افق روشن
www.ofros.com

پرولتاریا، بحرانِ جهان موجود و مسئله‌ی گسست


کمیته فعالین کارگری سوسیالیستی                                                                                                                                                      دوشنبه ١۴ اردیبهشت ١۴٠۵ - ۴ مه ۲۰۲٦

اول ماه مه تنها یادبود گذشته نیست. اگر به مراسمی نمادین، نوستالژی تاریخی یا تکرار چند شعار فروکاسته شود، از معنای واقعی خود تهی می‌گردد. این روز، در اصل، نام لحظه‌ای است که کار مزدی با خود به تضاد برمی‌خیزد؛ لحظه‌ای که آنان‌که جهان را می‌گردانند، امکان توقف آن و بازساختنش را کشف می‌کنند. اول ماه مه زمانی زنده است که نه جشن «هویت کارگری»، بلکه اعلام ناسازگاری با جهانی باشد که زندگی را به کار، زمان را به مزد، و انسان را به وسیله‌ی تولید سود تقلیل می‌دهد. مسئله‌ی جنبش کارگری، در معنای رادیکال آن، هرگز صرفاً بهبود شرایط فروش نیروی کار نبوده است. مبارزه بر سر دستمزد، بیمه، قرارداد، ساعت کار و امنیت شغلی ضرورتی انکارناپذیر دارد، اما اگر در همین سطح متوقف شود، تنها بر سر شرایط بهترِ همان رابطه‌ای چانه‌زنی می‌کند که انسان را تابع ارزش و سرمایه ساخته است. جنبش کارگری زمانی به نیرویی تاریخی بدل می‌شود که از دفاع صرف فراتر رود و مسئله‌ی خودِ کار مزدی، خودِ دولت، و خودِ سازمان اجتماعی و طبقه را مبتنی بر جدایی انسان‌ها از وسایل زیست و تولید را پیش بکشد.

در این معنا، پرولتاریا یک هویت جامعه‌شناختی ثابت نیست؛ نام بخشی از مردم با لباس یا شغل خاص هم نیست. پرولتاریا رابطه‌ای اجتماعی است: وضعیت کسانی که برای زیستن ناچارند نیروی کار خود را بفروشند یا حتی از فروش آن نیز محروم شده‌اند. از کارگر صنعتی تا راننده‌ی پلتفرمی، از پرستار تا معلم قراردادی، از کارمند فرسوده تا بیکار مزمن، از مهاجر بی‌ثبات تا زن خانه‌داری که کارش نامرئی شده، همگی اشکال مختلف همین وضعیت هستند.
سرمایه‌داری معاصر نیز دیگر صرفاً کارخانه و دودکش نیست. انضباط پلتفرمی، بدهی، تورم، خصوصی‌سازی، کالایی‌سازی آموزش و درمان، تخریب محیط زیست، ناامنی روانی و فرسودگی دائمی، همگی اشکال کنونی سلطه‌ی سرمایه‌اند. سرمایه نه فقط در محل کار، بلکه در خانه، شهر، مدرسه، بیمارستان، شبکه‌های دیجیتال و زمان فراغت فرمان می‌راند. بنابراین مبارزه‌ی طبقاتی نیز اگر بخواهد واقعی باشد، باید از مرزهای سنتی محل کار عبور کند و تمام عرصه‌های بازتولید زندگی را دربر گیرد. در ایران، این صورت‌بندی خصلتی فشرده و حاد یافته است. ترکیبی از «استبداد مضاعف» سیاسی ـ ایدئولوژیک، اقتصاد رانتی، تورم مزمن، دستمزدهای فروپاشیده، سرکوب تشکل‌یابی، تبعیض جنسیتی و حاشیه‌نشینی گسترده، شکلی از سرمایه‌داری ساخته که در آن بحران نه استثناء، بلکه قاعده‌ی بازتولید است. بخش بزرگی از جامعه نه در مسیر توسعه، بلکه در چرخه‌ی بقا نگه داشته می‌شود.
در چنین وضعی، فروکاستن مسئله‌ی کارگری به مطالبه‌ی صنفی یا حل‌کردن آن در پروژه‌های سیاسی بیرونی، دو شکل متفاوت از یک بیراهه است. در حالت اول، مبارزه در سطح چانه‌زنی باقی می‌ماند؛ در حالت دوم، طبقه به پیاده‌نظام پروژه‌هایی بدل می‌شود که بیرون از منطق خودرهایی اجتماعی تعریف شده‌اند. در هر دو حالت، استقلال طبقاتی از میان می‌رود.

استقلال طبقاتی به معنای انزوا نیست، بلکه توان بیان نیازهای واقعی زندگی از منظر خودِ کارگران و تهیدستان است: پیوند دستمزد با زمان آزاد، مسکن با مالکیت، زنان با بازتولید اجتماعی، محیط زیست با منطق سود، و دموکراسی با کنترل جمعی بر تولید. هیچ‌یک از بحران‌های زمانه بیرون از رابطه‌ی کار و سرمایه قابل فهم نیست. سازمان‌یابی نیز صرفاً به معنای ساخت نهاد رسمی نیست. اتحادیه و سندیکا ضروری‌اند، اما کافی نیستند. سازمان‌یابی واقعی زمانی آغاز می‌شود که اعتصاب به قدرت اجتماعی بدل شود، مجمع عمومی و شورا شکل گیرد، و پیوند افقی میان بخش‌های مختلف نیروی کار برقرار شود. در جهانی که سرمایه از پراکندگی تغذیه می‌کند، وحدت طبقاتی نه شعار، بلکه محصول مبارزه‌ی واقعی علیه جدایی‌هاست.

در ایران امروز، اعتصاب هم‌چنان تعیین‌کننده‌ترین لحظه‌ی ظهور قدرت پنهان جامعه است؛ لحظه‌ای که نشان می‌دهد چه کسانی واقعاً جهان را می‌گردانند. توقف نفت، حمل‌ونقل، آموزش، درمان و صنعت، نه صرفاً یک ابزار فشار، بلکه افشای حقیقت مناسبات و ساختار قدرت است.
اما هدف نهایی، صرفاً توقف کار نیست، بلکه دگرگونی معنای کار است. خودرهایی یعنی خروج از جهانی که در آن زندگی تابع مزد است. این امر بدون کاهش کار اجباری، اجتماعی‌کردن ثروت، و گذار از تولید مبتنی بر سود به تولید مبتنی بر نیاز ممکن نیست. در غیر این صورت، حتی پیروزی‌های سیاسی نیز در منطق سرمایه جذب می‌شوند.
هیچ نیروی بیرونی - نه دولت‌ها، نه نخبگان، نه منجیان رسانه‌ای ــ نمی‌تواند این وظیفه را انجام دهد. آزادی تنها زمانی واقعی است که از دل کنش جمعی مردمی برآید که خود موضوع سلطه بوده‌اند.
از این‌رو، اول ماه مه اگر معنایی داشته باشد، یادآور این حقیقت است: آنان که جهان را حمل می‌کنند، می‌توانند آن را دگرگون کنند. تاریخ نه در کاخ‌ها نوشته می‌شود و نه در ناوها، بلکه در سازمان‌یابی نیروهایی که از دل زندگی واقعی برمی‌خیزند.

ایران، گره‌گاه تاریخی و امکان گسست
از این منظر، ایران امروز در آستانه‌ی جهش از «موضوع سیاست» به جایگاه «سازنده‌ی سیاست» ایستاده است؛ در گره‌گاه دو واپس‌گرایی و درون یک گذرگاه تاریخیِ باز. در این جغرافیا چیزی به نام «جنگ رهایی‌بخش» وجود ندارد. نه گلوله‌هایی که در تاریکی آبان و دی به سینه‌ی معترضان نشستند حامل آزادی‌اند، و نه موشک‌هایی که از بیرون مرزها شلیک می‌شوند. آنچه در برابر ماست نه نبرد خیر و شر، بلکه تزاحم دو شکل سلطه است: سرکوب داخلی و مداخله‌ی خارجی. و در فاصله‌ی میان این دو، امکان سوم زاده می‌شود: امکان خودرهایی جامعه.

ایران امروز در وضعیت سه‌لایه‌ای قرار دارد: جنبش اجتماعی علیه نظم موجود، انسداد و سرکوب درونی، و رقابت قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی که این سرزمین را نه جامعه‌ای زنده، بلکه موقعیتی ژئوپولیتیک می‌بینند. این سه سطح بر هم انباشته شده‌اند و وضعیتی از «گذرگاه باز تاریخی» ساخته‌اند؛ نه فروپاشی قطعی، نه ثبات پایدار. فرسایش اجتماعی، اقتصادی و سیاسی واقعی است: تورم مزمن، سقوط معیشت، خصوصی‌سازی رانتی، فساد ساختاری و فرسودگی خدمات عمومی. در مقابل، زنان، کارگران و جوانان به ستون‌های اصلی اعتراض بدل شده‌اند. اما انسجام ساختار سرکوب هنوز برقرار است و همین امر، وضعیت را به تعلیق کشانده است. در سوی دیگر، اپوزیسیون نیز نتوانسته بدیل تاریخی بسازد. پراکندگی سیاسی، نوستالژی‌های متعارض و فقدان افق مشترک، نارضایتی اجتماعی را از تبدیل شدن به نیروی تاریخی بازداشته است. در این میان، پروژه‌هایی مانند سلطنت‌طلبی، با اتکا به رسانه و قدرت خارجی، آینده را نه از پایین، بلکه از بالا و از مسیر «بازگشت نظم» گذشته تصور می‌کنند؛ نظمی که جامعه در آن نه سوژه، بلکه مخاطب است.

این تصور با واقعیت جامعه‌ای که دهه‌ها تجربه‌ی انقلاب، جنگ و اعتراض را پشت سر گذاشته در تضاد است. جامعه‌ای که در آن زنان، به‌ویژه پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی»، به نیروی مرکزی سیاست بدل شده‌اند، دیگر به بازسازی اقتدار از بالا تن نمی‌دهد.
در سطحی ژرف‌تر، بحران کنونی ایران صرفاً بحران حکومت نیست، بلکه بحران زیست مشترک است. جامعه با بحران معنا، جهت‌گیری و افق روبه‌روست. افق‌های پیشین - دینی، ایدئولوژیک، ملی‌گرایانه یا توسعه‌گرایانه - فرسوده شده‌اند، اما جایگزین جمعی هنوز شکل نگرفته است.
خطر اصلی در این وضعیت، نه انفجار ناگهانی، بلکه عادی‌شدن زوال است: خو گرفتن به فقر، ناامنی، مهاجرت، فرسودگی و کاهش افق زندگی. در این حالت، سلطه دیگر فقط سرکوبگر نیست، بلکه به شکل طبیعی زندگی بدل می‌شود.

در برابر این وضعیت، هیچ راهی جز بازسازی امر جمعی از پایین وجود ندارد: شوراها، اتحادیه‌ها، شبکه‌های همبستگی، اعتصاب‌های سراسری و اشکال نوین سازمان‌یابی. تنها از این مسیر است که جامعه می‌تواند از «موضوع سیاست» به «سازنده‌ی سیاست» بدل شود.
قدرت نه در بالا، بلکه در توان سازمان‌یابی پایین است. تاریخ نه داده می‌شود و نه هدیه؛ ساخته می‌شود.
و اگر رهایی معنایی داشته باشد، در همین نقطه است: در تبدیل پراکندگی رنج به سازمان‌یافتگی قدرت، و در تبدیل جامعه‌ای که برای بقا می‌جنگد، به جامعه‌ای که برای زندگی مبارزه می‌کند.

از بحرانِ حکومت تا بحرانِ زیست مشترک
اگر آنچه در متن اصلی گفته شد ناظر بر بحران ساختاری دولت، انسداد تاریخی مناسبات سلطه، و ضرورت سازمان‌یابی نیروهای اجتماعی از پایین بود، اکنون باید بر وجه دیگری از همان وضعیت درنگ کرد: این‌که بحران کنونی ایران صرفاً بحران یک حکومت، یک جناح سیاسی، یا حتی یک نظم اقتصادی خاص نیست، بلکه به‌تدریج به بحران امکانِ «زیست مشترک» بدل شده است. مسأله دیگر فقط این نیست که چه کسی حکومت می‌کند، بلکه این است که جامعه چگونه می‌تواند خود را به‌مثابه کلیتی معنادار، آینده‌مند و قابل زیستن بازسازی کند.

ایران امروز در وضعیت بحرانی و چندلایه‌ای قرار دارد که تنها در سطح سیاست رسمی یا نزاع‌های آشکار قدرت قابل توضیح نیست. هم‌زمان با فرسایش مشروعیت سیاسی، گسترش بی‌اعتمادی اجتماعی، شکاف‌های نسلی، فروپاشی افق‌های اقتصادی و انسداد مشارکت مدنی، نوعی پراکندگی در ساحت معنا نیز شکل گرفته است. جامعه با بحران نمایندگی مواجه است، اما در سطحی عمیق‌تر با بحران جهت‌گیری نیز روبه‌روست: بسیاری می‌دانند چه چیزی را نمی‌خواهند، اما آنچه را می‌خواهند هنوز به نیرویی پایدار، سازمان‌یافته و مشترک تبدیل نشده است.
از این‌رو، وضعیت موجود را نباید صرفاً «بحران» نامید، بلکه باید آن را وضعیت گره‌خورده‌ای دانست که در آن بحران‌های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در یکدیگر قفل شده‌اند.

فرسایش حاکمیت واقعی است، اما این فرسایش به معنای فروپاشی قریب‌الوقوع نیست. ساختار قدرت هم‌چنان از ابزارهای سخت، نهادهای پایدار و سازوکارهای کنترل برخوردار است. بنابراین، به‌جای تصویر یک پایان ناگهانی، با یک فرسایش مزمن و طولانی‌مدت روبه‌رو هستیم؛ وضعیتی که در آن بحران نه لحظه، بلکه شکلِ تداوم نظم موجود است.

در سوی دیگر، اپوزیسیون نیز نتوانسته است این گره تاریخی را باز کند. پراکندگی سیاسی، رقابت‌های فرقه‌ای، نوستالژی‌های متضاد و فقدان افق مشترک، باعث شده‌اند که نارضایتی اجتماعی گسترده هنوز به نیرویی تاریخی و همگرا تبدیل نشود. بخشی از نیروها در گذشته متوقف مانده‌اند، بخشی در انتظار مداخله بیرونی‌اند، و بخشی دیگر هنوز نتوانسته‌اند نسبت میان آزادی سیاسی و عدالت اجتماعی را به یک پروژه‌ی واحد تبدیل کنند.

در این میان، پروژه‌هایی مانند سلطنت‌طلبی نمونه‌ای فشرده از این بن‌بست‌اند: تصور این‌که می‌توان آینده را از طریق بازگشت اقتدار، ائتلاف نخبگان و حمایت خارجی بازسازی کرد. در این منطق، جامعه نه سوژه‌ی سیاست، بلکه مخاطب آن است؛ نه کنش‌گر تاریخ، بلکه تماشاگر انتقال قدرت. اما جامعه‌ای که تجربه‌ی انقلاب، جنگ، سرکوب، مهاجرت و اعتراضات گسترده را پشت سر گذاشته، دیگر به‌سادگی به چنین الگوهای بازگشتی تن نمی‌دهد.

در سطحی ژرف‌تر، آنچه فرسوده شده صرفاً اقتدار سیاسی نیست، بلکه افق‌های معنابخش پیشین نیز دچار زوال شده‌اند. دین رسمی، ایدئولوژی‌های رهایی‌بخش گذشته، ملی‌گرایی دولتی و حتی روایت‌های توسعه‌گرایانه، دیگر توان تولید معنا و انسجام اجتماعی را ندارند. با این حال، جایگزین جمعی و فراگیر هنوز شکل نگرفته است. نتیجه، نوعی زیست تعلیقی است: جامعه‌ای که نه می‌تواند به گذشته بازگردد و نه هنوز آینده را تصاحب کرده است.

خطر اصلی در چنین وضعیتی صرفاً انفجار سیاسی نیست، بلکه عادی‌شدن زوال است؛ یعنی خو گرفتن تدریجی به فقر، ناامنی، مهاجرت، فرسودگی روانی، فروپاشی اعتماد و کاهش افق‌های زندگی. در این وضعیت، سلطه دیگر فقط از طریق سرکوب عمل نمی‌کند، بلکه از طریق کوچک‌کردن تدریجی امکان‌های زیستن خود را بازتولید می‌کند. از این منظر، بحران کنونی ایران بیش از آن‌که بحران دولت باشد، بحران سوژه است؛ یعنی فقدان نیروی اجتماعی‌ای که بتواند از دل این وضعیت، افق بدیل بسازد. اعتراض وجود دارد، آگاهی وجود دارد، خشم وجود دارد، اما این‌ها هنوز به قدرت مادی سازمان‌یافته و پایدار تبدیل نشده‌اند. همین شکاف است که تاریخ را در وضعیت تعلیق نگه می‌دارد.

در برابر دو قطب اصلی این وضعیت - استبداد داخلی از یک سو و مهندسی قدرت از بیرون از سوی دیگر - تنها امکان سوم در سازمان‌یابی از پایین نهفته است: در پیوند میان کارگران، زنان، معلمان، دانشجویان، بازنشستگان و همه‌ی آنانی که زندگی‌شان به میدان سیاست تحمیل شده است. اعتصاب‌های سراسری، شوراهای مستقل، شبکه‌های همبستگی و اشکال نوین خودسازمان‌یابی می‌توانند شکاف واقعی در ساختار قدرت ایجاد کنند؛ شکافی که از بیرون تحمیل نمی‌شود، بلکه از درون جامعه ساخته می‌شود. در نهایت، مسئله بر سر این نیست که چه کسی بر قدرت می‌نشیند، بلکه بر سر این است که آیا جامعه می‌تواند خود را به‌عنوان سوژه‌ی تاریخی بازسازی کند یا نه. اگر این بازسازی رخ ندهد، هر بحران به بازتولید سلطه منتهی می‌شود؛ اما اگر رخ دهد، تاریخ دوباره گشوده می‌شود.
قدرت برسازنده نه در کاخ‌هاست و نه در ناوهای هواپیمابر؛ در توان جامعه برای سازمان‌یافتن و تحمیل اراده‌ی خویش است. اگر این جامعه بخواهد از چرخه‌ی استبداد مضاعف بیرون بیاید، باید از موقعیت «موضوع سیاست» به جایگاه «سازنده‌ی سیاست» جهش کند. تاریخ را نه بمب‌ها می‌بندند و نه خاندان‌ها؛ این مردم‌اند که اگر به صحنه، به‌مثابه نیرویی خودآگاه و متشکل، وارد شوند، می‌توانند نقطه‌ی پایان یک دوره و آغاز دوره‌ای دیگر را رقم بزنند.

زنده باد اول ماه مه

سرنگون باد رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی

زنده باد انقلاب خودرهایی از کار بردگی مزدی

به سوی انترناسیونالیسم پرولتری

برقرار باد امر مشترک اجتماعی

کمیته فعالین کارگری سوسیالیستی

۱۱ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵- اول ماه مه ۲۰۲٦

به ما به‌پیوندید: https://t.me/kkfsf