افق روشن
www.ofros.com

روایت یک کارگر از هشت ساعت کار


باز نشر خیزش                                                                                                                                                                             جمعه ١١ اردیبهشت ١۴٠۵ - ١ مه ۲۰۲٦


روایت یک کارگر از هشت ساعت کار اینجا کلیک کنید.

من کارگرم. نه در کتاب‌ها، نه در شعارها، بلکه در همان کارگاه‌های داغ و پرسر و صدای شیکاگو، جایی که روز از سپیده‌دم شروع می‌شد و اغلب تا تاریکیِ شب ادامه داشت. ما زمان را نمی‌شمردیم؛ زمان ما را می‌بلعید.
۱۴ ساعت، ۱۶ ساعت، گاهی بیشتر. زندگی‌مان در میان چرخ‌دنده‌ها گم می‌شد.

می‌گفتند این نظم طبیعیِ کار است. اما ما خوب می‌دانستیم که این فقط «نظم» نیست - اجبار است. پس از آتش‌سوزی بزرگ شیکاگو و بحرانِ وحشت ۱۸۷۳، کار فراوان بود اما نه برای زندگی، فقط برای بقا. اگر اعتراض می‌کردی، اخراج می‌شدی. اگر ساکت می‌ماندی، فرسوده.

اما چیزی در ما تغییر کرد. فهمیدیم که مسئله فقط «کار» نیست، بلکه «زمان» است - زمانی که از ما گرفته می‌شود. آن‌وقت بود که این جمله میان ما چرخید، ساده و روشن: هشت ساعت کار، هشت ساعت استراحت، هشت ساعت برای زندگی.

اول ماه مه ۱۸۸۶، ما ایستادیم. نه با اسلحه، بلکه با دست کشیدن از کار. خیابان‌ها پر شد از ما ــ از کسانی که تا دیروز دیده نمی‌شدند. آن روز، ما فقط کارگر نبودیم؛ یک نیروی اجتماعی بودیم. این همان واقعه‌ای است که بعدها به نام واقعه‌ی هایمارکت شناخته شد.
اما پاسخ چه بود؟ گلوله. سرکوب. مرگ.
ما فهمیدیم که حتی مطالبه‌ی «زندگی» هم می‌تواند جرم باشد.
سال‌ها گذشته، اما اگر از دل همان روزها به امروز نگاه کنم، می‌بینم مسیر ما مستقیم نبود. از جنبش چارتیست‌ها تا کمون پاریس، از انقلاب اکتبر تا انقلاب آلمان ۱۹۱۸- ۱۹۱۹ - کارگران بارها برخاستند.
اما هر بار، یا شکست خوردند، یا صدایشان به نام خودشان مصادره شد.
دولت‌هایی آمدند و گفتند «از طرف شما» سخن می‌گوئیم - اما به‌جای خودرهایی، نظمی تازه از کنترل ساختند. طبقه‌ای جدید شکل گرفت: مدیران، دیوان‌سالاران، کسانی که به نام کارگر، بر کارگر حکم راندند.

بعدها، اشکال دیگری آمد: دولت رفاه، اصلاحات، وعده‌ی تعادل. اما آن هم پایدار نماند. با نولیبرالیسم، همان دستاوردها هم فرسوده شد و به زوال رفت. کار دوباره بی‌ثبات شد، دستمزدها فشرده شد، و امنیت شغلی به رؤیا تبدیل شد.
با این حال، همه‌چیز از بین نرفته. هنوز می‌شود فکر کرد، بازخوانی کرد، از نو آغاز کرد. کسانی تلاش کرده‌اند این مسیر را از نو ببینند که هر کدام به شکلی بر یک نکته تأکید دارند:
رهایی کارگر، کارِ خودِ کارگر است - نه پروژه‌ی دولت و دستگاه هرمی حزب، نه نسخه‌ای آماده.
اگر امروز دوباره حرف بزنم، حرفم پیچیده نیست.

ما هنوز همان چیزها را می‌خواهیم، فقط در جهانی دیگر:

امنیت شغلی - یعنی زندگی‌ات به یک قرارداد موقت وابسته نباشد.
دستمزد عادلانه - یعنی کار کنی و بتوانی زندگی کنی، نه فقط زنده بمانی.
حق تشکل - یعنی بتوانی با دیگران بایستی، نه اینکه تنها بمانی.

روز جهانی کارگر برای من فقط یک یادبود نیست.
یک یادآوری است:
ما یک‌بار برای «زمان» جنگیدیم
و هنوز هم باید برای «زندگی» بجنگیم.

زنده باد اول ماه مه

باز نشر کارگران هم پیمان

باز نشر خیزش