌حال، از سردادن این شعارها از جانب رهبر این جریان تقدیر شد.
اینجاست که تفکیک این دو جریان، با وجود تفاوت‌های نمایشی، هر روز دشوارتر میشود،؛ زیرا آنچه در عمق پیداست، نه تفاوت در جهت‌گیری آزادی‌خواهانه، بلکه اشتراک در منطق سرکوب و نفی کنش مستقل مردم است.

روانشناسی رهایی به ما می‌آموزد که چنین رخدادهایی صرفاً اتفاقات پراکنده نیستند، بلکه بخشی از یک جنگ روانی هدفمندند؛ جنگی که با مخدوش‌کردن مرزها، تحریف هویت جنبش‌ها، عقیم‌سازی انرژی کنشگری، و تزریق بی‌اعتمادی و پراکندگی، می‌کوشد جنبش‌های مستقل را از درون فروبپاشد. این جنگ، با تضعیف همبستگی، تحریف منبع امید، و القای ناتوانی، آگاهی جمعی را از مسیر مقاومت رهایی‌بخش منحرف میکند.

ما از تاريخ مى آموزيم كه آزادی تنها زمانی ممکن است که مردم، به‌ویژه زحمت‌کشان، فرودستان و ستم‌دیدگان، به خودآگاهی، سازماندهی، و همبستگی جمعی دست یابند. این رهایی نه از مسیر نجات‌بخش‌های دروغین، نه با تحریم و خشونت ساختاری، و نه از افسانه‌های فریبندهٔ رسانه‌ای ممکن است. این رهایی تنها از دل مقاومت اخلاقی، کنش‌گری آگاهانه، اتحاد طبقاتی، و استقلال روانی و اجتماعی حاصل میشود.
روانشناسی متعهد وظیفه دارد این فریب‌های نمادین را افشا کند، سازوکارهای روانی سلطه را بشکافد، و در کنار آحاد جامعه، مسیر بازسازی امید جمعی را با آگاهی، حقیقت و همبستگی هموار سازد.

دكتر نورايمان قهارى، روانشناس

***************

آبان ۹۸، زخمی در حافظه‌ جمعی، که نه فراموش میشود، نه بی‌پاسخ میماند

از دیدگاه روانشناسی رهایی، "حافظه تاریخی" صرفاً یادآوری گذشته نیست، بلکه نیرویی زنده و تحول‌آفرین است که در التیام زخم‌های جمعی، توانمندسازی انسان‌ها، و مبارزه‌ای پیوسته برای عدالت و برابری، نقشی اساسی ایفا میکند.

این ديدگاه بر این باور است که جوامع استعمارزده، تحت سلطه و به‌حاشیه‌رانده‌شده برای بازیابی هویت جمعی و کرامت انسانی خود، نیازمند احیای روایت‌های تاریخی‌ای هستند که عامدانه سرکوب یا تحریف شده‌اند. روانشناسی رهایی‌ تأکید میکند که ساختارهای سلطه، حافظه تاریخی را یا پاک یا تحریف میکنند، تا مقاومت تضعیف و نابرابری مشروع جلوه داده شود. در مقابل، حفظ و بازگویی این حافظه، نه‌تنها اقدامی سیاسی و اجتماعی برای آگاهی‌بخشی، همبستگی و حرکت بسوی تغییر است، بلكه فرآیندی روانی برای درمان زخم‌های تاریخی محسوب میشود.

در این چارچوب، اعتراضات آبان ۱۳۹۸ یکی از زنده‌ترین نمونه‌های حافظه تاریخی معاصر مردم ایران است؛ خیزشی مردمی که پس از افزایش ناگهانی قیمت بنزین شعله‌ور شد، اما ریشه در سال‌ها فشار اقتصادی، فساد ساختاری، و انباشت نارضایتی داشت. این اعتراضات با سرکوبی شدید همراه بود: قطع کامل اینترنت، بازداشت‌های گسترده، و به قتل رساندن بیش از ۱۵۰۰ نفر توسط حکومت، طبق گزارش‌های معتبر بین‌المللی. با وجود همه تلاش‌ها برای خاموش‌کردن صداها، آبان ۹۸ به بخشی جدایی‌ناپذیر از حافظه جمعی مردم تبدیل شد، حافظه‌ای که روایتگر هم دردِ بی‌پاسخ و هم پایداری جامعه است.

البته حافظه تاریخی مردم ایران تنها به آبان ۹۸ محدود نمیشود. از بدو قدرت‌گیری جمهوری اسلامی، زخم‌های بسیاری بر حافظه‌ جمعی این سرزمین نشسته است:
از کشتار در کردستان، خوزستان و ترکمن‌صحرا، تا اعدام‌های گسترده در دهه ۶۰؛ از فعالیت گروه‌های فشار همچون گروه قنات، به رهبری علی‌محمد بشارتی و حسین آیت‌الهی در جهرم و مناطق اطراف، که به‌طور سازمان‌یافته اقدام به قتل، زنانی که قربانی ساختارهای نابرابری شدند و تن‌فروشی تنها راه زنده‌ماندنشان بود، بهایی‌ها، کمونیست‌ها و دیگر مخالفان جمهوری اسلامی،کردند، تا قتل‌های زنجیره‌ای در دهه ۷۰ که جان بیش از ۸۰ نفر از نویسندگان، مترجمان، شاعران، کنشگران سیاسی و شهروندان عادی را گرفت. و از کشتار تابستان ۱۳۶۷، تا سرکوب خونین اعتراضات دانشجویی ۱۳۷۸، جنبش سبز ۱۳۸۸ و سرکوب گسترده‌ آن، به‌خون کشیدن اعتراضات دی ۱۳۹۶، آبان ۱۳۹۸ و خیزش سراسری ۱۴۰۱، و اعدام معترضين، همگی حلقه‌هایی از زنجیره‌ مکرر خشونت‌اند؛ نشانه‌هایی از الگویی ساختاری و تکرارشونده که به هویت جمهوری اسلامی به طورى اجتناب‌ناپذیر گره خورده است.

در کنار این سرکوب‌ها، سیاست تحمیل فراموشی نیز بعنوان مکملی برای خشونت فیزیکی، تلاشی‌ست نظام‌مند برای گسستن مردم از تاریخ مبارزاتشان، و پاک‌سازی حافظه‌ای که میتواند زمینه‌ساز مقاومت، آگاهی، همبستگى ميان-نسلى و مطالبه‌ عدالت باشد.
روانشناسی رهایی‌ بر این باور است که فراموشی تحمیلی، خود شکلی از خشونت است، و حفظ و بازگویی حافظه تاریخی، خود نوعی مقاومت. در این نگاه، ثبت و به‌یاد آوردن این خاطرات نه فقط برای یادآوری، بلکه برای بازسازی روانی، اجتماعی و سیاسی جامعه ضرورت دارد. چنین حافظه‌ای، زمینه‌ساز آگاهی انتقادی، همبستگی بین نسل‌ها، و گشودن راه‌هایی برای قدرت بخشى، تشکل‌یابی، سازمان‌دهی و مبارزه در مسیر آینده‌ای مبتنی بر آزادی، برابری و کرامت انسانی ست. و درست آن‌گاه که فراموشی رخنه میکند و گسست و سکون بر حافظه و پویایی مقاومت سایه می‌اندازد، حافظه تاریخی، خاطره‌ مبارزات را همچون شراره‌ای از آتش، حتی در خاموش‌ترین خاکسترها زنده نگه میدارد، تا روزی که نسیمی برخیزد و آن را بار دیگر شعله‌ور کند.
آبان ۹۸، بعنوان بخشی از زنجیره‌ خونین سرکوب مردم ستمدیده‌ ایران، زخمی‌ست در حافظه‌ جمعی، كه نه با فراموشی درمان میشود و نه بدون تحقق عدالت و پاسخگویی آمران و عاملانِ این جنایات، التیام می‌یابد.

دكتر نورايمان قهارى، روانشناس

***************

خودسوزی در ملأعام، بازتاب توحش ساختار و پژواک فروپاشی اجتماعی‌ست

دو خودسوزی اخیر، شاهو صفری و احمد بالدی، داغی تازه بر جان جامعه نشاند و برگ دیگری به پرونده‌ سنگین جنایت‌های جمهوری اسلامی افزود. این مرگ‌ها را نميتوان صرفا شخصی دانست؛ آن‌ها بازتاب خشم انباشته، نابرابری‌های مزمن، و حذف مسیرهای اعتراض‌اند. خودسوزی در چنین شرایطی، نه پژواکی از یک بحران فردی، بلکه بازتابی از سرکوب فراگیر سیاسی، اقتصادی و اجتماعی‌ست. گزارش‌های اخیر سازمان جهانی بهداشت و مطالعات "بار جهانی بیماری‌ها" نشان میدهند که بالاترین نرخ خودسوزی، نه در مناطق جنگی، بلکه در کشورهایی دیده میشود که با نابرابری ساختاری، انسداد سیاسی، و نبود نهادهای پاسخگو مواجه‌اند، جایی که رنج عمومی نه تنها شنیده نميشود، بلكه انکار میشود. ما در ايران شاهد خودسوزى هاى بسيارى از جانب زنان بوده ايم. مطالعات نشان میدهند که خودسوزی در بافت‌های مختلف، از ریشه‌های متفاوتی تغذیه میکند. در بسیاری از موارد، به‌ویژه در میان زنان، خودسوزی در فضاهای خانگی و در پاسخ به خشونت جنسی، انزوای اجتماعی و محرومیت از حمایت‌های حقوقی رخ میدهد. این کنش‌ها الزاماً بی‌معنا نیستند، اما اغلب محصول استیصال، بی‌پناهی و انسداد کامل چشم‌انداز نجات‌اند. در سوی دیگر، خودسوزی در ملأعام، به‌ویژه در نظام‌های سرکوبگر، بیشتر بعنوان کنشی سیاسی یا اعتراضی شناخته میشود که تلاش دارد درد فردی را به مسئله‌ای عمومی بدل کند. حتی اگر خودِ فرد، نیت سیاسی نداشته باشد یا آن را کنشی سیاسی نداند. با وجود این‌که معمولاً خودکشی را به اختلالات روانی نسبت میدهند، پژوهش‌ها نشان داده‌اند که در بیش از ۶۰٪ از موارد، افرادی که دست به خودسوزی زده‌اند، سابقه‌ اختلال جدی روانپزشکی نداشته‌اند. این داده‌ها، رابطه‌ قطعی میان خودکشی و بیماری روانی را به‌چالش میکشند و توجه را به ساختارهای معیوب اجتماعی و سیاسی بعنوان بستر اصلی این کنش‌ها جلب میکنند. در بافت‌هایی که ساختار پاسخگو نیست، رسانه خاموش است و مسیرهای مدنی مسدود شده‌اند، بدن انسان بدل به آخرین رسانه میشود. این عمل، تلاشی‌ست برای بازگرداندن عاملیت فردی و شکستن سکوتِ ساختاری؛ کنشی دردناک، اما حامل پیام جمعی. با این‌حال، قدرت نمادین خودسوزی، در غیاب روایت‌گری مسئولانه، میتواند به الگویی خطرناک بدل شود، به‌ویژه زمانی که رسانه‌ها یا جریان‌های اجتماعی، این کنش‌ها را به‌نحوی تقدیس‌آمیز یا قهرمانانه بازنمایی میکنند. چنین مواجهه‌ای، ناخواسته امکان تکرار را در میان آسیب‌پذیرترین اقشار تقویت میکند. مرز میان همدلی و اسطوره‌سازی باید دقیق حفظ شود؛ تمرکز ما باید بر پیشگیری، آگاهی‌سازی و بازسازی امید اجتماعی باشد. رویارویی با پدیده‌ خودسوزی نیازمند نگاهی تحلیلی و ساختارمحور است، فراتر از تقلیل آن به انتخاب فردی یا بحران روانی. مواجهه‌ اخلاقی با این وضعیت نه در توجیه و نه در تحسین آن است، بلکه در ساختن فضاهایی‌ست که در آن، زیستن، اعتراض و بقا ممکن بماند. مقاومت و مبارزه زندگی‌محور، از سازمان‌یابی محلی، روایت‌گری جمعی، تا اعتصاب و اعتراض متحدانه، اثربخشی و ماندگاری بسیار بیشتری دارد از مرگی که تنها لحظه‌ای در حافظه‌ جمعی میماند. پیشگیری، نه صرفاً در مداخلات بالینی، بلکه در بازسازی زیرساخت‌های عدالت، امنیت اجتماعی و کرامت انسانی معنا پیدا میکند. قدرت پیوندهای انسانی را نباید دست‌کم گرفت: از گروه‌های شنیدن و همدلی، تا حمایت‌های زنجیره‌ای کوتاه‌مدت، چه در قالب کمک مالی باشد، چه در همراهی عاطفی، همه میتوانند نجات‌بخش باشند. رسالت ما، ساختن جهانی‌ست که در آن، زندگی، نه مرگ، به زبان اعتراض تبدیل شود. تغییری که از مرگ خودخواسته برنمی‌آید، از زنده‌ماندن، پیوستن و ایستادگی جمعی پدید می‌آید. تغییری که هیچ ساختار سرکوبگری توان ایستادگی در برابر آن را ندارد. در پایان، یادآوری سخن صمد بهرنگی در چارچوب مبارزه با ظلم، آموزگاری که زبان رنج مردم را میفهمید، از معنا تهی نیست: "مرگ خیلی آسان میتواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا میتوانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم… مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد." امروز نیز در برابر نظامی که زندگی را بی‌ارزش و مرگ را بی‌پاسخ میخواهد، ما باید بر زنده‌ماندن، ایستادن و تغییر پافشاری کنیم. نظامی که برای جان انسان‌ها ارزشی قائل نیست، حتی از مرگی که به دست خود انسان رقم بخورد، سود میبرد. یکی از اهداف پایدار سرکوب، شکستن همبستگی، پراکندگی اجتماعی و بی‌حس‌کردن ما نسبت به رنج یکدیگر است. در برابر این منطق، زنده‌ماندن خود شکلی از مقاومت است. زنده بمانیم، و متحدانه بجنگیم.

دكتر نورايمان قهارى، روانشناس

***************

تحقیر انسان، اجبار به زباله‌گردی، اسمش پیشرفت نیست

نئولیبرالیسم تنها یک نظریه اقتصادی یا سیاسی نیست؛ بُعد فرهنگی آن تا ژرفای روان نفوذ میکند، آنجا که زبان و اندیشه‌ مسلط، بی‌عدالتی را چنان عادی جلوه میدهند که دیگر حتی نیازی به توجیه ظلم باقی نمیماند.
در این نظم، بی‌عدالتی انکار نمیشود، بلكه آنقدر بازتعریف و عادی‌سازی میشود که حتی خودِ قربانی هم دیگر آن را بعنوان ظلم نمیشناسد؛ نئولیبرالیسم از زبان برای "فردی‌سازی رنج اجتماعی" بهره میگیرد: فقر را "انتخاب" و نتيجه "تنبلى"، نابرابری را "طبیعى" و حذف‌شدگی را "شکست شخصی" جلوه میدهد. قدرتِ امروز، بی‌عدالتی را با همین زبان مشروع میسازد.
اين عادى جلوه دادن فقر، ابزار حفظ نظم و اطاعت اجتماعی‌ست؛ جایی که سلطه‌ نامرئی و درونی‌شده، عقلانی و قابل‌پذیرش جلوه میکند. انسان فرودست، به‌جای آن‌که ساختار را مسئول رنج خود بداند، خودش را سرزنش میکند و احساس شرم و بی‌کفایتی دارد. این همان وضعیتی‌ست که بیونگ-چول هان آن را "استثمار خودخواسته" مینامد: نوعی سلطه‌ پنهان که نه با اجبار، بلکه از راه درونی‌سازی ذهنیت حاکم عمل میکند؛ وقتى فرد گمان میکند آزادانه تصمیم میگیرد، در حالی‌که ناخودآگاه در حال اجرای نقش‌هایی‌ست که قدرت برایش نوشته است.

در این منطق، زبان واقعیت را بازتاب نمیدهد، آن را بازسازی میکند تا با منافع بازار همسو شود. در همین چارچوب است که حجت‌الاسلام محمدحسین طاهری آکردی، دبیرستاد امر به معروف در روز ١٣ آبان ١٤٠٤ گفت: "برخی میگویند آقا این زباله‌گردها را ندیدی؟..شما میدانید که در معیارهای جهانی، زباله‌گردی نشانه پیشرفت یک کشور است؟ کشور فقیر اصلاً زباله ندارد که کسی برود درون آن‌ها را بگردد." او با این‌ ادعا كه"یادتان باشد که زباله برای کشور پولدار است" افزود:"همین الان بروید به زباله‌گردها بگویید ماهی ۳۰ میلیون به شما میدهیم، اگر قبول کردند؟ ما این کار را کردیم." این سخنان، با ظاهر ساده اما محتوای نظام‌مند، بازتاب کامل همان منطق نئولیبرالی‌اند که از درون قدرت سیاسی–اقتصادی سخن میگوید و واقعیت اجتماعی را آگاهانه تحریف میکند.برخلاف این ادعاها، زباله‌گردی نه نشانه توسعه، بلکه بازتابى از شکست ساختارهای اجتماعی‌ست؛ نشانه‌ای از فقر، طرد و فروپاشیِ شبکه‌های حمایت عمومی. درک پدیده‌ای مانند زباله‌گردی بدون فهم زمینه‌ اقتصادی-سیاسی آن، ممکن نیست. این پدیده در خلأ شکل نمیگیرد؛ بلکه بازتاب مستقیم نظمی‌ست که در آن ارزش انسان با بازده اقتصادی‌اش سنجیده میشود. در چنین نظمی، خدمات اجتماعی عقب‌نشینی میکنند و شکاف‌های طبقاتی ژرف‌تر میشوند. کسانی که در این چرخه گیر می‌افتند، از مردان بیکار و سالمندان بی‌درآمد گرفته تا زنان نان‌آور، مهاجران بی‌مدرک و کودکان محروم، هرچند یک طبقه‌ منسجم نیستند، اما همگی در شرایط ساختاری مشابهی زندگی میکنند: آنان حذف‌شده از فرصت‌ها، و در استیصالِ محض برای زنده‌ماندن‌اند. تحقیقات جامعه‌شناسی شهری در کشورهای در حال توسعه، از جمله ایران، نشان میدهند که بازیافت زباله توسط نیروهای غیررسمی، نتیجه‌ مستقیم فقر سیستماتیک، بیکاری پایدار و غیبت حمایت اجتماعی‌ست. زباله‌گردها معمولاً در حاشیه‌ جامعه‌اند؛ آن‌ها جایی در بازار رسمی کار ندارند و برای بقا، به ته‌مانده‌های مصرفی دیگران پناه میبرند. اینکه زباله‌گردی را بعنوان نشانه‌ای از "ثروت" یا "پیشرفت" تعبیر کنیم، همانقدر بی‌معناست که بی‌خانمانی را نتیجه‌ موفقیت سیاست‌های مسکن بدانیم. گزارش‌های رسمی و میدانی متعدد، نشان میدهند که این پدیده تنها در سطح فردی باقی نمانده، بلکه در دل ساختارهای رسمی ریشه دوانده است. يعنى، شبکه‌ای از مافیای زباله‌گردی که در آن، پیمانکاران طرف قرارداد با شهرداری اند، از کودکان کار، به‌ویژه کودکان مهاجر، برای تفکیک زباله استفاده میکنند. این کودکان اغلب توسط واسطه‌ها اجاره داده میشوند، در مراکز زباله میخوابند، و در شرایط غیرانسانی، سودسرشاری برای پیمانکاران تولید میکنند، در حالی که خودشان سهمی ناچیز و آینده‌ای تاریک دارند. با وجود افشای این چرخه‌ سازمان‌یافته، نه‌تنها برخورد مؤثری با متخلفان صورت نميگيرد، بلكه برخی اعضای شورای شهر تهران به وجود "پشت‌پرده‌های قدرت" در حفظ این شبکه‌های بهره‌کشی اشاره كرده اند. در چنین موقعیتی، ما با "فساد ساختاری، پنهان‌شده در فرایندهای قانونی" روبرو هستيم؛ فسادى که در قالب روابط رسمی و قانونی عمل میکند. وقتی طاهری آکردی وقيحانه زباله‌گردی را نشانه‌ پیشرفت مینامد، دارد با زبان و منطق نظمی سخن میگوید که خالق فقر است، از استثمار انسان تغذیه میکند، و فقر را "سازماندهی و مدیریت" میکند تا از آن سود بسازد.

دكتر نورايمان قهارى، روانشناس

***************

در ستایش حقیقت، در تقبیح همدستی: چه کسانی در صف انسانیت ایستاده‌اند؟

در دنيايى که حقیقت را عامدانه در غبار روایت‌های رسمی و منفعت‌طلبانه پنهان ميكنند، گاهی فقط سکوت نکردن، شکل مهمی از ایستادگی- ست. آن‌چه امروز در غزه رخ می‌دهد، تنها یک فاجعه انسانی نیست، آزمونی‌ست برای سنجش مرزهای وجدان ما، انسانيت ما، و فهمیدن این‌که چه کسی هنوز در صف انسانیت ایستاده است، و چه کسی خود را پشت توجیه‌ها، پرچم‌ها، و ادعاى دروغين دمكراسى و آزادى خواهى پنهان ميكند.

در روزهای اخیر، دو نهاد برجسته حقوق بشری اسرائیل، "بتسلم" و پزشکان برای حقوق بشر اسرائیل"، برای نخستین‌بار به‌طور رسمی اعلام کردند که دولت اسرائیل در غزه مرتکب نسل‌کشی شده است. این موضع‌گیری بی‌سابقه در تاریخ حقوق بشر داخلی اسرائیل، شکستن یک تابوی سیاسی و اخلاقی محسوب می‌شود و واکنش‌های گسترده‌ای را به‌دنبال داشته است. در تاریخ ۲۸ ژوئیه ۲۰۲۵، "بتسلم" گزارشی با عنوان "نسل‌کشی ما" منتشر کرد که در آن با استناد به آمار، اسناد و اظهارات مقامات اسرائیلی، اعلام شد سیاست‌های اسرائیل در غزه، از جمله بمباران گسترده مناطق غیرنظامی، تخریب عامدانه زیرساخت‌ها، آوارگی جمعی، گرسنگی سیستماتیک و محروم‌سازی از خدمات درمانی، همگی واجد ویژگی‌های نسل‌کشی مطابق با ماده دوم کنوانسیون منع نسل‌کشی هستند.

یولی نوواک، مدیر اجرایی "بتسلم"، در یادداشتی در گاردین نوشت که نسل‌کشی تنها حاصل افراط‌گرایی نیست، بلکه نتیجه ساختارهای ریشه‌داری است که در طول دهه‌ها اشغال و سرکوب، جامعه اسرائیل آن‌ها را پذیرفته و بازتولید کرده است. به‌زعم او، این نسل‌کشی نه فقط در آمار قربانیان، بلکه در نابودی تدریجی یک جامعه، از طریق قحطی مهندسی‌شده، قطع جریان آب، نابودی بیمارستان‌ها و تحقیر سیستماتیک مردم غزه، تجلی یافته است.

در همین راستا، "پزشکان برای حقوق بشر اسرائیل" نیز گزارشی منتشر کرد که در آن تصریح شده است حملات اسرائیل به نظام سلامت غزه، نابود کردن بیمارستان‌ها، جلوگیری از ورود کمک‌های بشردوستانه و ایجاد شرایط قحطی، نه تنها غیراخلاقی، بلکه بخشی از الگوی عملی برای نابودی یک ملت است. این سازمان تأکید کرده که با توجه به معیارهای حقوق بین‌الملل، آنچه در غزه در حال رخ دادن است، در زمره نسل‌کشی قرار می‌گیرد. هر دو سازمان از جامعه جهانی خواسته‌اند که با استفاده از ابزارهای حقوقی بین‌المللی، از جمله کنوانسیون منع نسل‌کشی، برای توقف این روند و بازخواست دولت اسرائیل اقدام کند.

این صداهای اخلاقی، از دل جامعه‌ای برخاسته‌اند که خود درگیر جنگ، ترس، و روایت‌های امنیتی‌ست، و در آن، جاری کردن واژگان حقیقت بر زبان، بهایی سنگین دارد. با این‌حال، توانسته‌اند مرز اخلاقی و انسانی را از روایت رسمی قدرت جدا کنند، و همین است معنای واقعی ایستادن در صف انسانیت. در حالى كه صداهای اخلاقی و انسانی از درون جامعه اسرائیل برخاسته، گروه‌هایی از ایرانیان، با رقص و پایکوبی در حمایت از کشتار مردم فلسطین و ابراز شادمانی نسبت به حمله اسرائیل به ایران، از خشن‌ترین و غیرانسانی‌ترین اشکال جنایت علیه بشریت دفاع می‌کنند. این صحنه‌ها نه‌تنها بازتابی از فروپاشی اخلاقی‌اند، بلکه هشداری روشن درباره آینده ما هستند.

پیش‌بینی رفتار فردای اینان، با نگاهی به کردار امروزشان، دشوار نیست. آنان که امروز حمله خارجی، ویرانی و کشتار یک ملت را ابزاری مشروع برای کسب قدرت می‌دانند، نه امروز و نه فردا، نسبتی با آزادی، عدالت یا برابری نخواهند داشت.
رقصیدن بر پیکر ویران‌شدهٔ انسان‌ها، نه نماد آزادی‌خواهی، بلکه نمایش فاجعه‌بار فروپاشی انسانیت است. و سکوت در برابر وارونگیِ ارزش‌ها و نمایش فریبکارانهٔ آزادی‌خواهی نیز بی‌طرفی نیست؛ بلکه همدستی‌ست با فاجعه‌ای که امروز در غزه در جریان است. عادى سازى و توجيه جنايت يعنى ساختن جهانی که هیچ‌کس در آن در امان نخواهد بود.

نورايمان قهارى

https://t.me/drnourimanghahary