سال ۱۳۸۸ نیز همچون سالهای پیش، از نخستین روزهای اردیبهشتماه، ما فعالان کارگری و چپ شهرستان کامیاران خود را برای برگزاری اول ماه مه، روز جهانی کارگر، آماده کردیم. سنتی که در سالهای پیش بهدلیل توازن قوای نامساعد به حاشیه رانده شده بود، ما را واداشته بود مراسمهای اول ماه مه و هشتم مارس را بیرون از شهر برگزار کنیم و به حاشیهها، تپهها و دوردستهایی برویم که صدایمان کمتر شنیده شود. با این حال، حافظه جمعی ما همچنان تصویری روشن از سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ در خود حفظ کرده بود و به یاد داشت که زندهیاد بهمن عزتی، معلمی کمونیست و مبارز، به همراه شاگردانش و جمعی از فعالان آن دوره کومهله، این روز را به درون شهر کشاندند و خیابان را به صحنه حضور کارگران بدل کردند.
در تداوم همان سنت، تصمیم گرفتیم بار دیگر گرد هم آییم و درباره چگونگی برگزاری مراسم، انتخاب کمیته برگزارکننده و نحوه استفاده از قطعنامه روز جهانی کارگر به جمعبندی برسیم. من (نگارنده) و مهرداد صبوری در آن زمان جوان و کمتجربه بودیم، اما ارادهای روشن و عزم جدی برای برگزاری مراسم داشتیم. رفیق ناصر کمانگر که همواره ستون اصلی اینگونه فعالیتها بود، بهتازگی با رفیق آرزو مولانایی ازدواج کرده بود و در کامیاران حضور نداشت. رفیق نظام صادقی نیز در تهران حضور داشت و قرار بود در همانجا همراه دیگر رفقا مراسم را سازمان دهد.
قرار بر این شد به تپه قۆشەپاشا در حاشیه شهر و در مسیر جاده روانسر برویم و در آنجا درباره همه جزئیات تصمیمگیری کنیم و درباره متن قطعنامه، ترکیب کمیته و شیوه اجرای مراسم به نتیجه برسیم. یک هفته مانده به اول ماه مه، عصرگاهی در آن تپه جمع شدیم و ساعتها بحث و گفتوگو کردیم و با وجود جدی بودن اختلافنظرها، بر سر هدف مشترک باقی ماندیم. در نهایت به این جمعبندی رسیدیم که قطعنامهای جداگانه ننویسیم و از قطعنامه سراسری تشکلهای مستقل کارگری استفاده کنیم و این تصمیم را بر پایه همگرایی واقعی میان رفقا اتخاذ کردیم، چرا که اغلب حاضران خود عضو همان تشکلهایی بودند که آن قطعنامه را امضا کرده بودند.
پس از رأیگیری، پنج نفر به عنوان کمیته برگزاری انتخاب شدند و زندهیاد شیرخان آسنگران (شیرخان نبوی)، افشین ندیمی (نگارنده) و سه رفیق دیگر که بهدلیل مسائل امنیتی نامشان ذکر نمیشود، مسئولیت اصلی را بر عهده گرفتند و سایر رفقا نیز برای همکاری اعلام آمادگی کردند. از همان روزها کار عملی آغاز شد و قطعنامه چاپ شد و در میان محافل کارگری و سطح شهر پخش شد و ما به کارگاهها، مرغداریها و مسیرهای کارگری در جادههای کرمانشاه، سنندج، مریوان، روانسر و شیروانه رفتیم و پیام روز جهانی کارگر را بیواسطه به دست کارگران رساندیم.
برای جلوگیری از اختلال در اطلاعرسانی، وبلاگی با عنوان «اول ماه مه کامیاران» راهاندازی کردیم تا اخبار را منتشر کنیم و آن را به دست تشکلها و رسانههای چپ برسانیم و مسئولیت این کار را من بر عهده گرفتم. هر روز که از شهر به روستا بازمیگشتم، با مهرداد و سایر رفقای گازرخانی مینشستیم و درباره وضعیت کار، روند پیشبرد برنامهها و جزئیات برگزاری مراسم گفتوگو میکردیم و این گفتوگوهای روزانه به هماهنگی بیشتر و انسجام فعالیتها کمک میکرد.
اما صبح روز جمعه یازدهم اردیبهشتماه ۱۳۸۸، شرایط بهطور کامل تغییر کرد و در مسیر گازرخانی به کامیاران، تردد غیرعادی خودروهای نظامی توجه مرا جلب کرد و کاروانهای پیدرپی اتوبوسهای «راهیان نور» در حال حرکت بودند و در طول مسیر، دهها اتوبوس دیده میشد. در همان مسیر، مهرداد و برخی از رفقا تماس گرفتند و خبر دادند که ترافیک در برخی مسیرها یکطرفه شده است و این موضوع نشاندهنده کنترل شدید جادهها و وضعیت امنیتی خاص منطقه بود. هنگامی که به شهر رسیدم، مشخص شد که حدود ۱۲ هزار نیروی بسیجی از استانهای آذربایجان غربی، همدان، کوردستان و کرمانشاه در قالب کاروانهای راهیان نور به شهر آورده شدهاند و قرار است به کوههای شاهو صعود کنند و در عمل، شهر به یک پادگان نظامی تبدیل شده بود.
در جلسه اضطراری کمیته برگزاری، مشخص شد که تمامی ورودیها و خروجیهای شهر تحت کنترل قرار گرفتهاند و مسیرها یکییکی بررسی شدند و جادههای کرمانشاه، سنندج، مریوان، روانسر و شیروانه همگی دارای ایستهای بازرسی بودند و خروج از شهر عملاً غیرممکن شده بود. برخی از رفقا پیشنهاد کردند که مراسم در یکی از خانهها برگزار شود، اما این گزینه با توجه به خطرات امنیتی کنار گذاشته شد و امکان اجرای آن فراهم نشد.
در این شرایط، دو تن از رفقای باتجربه که سابقه فعالیت نظامی و چریکی داشتند، تحلیل متفاوتی ارائه کردند و بر این نکته تأکید کردند که تمرکز نیروهای امنیتی بر خارج از شهر است و درون شهر با خلأ نسبی مواجه است و همین تحلیل مسیر تصمیمگیری را تغییر داد. پس از بحث و بررسی، تصمیم گرفتیم مراسم را در پارک اصلی شهر و در ساعات عصر برگزار کنیم تا از حضور خانوادهها و تراکم جمعیت استفاده کنیم و امکان اجرای مراسم را فراهم کنیم.
این تصمیم به معنای عبور از ترس و بازگرداندن اول ماه مه به قلب شهر بود و پس از حدود سی سال، قرار شد این روز بار دیگر در سطح شهر کامیاران برگزار شود. پیش از شروع مراسم، بنرها، پلاکاردها و قطعنامهها را در اطراف پارک مخفی کردیم و در ساعت مقرر، زمانی که پارک مملو از خانوادهها شده بود، در مدت زمانی کوتاه فضا را آماده کردیم و پارک با پلاکاردهای سرخ و بنری که خود نوشته بودیم، چهرهای متفاوت به خود گرفت و در مرکز پارک جمع شدیم و مراسم را آغاز کردیم.
یکی از رفقا شروع به قرائت قطعنامه کرد. صدا میلرزید، اما اراده محکم بود. در میانه قرائت، به دلیل فشار و استرس، او از ادامه بازماند. در همین لحظه، زنی از میان جمعیت پیش آمد، برگهها را گرفت و ادامه قطعنامه را با صدایی رسا خواند. آن لحظه، لحظهای بود که مرز میان «ما» و «دیگران» از میان رفت و جمعیت به یک پیکر واحد بدل شد.
مراسم کوتاه اما معنادار برگزار شد و با توجه به شرایط امنیتی، بهسرعت پایان یافت و ما بلافاصله محل را ترک کردیم و سپس به یک کافینت رفتیم و گزارش مراسم را در وبلاگ منتشر کردیم تا خبر این اقدام به بیرون از شهر منتقل شود و بازتاب پیدا کند.
ما در دل محاصره و در میان حضور ۱۲ هزار نیروی نظامی، اول ماه مه را برگزار کردیم و این کار را نه با امکانات ویژه، بلکه با جسارت، ابتکار و اعتماد به یکدیگر انجام دادیم، اما هزینه آن نیز سنگین بود. هشت روز بعد، در نوزدهم اردیبهشتماه، نیروهای امنیتی به خانههای ما در روستای گازرخانی یورش بردند و مهرداد صبوری را بازداشت کردند و من که در آن زمان در خانه حضور نداشتم، ناچار شدم برای مدتی کامیاران را ترک کنم و به تهران بروم و در جریان این یورش، وسایل شخصیام از جمله کتابها و کامپیوترم ضبط شد و مادرم که در برابر تفتیش مقاومت کرده بود، مورد ضربوشتم قرار گرفت.
این روایت تنها بازگویی یک روز نیست، بلکه روایت شکستن محاصره، بازپسگیری فضا و لحظهای است که ترس عقب نشست و خیابان بار دیگر صدای کارگران را شنید.
پینوشت:
این متن به یاد و خاطره زندهیاد شیرخان آسنگران، فواد محمدی، صلاح یوزی و دیگر رفقای جانباختهای تقدیم میشود که در آن روز در کنار ما ایستادند و ایستادگی را معنا کردند و این روایت بینقص نیست و امید میرود دیگر رفقا با افزودن جزئیات، آن را کاملتر کنند.
افشین ندیمی